دير رسيدم به خودم
انگار سالهاست كه رفته ام.
آدمها گاهی قسمتی از خودشان یا تمامشان را با نقاب یا ماسکی میپوشانند، گاهی از سر ترس، گاهی برای فریبکاری، گاهی برای قوی نشان دادن خودشان
هر کدام از ما آدمها خواسته یا ناخواسته گاهی از این نقاب و ماسکها زده ایم که؛
حرفم این نیست
داشتم به این فکر میکردم همیشه در هر کدام از ما، قسمتی ست که هیچوقت دیده نمیشود، به خصوص وقتی که خودِ خودِ خودمان هستیم، بخصوص وقتی از هیچ نقاب و ماسکی استفاده نمیکنیم
همیشه قسمتی از هر آدمی هست که هیچوقت دیده نمیشود با اینکه هیچ تلاشی برای پوشاندن یا قائم کردنش نمیکند، تأکید میکنم ؛ همیشه
و گاهی این دیده نشدنها تأسفی ست برای تمام آنها که ندیدند، تأسفی ست برای آنهایی که توانایی دیدنش را نداشتند
________________
پازل :
منظورم نیمه ی پنهان وجود آدمها نیست، منظورم وجهی از آدمها که تلاش برای پوشاندنش دارند هم نیست
گاهی دلتنگ میشم برای اتفاقهایی که هیچوقت نیفتادند
آدمهایی که هیچوقت آمدنی نبودند
روزهایی که هیچوقت اونطور که من میخواستم خوب نبودند
جاهاى ديگه رو خبر ندارم اما توو كشور پهناور اسلاميمون، خيلى وقته كه دوست داشتن ها هم کلیشه شده اند، درست مثل دوست داشتنی ها
فقط حرفو فقط تكرارو فقط تظاهرو فقط جوگيرى.
با حرف، عاشق ميشوند. با حرف كينه هاى عميق ميسازند. با حرف ايمان مي آورند. با حرف هيجان زده میشوند برای مهربانیهای عجیب . با حرف جوگير میشوند ،برای آدم کُشتن .با حرف قديس ميتراشند.با حرف همان قديس را به شيطان تبدیل میکنند و بالعکس . با حرف از وطن فروش، اسطوره میسازند.با حرف توّهم میزنند و همان توّهمات را با برچسبِ " این واقعیت است " به قیمت گزاف می فروشند .با حرف گول میخورند.با حرف انقلاب ميكنند. با حرف راضى ميشوند. با حرف بازيچه ميشوند،با حرف رأى ميدهند. با حرف قانع میشوند(با حرف به هر خفتی قانع میشوند).با حرف تحریک میشوند. با حرف به ار.گ .ا . سم ميرسند.با حرف هر روز به یک رنگ در می آیند و اغلب در انتها قهوه ای میشوند!
هر روز و هر شب اشتباه ميكنند و با حرف توجيه میشوند و توجیه ميكنند. هر ساعت فريب ميخورند و با حرف، دليل ميتراشند. هر دقيقه شاهد جنايتها و خيانتها هستند و با حرف قانع ميشوند كه آن جنايت، كه آن خيانت درست بوده ... هه!
شاید بعدها ايرانى شناسِ واقع بينِ بيطرفى در مورد ايرانيان بنويسد:
مردمانى عجيب كه شيفته ى حرفهاى مفت ميشوند و حا كما نشان اين را به خوبى ميدانند و چه استادان جوساز و چه موج سواران قابلى بودند!
شيفتگان حرف مفت، استادان دروغين پرورش ميدهند.
#برداشت_آزاد
لطفاً این نوشته را بدون جوگیری و با هشتگ برداشتِ آزاد بخوانید.برداشت آزادتان واقع بینانه باشد چه بهتر.
خدا ؟
هست، شك ندارم
اما در مورد عدالتش، مهربانيش و خيلى چيزاى ديگه به شدت شك دارم.
