یکی رفت یه یه کشور دیگه
یکی رفت یه یه قاره ی دیگه
و تو رفتی به یه دنیای دیگه
و ... من ماندم بی دوست
یکی رفت یه یه کشور دیگه
یکی رفت یه یه قاره ی دیگه
و تو رفتی به یه دنیای دیگه
و ... من ماندم بی دوست
ولی منصفانه که نگاه کنم میبینم شاید من،هیچوقت چند رو نبودم،اما همین منــی که هیچوقت چند رو نبوده ام هم دو رو هستم!
آدمهایی شبیه من ...
بارها شکستیم و اون وجهِ بدون تَرَکــمون رو نشون دادیم.
بارها بُریدیم و اون قسمتِ متصل مون رو عرضه کردیم.
بارها مُردیم و فقط زنده بودنمان رو به نمایش گذاشتیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پازل :
همان سه نقطه های همیشگی
...
شاید تمام اینها، همه ی هرآنچه پیش اومده، بخشی از برنامه ی سفر من به سیاره ی زمین هستند، شاید ...
مثل یه جور ماموریت!
کسی چه میدونه؟!

نوشتنهای انشاوار ... ثبت موقت و بعد ... حذف
باز
نوشتنهای انشاوار ... ثبت موقت و بعد ... حذف
باز
نوشتنهای انشاوار ... ثبت موقت و بعد ... حذف
.
.
.
_____________________________________
پازل :
ــ اینه سزای آدم ساده ای که خیال می کـــرد با یک دستمــــال و دو تا دست ضعیف ، می شـه صورتِ بزرگ و کثیف دنیا رو پاک کرد !
ــ کنار آمدن با این پلاک های سفید، در روزهـــای سیاه ... کلافه می کند.
ــ راستی ، جایی سراغ دارید که بتوانم خودم و کتابهـــایم را و کمی زندگــی بردارم و ... بروم ؟
آدمهـــا می آینــد
خودشـان را نشـان می دهند
اصرار می کنند ؛
برای اثبات ِ بودن و مانـدن شــان!
اصــــرار می کنند
که تو هم باشی همــــراهشــان ...
همان آدمهـــا
وقتی که بودنشـــان را پذیرفتـی
وقتی باورشــان کــردی
به سادگـــی می روند
و ...
تو می مانی با باوری که ...
_____________________
پازل :
و امان از این سه نقطه های لعنتــــــی !
ـ چیز زیادی از من نمی دونست ، اما بارها بهم گفت : بی احساسم .
و من هر بار میل به توضیح دادن رو در خودم کشتم .
خودم می دونم چقدر زحمت کشیدم تا اینطوری بشم .
ـ قلبم را عصب کشی کرده ام
دیگر نه از سردی نگاهی می لرزد
نه از گرمی آغوشی می تپد .
ـ از کنار احساسات رمانتیک بدون هیچ زحمتی، می گذرم.
هرچند تو خلوت خودم بهش فکر می کنم اما مهم اینه که اون لحظه و مقابل اونی که می خواد احساساتی ام کنه،مثل یه مجسمه ی یخی ام .
بزرگ شدم یا یخ زدم ؟
این حس یخی اذیتم می کنه. اما یاد گرفتم که بعداز هر دلبستگی ،یه دنیا دلتنگی هست و دیر یا زود میاد روزی که باید دل بکَـــنم ... پس از همون اول دلی نباشه که به پای کسی ببندم، بهتره .
"دل به پای کسی بستن"، یه ترکیب ادبی نیست مطمئناً .
اما به نظر من، دل فقط به پای کسی بسته می شه!
ـ جواب " دوســتت دارم " برای من فقط سکوته .
این معنی اش این نیست که دوست داشتن کسی رو باور نمی کنم ... نه .
خیلی وقتا باور می کنم اما نمی خوام این جمله منو وادار کنه بگم : منم دوســتت دارم !
در جوابش حتا نمی خوام بگم : مرسی!!!
ـ باورم نمی شه
من همونی ام که روزگاری ساز می زد و شعر می گفت و متنهای عاشقانه می نوشت ؟
ـ دارم یه کتاب از آرتور شوپنهاور می خونم ... من نه فیلسوفم نه صاحب نظر،اما عقایدم در مورد عشق و زندگی و آدمها به شدت شبیه عقاید شوپنهاور شده !
و این یعنی خیلی عوض شدم .
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره،اما ... مرده بود .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پازل :
ـ باور نمی کنه ، اما دیگه خیلی دیر شده .
ـ نوش دارو بعد از مرگ سهراب، فقط یادآوری ِ یه زخمه ... منت گذاشتن نداره .
ـ از این سفره ی سرد و خالی
از این سرپناه خیالی
نجاتم بده ... نجاتم بده ...
از این خواب عاشق کش بد
از این فکر باید نباید
نجاتم بده ... نجاتم بده ...
از این صحنه ی پرهیاهو
تو از ترس چاقو در آهو
نجاتم بده ... نجاتم بده ...
از این لحظه های کشنده،
از این ضجه های زننده
نجاتم بده ... نجاتم بده ...
(خواننده:گوگوش)
ـ برای زندگی کردن، از همه چیز استفاده می کنم ... اما همه چیز برام بی معنیه .
ـ حس یه رام کننده ی اسبهای وحشی رو دارم .
می دونم رام کردن اسب وحشی سخته و در عین حال لذت بخش و غرورآمیز... و همراه با تشویقهای تماشاچی هاست.
اما این روزها دلم می خواد یه اسب چموش رو رام کنم،نه به خاطر لذتش،نه به خاطر حس غرور بعدش،نه به خاطر تشویق تماشاچی ها،نه به خاطر حس افتخاری که ممکنه بهم بده ...
قبلتر ها اسبهای زیادی رو بدون زحمت رام کردم ... اما این دفعه به شدت دنبال رام کردن یک اسب وحشی خاص هستم،فقط به خاطر اثبات یه چیز به خودم ...شاید به خاطر لجبازی با خودم ! ... یا شاید به خاطر یک حس!
مرتب زمین می خورم، درد دارم، زخمی می شم،سرخورده می شم...اما این حس وادارم می کنه ادامه بدم .
ادامه بدم ... به هر قیمتی که شده !!!
اسم این حس رو نمی دونم اما خیلی قویه
و ... در حال حاضر تنها چیزیه که منو وادار می کنه به زندگی فکر کنم.
قدم اول رو برداشتم و باید تا آخرش برم ... فقط برای اثبات یک چیز به خودم .
سخته اما باید ...
که باید همه چیز رو رها کنی و بری ...
یه لحظه ای هست که از تشنگی داری میمیری،اما باید دستی که کاسه آبی به طرفت گرفته رو پس بزنی و بری ...
یه لحظه ای هست که داری از تنهایی میمیری، اما باید از کسی که با آغوش باز روبروت واستاده،دور بشی و بری ...
یه لحظه ای هست که ازدلتنگی داری دیوانه می شی، اما باید چشماتو ببندی و بری ...
یه لحظه ای هست که باید همه چیز رو به حال خودش بذاری و بدون نگاهی به پشت سر بری ...
یه لحظه ای هست که باید شمشیر و سپــرت رو بذاری زمین و زخــمـاتـو برداری و بری ...
به همه چیز و همه کس بی اعتنا می شی ،
دیگه نه از کسی می رنجی ؛
نه به عشق کسی دل می بندی .

