یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت 11:6 توسط یک آدم اینجوری!
هميشه برام عجيب بود كه چرا  نسبت به مژ گا ن عبا  سلو انقدر حس بد و منفى اى دارم؟ 🤔

چرا بايد از زنى كه حتا درست نميشناسمش و جز چند شعر و چند معر چيز زيادى ازش نميدونم، انقدر حس بد به من منتقل بشه؟ 

تا اينكه چند وقت پيش فهميدم سركار خانم دكتر! مژ گا.ن عبا.سلو  همسر موجود عوضى مغز فندقى اى به نام جناب آقاى دكتر! تو  حيد عز يز ى هستند، خانم و آقاى طبيب البته به زور سهميه و شياف شدن در مقعد فلان ، هه!

 

___________________

پازل: 

_ خيلى وقتها، شهود درونى ام يه چيزا ميگه كه برا خودم حتا، نامفهوم و گنگه و هميشه چند وقت بعدش معلوم ميشه چرا

_ بله متوجه شدم چى ميخواين بگين، نبايد در مورد ديگران قضاوت كرد، صِرفِ زن يك عوضى بودن، از يه نفر لجن نميسازه، بله بله متوجه هستم چقدر دلت ميخواد منو ارشاد و هدايت كنى و از گمراهى قضاوت بد برهانى ولى خب ؛ نميشه 

و ممنونم از شهود درونى ام كه حتا يك بار به من دروغ نگفته ، حتا اگه اون لحظه متوجه مفهوم حرفش نباشم، اما بعدها مشخص ميشه هميشه حق با اونه 

 

دوشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت 16:30 توسط یک آدم اینجوری!
یکروز می آیی که من، دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی، چشم انتظارت نیستم 
یکروز می آیی که من،نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی،نه یقین،مست و خمارت نیستم
شب زنده داری میکنی، تا صبح زاری میکنی
تو بی قراری میکنی، من بی قرارت نیستم
پاییز تو سر میرسد، قدری زمستانی و بعد
گل میدهی، نو میشوی، من در بهارت نیستم
زنگارها را شسته ام، دور از کدورت های دور
آیینه ای پیش توام،  اما کنارت نیستم
دور دلم دیوار نیست، انكار من دشوار نیست
اصلا" منی در کار نیست،امنم حصارت نیستم

افشين يداللهى 

_____________

پازل :

من هم از منتظرانت بودم . . . بودم ! گاهى اين سه نقطه ها، گاهى اين " بودم " ها كلى حرف دارند اما فقط يك سه نقطه، يك بودم مينويسيمشان و رد ميشويم  

شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت 16:56 توسط یک آدم اینجوری!
 يادم نيست چه روزى از كدوم ماه سال بود؟ رسيديم خونه ى جديد تو شهر جديد كه از خونه قبلى كيلومترها فاصله داشت و من تازه فهميدم عروسكم نيست!

و چند دقيقه بعدش فهميدم كلا" عروسكم رو نياوردند

حال الانم؛ حس اون لحظه ى پنج سالگيمه كه پر بود از استيصال، نااميدى از اينكه چطور ميتونم تنهايى برگردم و پيداش كنم؟ و شوك و غمگينى بيش از حدم

 

 

http://13l.blogfa.com/post-335.aspx

_____________________

پازل:

_ هنوز نميدونم عروسكمو، مامانم به كسى داده بود يا تو سطل زباله انداخته بودش ؟

_ هنوز وقتى ببينم دختربچه اى دنبال عروسكش ميگرده، با همه ى جونم سعى ميكنم پيداش كنم يا حداقل باهاش دنبالش بگردم

 

مشخصات
سلام

یه وقتایی دلم میخواد بنویسم خارج از آداب نویسندگی

می نویسم و می دونم که بیشتر نوشته هام معقول و خواننده پسند نیستن،
نوع نوشته ها بستگی به حال و هوای اون روزم داره.

گاهی هر روز میام،می نویسم و گاهی هفته ها نیستم.
گاهی مثبت اندیش ترین آدم دنیام و گاهی ناامیدتر از من پیدا نمی شه.
گاهی خدا رو کنارم می بینم و گاهی انقدر دورم که هیچ ردی ازش نیست ...


شاید این نوشته ها،انعکاس لحظه هاییه که حس شون می کنم ...
گاهی با شوق
گاهی با خشم
گاهی با عشق
و گاهی با هیچ !

و بین این "گاهی"ها،پرم از روزمرگی های تکراری .



نوشته هام صرفاً حس ها،نظرات یا عقاید شخصی من هستن که ارزش علمی و فلسفی نداشته و هیچ اعتباری ، در هیچ کجا ندارن.
و یه وقتایی جمله ها و کلمه هایی لابلای نوشته هام می بینی که مغایرباادبیات و قوانین نویسندگیه ...

پس :

اگه باب میلت نیست،خودت رو ناراحت نکن و مطمئن باش هر لحظه که بخوای، با یه کلیک روی ضربدر گوشه بالایی سمت راست،این صفحه بسته خواهد شد .

حالا که اینجایی ،فقط بخوان و بگذر ...
قضاوتت باشه برای خودت.
من نه عشق می خوام،نه تایید
نه نصیحت می خوام
و نه تحلیل روان شناسانه!


یک یادآوری:

آدمها فقط نوشته ها و گفته هاشون نیستند،گاهی نگفته هاشونند
اگه فقط لابلای نوشته ها و گفته هاشون،دنبالشون بگردی، بیراهه میری و گمشون می کنی.



ناراحت میشم از اینکه نوشته هامو،توو  وبلاگها و جاهای دیگه ببینم لطفاً نوشته هامو جای دیگه کپی نکنین
بخصوص توو ف.ی.س...ب.و.ک که چه با ذکر منبع و چه بی ذکر منبع، راضی نیستم،رد نوشته هامو اونجا ببینم.



* اگر تحمل روبرو شدن با واقعیتهای تلخ جامعه مون رو ندارید بهتر است مطالب این وبلاگ رو نخوونید.