شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷ ساعت 10:13 توسط یک آدم اینجوری!
کسی چه میداند
زنی که توی تاکسی اشک هایش را با پشت دستش پاک میکند و دست راننده که دستمال بهش میدهد را رد میکند غمگین تر است؟ یا زنی که حتی پیازهای تکه تکه شده هم اشک هایش را در نمیاورد؟
کسی چه میداند
مردی که پشتش را میکند به زنی و چشم روی هم میگذارد عاشق تر است یا مردی که برای خوشبخت تر شدن زنی چشم روی خوشبختی خودش میبندد؟
کسی چه میداند
زنی که دائم لبهایش باز میشود به عیب های همنفسش بیشتر مبتلا به دوست داشتن همان مردِ پر از ایراد است یا کسی که هر چیزی روی لبش می آید الا گلایه ؟
کسی چه میداند
خوشبخت زنی است که موهایش همیشه با دستهای مَــردش مرتب میشود و بوسه های او سرخی لبهایش است، یا زنی که یادش رفته تارهایش را پشت گوش بیندازد ولی دستش به پشت گوش انداختن خواسته های مردش نرفته
کسی چه میداند
زنی که مشتش را پر از قـرص میکند و از بالای پل ارتفاع را میسنجد بیشتر از زندگی بریده یا مَــردی که پتو را کنار میزند و بی هیچ دلیلی چشم باز میکند و چای سرد و تلخ را سر میکشد و در را خودش پشت سرش میبندد ؟
این شهر، صندلی های مترو، گوشه های پارک ها، اتوبان های پر از ماشینهای تک سرنشین با شیشه بالاکشیده پُــر است از کسانی که ظاهرشان یک حالی را میرساند و توی دلشان یک حال دیگر است!
زیر این آسمان آبی دود گرفته، پر از کسانی ست که تو نمیتوانی از لبخندشان خوشی شان را بفهمی،
اشکهایشان را نمیتوانی بگذاری به پای درد جانشان!
زندگیشان از هزار مُــردگی بدتر است و از بس تظاهر کرده اند روزی سه بار خودشان نبودن را توی دستشویی بالا می آورند!
اینجا روی این زمین متزلزل گرد، ظاهر آدمها نشان هرچیز که فکرش را بکنی هست، جز حال واقعیشان
ما ولی ظاهر زندگی آدمها را میبینیم و برای باطن زندگی خودمان آه میکشیم
فاطمه جوادی