از یه جایی به بعد، مرض چک کردن موبایل ات خوب می شه ،
حتا یه وقتایی یادت میره گوشی داری .
دیگه دلشوره نداری که موبایلتو جا بذاری یا اس ام اسی بی جواب بمونه .

ازیه جایی به بعد، دیگه دوست نداری هیچکس رو به خلوت خودت راه بــِـدی حتا اگه تنهایی و دلتنگی کلافه ات کرده باشه .
از یه جایی به بعد،باور می کنی کسی برای تنها نموندنِ تو نمیاد ...
اگه کسی میاد برای تنها نبودنِ خودشه .
از یه جایی به بعد وقتی کسی بهت می گه،دوستت داره ، لبخند می زنی و ازش فاصله می گیری .

از یه جایی به بعد،دیگه گریه نمی کنی،
فقط یه بغض همیشگی هست که بهش عادت می کنی.
از یه جایی به بعد، هر روز دلت برای یه آغوش امن،تنگ می شه
اما دیگه به هیچ آغوشی فکر نمی کنی.

از یه جایی به بعد دیگه حرفی برای گفتن نداری،
ساکت بودن رو به خیلی حرفها ترجیح میدی .
میری تو لاک خودت ...

از یه جایی به بعد از اینکه دوستت داشته باشن،می ترسی
جای دوست داشته شدن ها،روی قلب و فکر و روحت می سوزه...
از یه جایی به بعد، فقط یک حس داری، حس بی تفاوتی !
نه از دوست داشته شدن،خوشحال می شی ... نه دوست داشته نشدن،ناراحتت می کنه.
از یه جایی به بعد، توی هیجان انگیزترین لحظه ها هم،فقط نگاه می کنی و سکوت ...
از جایی به بعد دیگه دوست نداری به هر سازی برقصی
نت های خاموش ساز ناکوک خودت ، کافیه برات .

از یه جایی به بعد فقط عشق خدا رو باور داری ، خدا هم که . . .
خدا خیلی بزرگه اما وقتی فقط دوستی خدا رو باور داری ،
یعنی تنهایی مفرط ...
از یه جایی به بعد . . .
به بودن یا نبودن کـــ ــــسی فکر نمی کنی ...
تنهایی رو به هر کــ ـسی ترجیح میدی .
هیچ انتظاری از کسی ندارم.
این نشان دهنده ی قدرت نیست...
مسأله خستگی از اعتمادهای شکسته است !
(فاطمه روحی )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پازل :
ـ یه جا خووندم :
ناامیدترین ها،همان کسانی هستند که روزی بیشترین امید را داشته اند .
ـ . . .
گاهی داغ نبودنها، وادارم می کنه فکر کنم...
به آنچه بود، به آنچه شد .
گاهی شک می کنم به همه چی، به خودم، به عـشـق، به هرچه که گذشت.
دیگه نمی دونم عـ شـق چیه؟ یعنی دیگه شک دارم به اون حسی که داشتم عـ شـق بگم .
فقط می دونم که روزی کسی رو به شدت دوست داشتم . اگه به شدت دوست داشتن اسمش عـ شـق باشه ،من روزی عاشـق شدم!
عاشـق شدن خیلی شاعـــرانه اس،رومانتـیـکه ...
اما حقیقتِ عـ شـق یه شکل دیگه داره!
دوست داشتن کسی،قشنگه اما گاهی دوست داشتن ِ تمام ِ یه آدم یـــا تمام ِ یه حس،نه تنها آسون نیست بلکه جرأت می خواد .
این روزها فکر می کنم، همه ی قصه ی لیلی نوشته نشده... یه حسهایی بوده که هیچ کس نگفته.
فکر می کنم،مجنون هم، همه ی لیلی رو نمی خواسته ...
مجنون هم فقط تیکه هایی از لیلی رو دوست داشته،
مجنون هم تحمل همه ی عشق لیلی رو نداشته ...
فکر می کنم گاهی آدمها میرن، نه به خاطر اینکه دوستم ندارن،
آدمها میرن، نه به خاطر اینکه دلیلی برای موندن نیست،
آدمها میرن ، نه به خاطر اینکه ازم رنجیدن،
آدمها میرن، چون دوست داشتن هم که از حد بگذره،شیرینیش دلو می زنه... تکراری می شه!
آدمها میرن،چون می فهمن که همه ی عـشق، " دوستت دارم "گفتن نیست،مسئولیت دیگه ای هم داره.
آدمها میرن، چون تحمل حجم بالای دوست داشتن رو ندارن .
آدمها میرن،چون براشون سنگینه حاضر می شم برای حفظ یه رابطه،کارهایی بکــــنم که با خود واقعی ام در تضاده.
آدمها میرن، چون نمی تونن همه ی من رو ـ بدون ســ ـانـ ســ ور، دوست داشته باشن،
حتا اگه ادعاشون خلاف این باشه.
دوست داشتن ها سرجاش هست،
دلتنگیها سر جاش هست،
ایمان به خوب بودن " تو" مثل ایمان به یکتایی خدا،سرجاش هست.
ولی لابلای تمام نداشتن ها و نبودنها، می دونم :
من لیلی شدن بلدم
اما مجنون شدن کار هر کسی نیست !
حالا دیگه می تونم،تنها،مسیرم رو طی کنم.
هر چند شک دارم خودم هم، همه ی خودم رو دوست داشته باشم!
هر بار که دست کسی را گرفتم، گم شدم !
آنقدر در من هراس از گرفتن دست هست
که از گم شدن نیست !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پازل :
ـ لبخند رو لبام خشک می شه وقتی می گه : دوسـ تـت دارم!
نمی دونه با این جمله من دچار کابوس می شم .
از آخرین باری که دوست داشته شدم،هنوز دارم شکسته هامو جمع می کنم .
ـ لطفاً دوستم نداشته باشید .
گاهی جای خالی آدمها،می شه یه چاه عمیق و بزرگ
که با هیچی پُـــر نمی شه
حتا خودشون ...
ایـن نیــز بــگذرد .
ـ جملــه ی پرمعنــی و قشنگیــه که وقتی تو یه تنــگـنا یا یه بحــرانی هستیم، این امیـــد رو میده که بلاخره همه ی روزهای بد رفتنی ان .
شاید وقتی این جمله رو با خودمون تکرار می کنیم، تلخی اون بحران برامون قابل تحمل می شه، یه کم.
ولی این جمله یه روی دیگه هم داره ...
یادمون باشه،روزهایی که عشق وجودمونُ لبریز کرده، وقتهایی که فکر می کنیم زیباترین روزها رو داریم هم می گذره ...
اما منظورم از نوشتن این جمله، یادآوری گذشتن روزهای بد یا روزهای خوب نیست !
وقتی هیجان عشق وجودتو پر می کنه،یه لحظه مکث کن و ...باخودت تکرار کن :
این نیز بگذرد !
شاید یادآوری اش باعث بشه از خودت به اندازه ی توانت مایه بذاری ،نه بیشتر .
شاید کمکت کنه یه کم خودت رو در نظر داشته باشی و نخوای همه ی آنچه که داری رو به یکی دیگه ببخشی .
می خوام بگم وقتی پر از عشقی و حاضری برای طرف مقابل از همه چیز بگذری، یه لحظه بایست، هیجانو بذار کنار و این جمله رو بارها و بارها تکرار کن... تا وقتی که آروم بشی و بدونی همه اش می گذره ... شاید به خودت بیای و به اندازه ی توانت عشق بورزی !
می گذره و اون آدم ـ حتا اگه منصف ترین و بهترین آدم دنیا هم که باشه ـ یه روزی به خاطر همین کارات، عذابت میده ...
یه روزی میاد، همونی که تشنه ی مهربونی ات بود، از مهربانی های زیادی و بی دلیلت خسته می شه .
هیجانهایی که برای خرید فلان هدیه داری،می گذره و هدیه ای که با عشق خریدی، می شه یه نیزه واسه کُشتن قلبت ...
عاشقی قشنگه،پر از هیجانه،پراز خاطرات به یاد موندنیه،پر از لحظه های رویاییه و تو حاضری واسه موندگار کردن اون روزا از خودت و از همه چیزت بگذری و ... اما یادت باشه بلاخره یه روزی میاد که همین از خودگذشتنهات دلشو می زنه و براش تکراری می شه و ...بهت می گه خودخواهی !
همونی که باتو بودن براش،یه رویا بود، حرفهایی می زنه که تمام " دوستت دارم " هاش محو می شن..
همونی که دنیای تو بود، هرچه که بود رو آوار می کنه رو سرت و ... تو میمونی و یه بهت سنگین .
یه روزی میاد که بودنهایت ، براش سخت می شه و نبودنهایت ، بی اهمیت ...
تو می مونی و یه دنیای خالی،
تو می مونی و یه دل شکسته و غرور له شده،
تو می مونی و یه بغض که دیگه خیال باریدن نداره،
تو می مونی و یه ناباوری بــزرگ ...
تو می مونی و یه حجم عمیق ، یه " چاه احساسی" که حتا خودش هم دیگه نمی تونه اونو پُـــر کنه .
باور کن ... استثنا هم نداره .
انگار این یکی از قوانین دنیاست.
ـ شک دارم همه ی دوست داشتن ها و علاقه ها،اسمش عشق باشه . اما یادت باشه حتا واقعی ترین و پررنگ ترین عشق ها هم می گذرن و پسِ پشتشون فقط تلی از خاطره می مونه که دیگه نمی دونی باهاشون چیکار کنی.
یادت باشه همه چی می گذره و فراموش می شه و از اون همه عشق فقط یه زخم میمونه ... البته اون هم می گذره فقط یه کم می سوزه،می سوزونه ،درد می کنه و ... ... ... می گذره.
یادت باشه لابلای همه ی دوست داشتن هات، در تمام لحظه های عاشقی ات، بین تمام دلتنگی هات، به خودت هم فکر کنی، به خودت هم اهمیت بدی ... یادت باشه همه ی حس های عاشقانه می گذرن و خودت میمونی و خودت .
پس همه ی خودت رو خرج عشقی نکن که گذشتنیــه و همه ی عشقها گذشتنی ان ...
گفتن اینکه " عشق من با بقیه فرق داره" فقط دل خودتو خوش می کنه،واقعیت چیز دیگه ایه .
ـ مخاطب نوشته ام فقط کسانی هستن که عاشق شدن و درک می کنن تو روزهای عاشقی یه وقتایی هست که آدم حاضره واسه عشقش بمیره ،بدون منت ... حاضره بمیره بدون توقع .
کسی که عاشق نشده و هنوز انقدر بزرگ نیست که خدا بخواد بهش " عشق " یاد بده،مطمئنم نمی فهمه چی می گم.
ـ عشق قشنگترین حسیه که می شناسم ، عاشق بشین، برای عشقتون هرکاری انجام بدین اما به خودتون هم فکر کنین ... قلبتون رو به هیچکس ندین .
یه روزی میاد که می بینیـن قلب ندارین و مجبـــور می شین به جــاش یه تیکــه سنــگ یا یه تیکــه یــخ بذارین و این حس، تلخـه ... خیلی تلــخ ( نمی دونم خیلی رو چه طوری بنویسم که منظورم از "خیلی" درک بشه ؟)
ـ عاشق بودنو تمرین کنین و اونو با حس های دیگه اشتباه نگیرین.
به خاطر عشق از هرچه دارین بگذرین اما از خودتون نه ...
با تمام وجود عشق بورزین اما قلب و روحتونو به هیچکس ندین ...
ـ کسانی که هنوز به شدت عاشق ان، می دونم انکار خواهند کرد اما یه روزی به این حرفم می رسن.فقط امیدوارم به این جایی که من رسیدم، نرسن !
ـ مثل روزهای بد،مثل روزهای خوب ، همه ی حس های عاشقانه هم می گذره .
برای شکستن
یک تلنگر کافی بود .
۳ی غمگین
ذهنم خیلی آشفته اس، کلمه ها رو گم می کنم. جمله ها رو اشتباه می نویسم،
انقدر تلخم که از دورها هم می شه حس کرد، امروز نوشتن برام سخته،نوشته م شده مثل تیکه های یه پازل ناقص ...
ـ خدا جان، تو خدایی،یه کلمه هایی هست که فکر نمی کنم تو حسش رو متوجه بشی
مثل " کم آوردن " ... مثل " بـــُریدن " ... مثل " دل کـــَندن "
ـ دلم از کسی گرفته ، که می خوام براش بمیرم .
ـ فهمیدم عاشق بودن کافی نیست، عاشقی س.یا.ست می خواد، عاشق ِبی س.یا.ست، اونقدری که بلده،از خودش، از حس اش،با تمام قلبش مایه میذاره، در حد توانش سعی می کنه تا عشقشو زنده نگه داره ... اما آخر سر می شکنه ،هم قلبش هم غرورش و ...
قسمت دردناکش اینه که انگ خودخواهی هم می خوره، که حاضر نیست به خاطر عشقش کوتاه بیاد یا از خودش بگذره !
اما می شناسم دخترایی رو که جز نقش بازی کردن، جز طاقچه بالاگذاشتن،جز خودخواهی،جز تخلیه ی حس و جیب طرف مقابلشون کاری نمی کنن اما در نظر طرف مقابلشون ،عاشق تر از اونا پیدا نمی شه ! دارم همکارا و دوستایی که از این قماشن... چقدرحرص می خورم وقتی از دوست.پسراشون یا همسراشون برام تعریف می کنن، از س.یا.ستهای زنانه ای که به کار می برن، از ترفندهایی که دارن، از کلکهای زنانه ای که می زنن ...
اون نوع رفتارُ دوس ندارم، بعضی وقتا باهاشون بحث می کردم که رفتارشون عاشقانه یا دوستانه نیست، انصاف نیست ... همیشه هم می شنیدم که من تجربه ندارم و متوجه نیستم ... راست می گفتن کار اونا درسته ... من نمی فهمیدم .
ـ مهم نیست چقدر دوستش داشتم، مهم اینه که رسم عاشقی نمی دونستم ...
ـ دیگه از عشق می ترسم، مثل تاریکی .
ـ باور کن تمام توانم همین قدره ... همین قدر بلدم .
شاید حالا برای تو کمه اما هر چه که " می تونم " ــه .
می دونم دیگه توان من یا بلد بودن من مهم نیست که قبلاً با خیلی کمتر از اینا عشق می کردی،
خیلی کمتر از اینا برات باارزش بود، خیلی کمتر از اینا هم به چشمت میومد ...
ـ بهانه نمی خواد،دلت به ماندن نیست عشقم ... برو
ـ زیادی دوستت داشتم .
زیادی ِ همه چی بده، دلــــو می زنـــه ... حتا عشق .
ـ این دفعه بدجوری شکستم ، چاره ای نموند ... جز دور انداختن.
دیگه شکسته ی من،به درد خودمم نمی خوره .
ـ دوستت داشتم و دارم ... گاهی با شوق، گاهی با دلتنگی و همیشه با ناامیدی .
ـ ... هنوزم مبهوت این خواب کوتاهم
خداحافظ هم بغضم، خداحافظ همراهم ( ترانه با صدای حامی)
هنوزم می گم :
در هزارتوی خاموش
تا انتهای بودن
بی فانوس و بی چراغ
به چشمانت
اعتماد می کنم
اما ...
یا تو در تخمین صبر من اشتباه کرده بودی
یا من در تخمین رحم تو ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
انقدر عصبانی و بهم ریخته ام که حرفم نمیاد
اما دوست دارم امروز یادم بمونه،
پس برا خودم می نویسم.
آروم که شدم ، شاید حذفش کنم.
حرف زیاد هست
کلمه پیدا نمی کنم .
گاهی به جای همه ی حرفها
به جای توضیح ها،
فقط باید یه نفس عمیق بکشی
تا همه ی حرفها برن تو عمق وجودت
گفته نشن قشنگتره...
شاید
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پازل :
ـ ساکت می مونی به امید اینکه،حرمتها شکسته نشه.
درد داره وقتی سکوتت ،مظلوم نمایی تلقی می شه !
این روزها بغضم بزرگتر شده و بهانه برای شکستنش کوچیک
آدمم دیگه!
خسته می شم،بی حوصله می شم،کم میارم
خسته می شم از توضیح دادنا و توضیح خواستنا
خسته می شم از زخم حرفهایی که بهم گفته می شه و باید صبور بمونم
خسته می شم از آدما،از روزگار،از خودم،حتا از خدا
خسته می شم از خواستن ها و نشدن ها ... از شدن ها و نخواستن ها
خسته می شم از صبور بودن،مهربان بودن،آرام بودن
خسته می شم از ثبت لبخندهایی که باید به لبها بنشونم و خودم ...

خسته می شم از شمردن روزها و ساعتهای طولانی و عذاب آوری که صرف شغلی می شن که متنفرم
ساعتهای که جزیی از عمر منه و دوست دارم جور دیگه زندگی کنم ... دور از ز.ا.م.ب.ی. ها

خسته می شم از تحمل تلخیِ صبر
خسته می شم از قوی ماندن
خسته می شم از گشتن دنبال یه گوشه ی دنج که صدای هیچ آدمی به گوشم نرسه.
یه جایی دور از آدمها،ساکت بشینم... بدون هیچ حرفی
یه گوشه ای که آرام بگیرم و یه کم مالِ خودم باشم ...فقط مالِ خودم باشم.
دلم قرار می خواد.

من که از بچگی می دونستم مسیرم اینه و هر کاری کردم،اراده ی من تغییرش نداد.
این اتفاقهایی که افتاد و منو رسوند به اینجا،چرا و چطور پیش اومد؟
کسی رو نمی تونم محکوم کنم،همه رو می ذارم کنار و ... من می مونم و خدا
غُر می زنم سرش، محکومش می کنم! از دستش عصبانی می شم(البته هنوزم هستم)
اما می دونم باید یاد بگیرم :
در تمام رنجهایی که می بینیم،
صبر کردن، اوج احترام به قوانین الهی است .

خسته می شم از تصوّر ِاینکه ...
باید عادت کنم که دیگه اون دوره تموم شده . حالا یه مرحله ی جدید از زندگیه اونه :
رها از بودنِ من
این روزها مدام تکرار می کنم :
رفتن دلیل نمی خواهد، بهانه های ماندن که تمام شد، کافی ست.
می دونم که یه وقتایی،دلت می گیره از کارم
روزایی که حواسم نیست،بگم خیلی دوسِت دارم ...
(اسم ترانه سرا رو نمی دونم،خواننده : معین)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پازل :
ـ حواسم هست، بهت بگم،خیلی دوسِت دارم اما انقدر آهسته که دیگه باد هم به گوشت نمی رسونه...گویا!
از دیروز دارم فکر می کنم که وقتشه باور کنم که دیگه نیستی.
ـ این روزا کارم شده خیال بافی ...ساعتُ نگاه کنم و حدس بزنم که کجاست و چیکار می کنه.
ـ کلافه ام می کنه، فکر اینکه تو خونه تکونی دلش،دور اندخته شدم یا هنوز هستم؟
هر چند تهِ دلم می دونم دیگه چه فرقی به حال من داره .
ـ بیقرار ... بی قرار ... ب ی ق ر ا ر ... انگار گم شدم تو این فاصله ها.
ـ بهاری نیستم اما سال ۹۰ رو دوست دارم،حس خوبی بهش دارم.
ـ درسته که دیگه دنبال عشق بین آدمها نخواهم گشت، اما می دونم فهمیدن عشق ارزشش رو داشت. فهمیدن عشق حتا ارزش شکستن رو هم داره .
ـ نمی دونم، شاید روزی قیافه اش رو فراموش کنم، امایادم می مونه که کسی بود که خیلی دوستش داشتم.
ـ بعضی حرفها و بعضی حس ها رو نباید به کسی گفت،به خصوص به کسی که دوستش داریم.

گاهی بین خواستن ... و ... توانستن
سالهایی ست که با هیچ آرزویی پُر نمی شه
فاصله ای ست که با هیچ دویدنی به انتها نمی رسه
خلأیی ست که با هیچ دعایی کامل نمی شه ...
ـ دیگه حتا اگه فرصت عاشقی هم باشه،مطمئناً دلش رو ندارم.
ـ
You will always be in my life, even if I'm not in your life
Cause you're in my memory
?You, when you remember me
ـ رفتم و حالا لابلای نبودنهایت گم شده ام ... بیشتر از این تاریکم نخواه .
ـ ببخش مــــانـدگــار نبودم .
ـ ... و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند
نمی دانی چه غمگینند ... نمی دانی چه تاریکند

یادم نیست از کی شروع کردم به سانسور / قیچی کردن خودم ؟
حالا که می خوام خود واقعی ام باشم، دور و برم پر از تیکه های قیچی شده ایه که فقط برام آشنا هستن .
من بدون اون تیکه های بریده شده، کامل نیستم و با اونا هم غریبه ام!
حالا که می خوام این پازل آشنای نا آشنا رو کامل کنم انگار بعضی تیکه هام رو دیگه نمی شناسم.بعضی تیکه ها رو هم گم کردم.
می دونم من ِ بدون سانسور، برای پدر و مادر و اونایی که دوستشون دارم، غریبه اس ،
اما من ِ قیچی شده ، هم برای من نا آشناس!
وتلخ اینه که تازه فهمیدم : قیچی کردن و قیچی شدن، آسونتر از کامل بودنه !!!
تکه هامو کجا گم کردم ؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مدتها می گذره که دیگه رو کاغذ نمی نویسم
فکر می کردم نوشتن تو وبلاگ ـ نا شناس ـ راحت تره و نیازی به قیچی کردن خودم نیست!
اما اشتباه بود ... دست به قیچی ام خوبه حتا تو این دنیای مجازی !
ـ چیزهایی هست که نمی دانم.
می دانم،سبزه ای را بکَنَم خواهم مرد.
می روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم.
راه می بینم در ظلمت،من پر از فانوسم.
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت.
پرم از راه،از پل،از رود، از موج.
پرم از سایه ی برگی در آب :
چه درونم تنهاست!
(سهراب سپهری)