____________________
پازل:
بى شك مطالب مذهبى را خوانده ام و افتخارى ندارد بلغور طوطى وار اراجيف مذهبى متعصبانه
هر حرف، هر ادعا، هر قصد و نیتی بوده، برا خودش بوده . ببین نتیجه چیه
و بقیه توضیحات و توجیهات رو فقط کشکیجات حساب بیار.
____________________
پازل:
نیتهای خیر ، ادعاهای رفاقت و دوستی ،دعا _ هر نوعش _ ، عشقهای آتشین همه شون با هم فقط تو ردیف اراجیف و حرفهای مفت قرار دارند. نتیجه اش مهمه... فقط نتیجه.
بعداً اضافه شده:
صرفاً جهت شفاف سازی
صد البته وقتی میگم حرف از عاشقی یعنی کشک ببین نتیجه چیه؟ منظورم از نتیجه، اصلاً و اصلاً و اصلاً ازدواج نیست.
بعضی وقتا با خواندن بعضی نوشته ها حس عجیبی بهت دست میده ،انگار کلمه به کلمه ی اون متن ، خودتی! انگار حرفهای تو رو یکی سالها قبل شنیده و درست همونا رو نوشته.
بطور مثال جناب مایاکوفسکی که انگار 103 سال پیش، منو کپی پیست کرده توی شعرش!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بی ربط نامه :
یک بار کسی به من گفت که نوشته هامو کپی کرده و نگه داشته
اگه امکانش هست نوشته های سال 93 ام رو به ایمیلم بفرسته، واقعاً مدیون لطفش میشم ... ممنون
دیگه نه دنبال عشق میگردم و نه دنبال نشانه های عشق
فقط میخوام مسیرم رو تا انتهاش برم و فقط و فقط واسه این میخوام تا انتهاش برم که ببینم آخرش که چی ؟
انگار از یه جایی به بعد ؛ بعد از اینکه مرحله عشقِ یک نفر شدن رو پشت سر گذاشتی؛ از پس مرحله ی عاشقِ عشق شدن هم گذشتی؛ از مرحله ی عاشقِ هر کسی که آدم ـه و نشانه ای از خوبی داره هم، زنده و با روانِ سالم بیرون اومدی ؛ وارد این مرحله میشی که انگار دیگه دنبال عشق و نشانه های عشق نمیگردی .
و من درست در همین مرحله ام . فهمیدم عشق چیزی نیست که دنبالش بگردی. عشق خودبخود لو میره.
اگر کسی در وجودش عشقی به من داشته باشه ــ قبلاً درمورد عشق نوشتم و گفتم که هر حس و هر شبفتگی و هر جوگیریِ احمقانه ای رو بهش عشق نمیگم ــ اگر کسی در وجودش عشقی به من داشته باشه، بدون اینکه بخوام کشفش کنم ؛ پیداش میکنم و اگر کسی در وجودِ من عشقی ببینه، دیگه دلیلی نداره عشق رو تیکه پاره و زخمی از وجودم بیرون بکشم و نشونش بدم . که تجربه بهم ثابت کرده عشقِ درون قلبت رو نمیتونی با هیچ تلاش و کاری به کسی نشون بدی، اگر خودش تونست ببینه که میبینه و اگه نمیتونه ببینه پس تمام سعی و تلاشت برای نشون دادن عشق؛ فقط مسخره است ... آخر سر این خودتی که خسته و زخمی نقش زمین شدی.
عشق خیلی حس قشنگیه. شاید تجربه کردنش به زخمی شدن، ناامید شدن حتا به شکسته شدن قلبت می ارزه ... اما فقط همین !
عشق رو باید فهمید؛ نباید با خودت حمل کنی که عاشقی ها چیزی جز بار اضافه بر دوش روح نیستند.
عشق رو فقط باید فهمید و بی اینکه بخوای به کسی ثابت کنی یا منتظر اثباتش از طرف دیگری باشی؛ ببینی ... که اگه دیدی، هست ... اگر ندیدی مطمئن باش که نیست . و وقتی نیست دیگه اراجیف عاشقانه رو برای فریب دادن خودت زمزمه نکن .
خب! داشتم میگفتم دیگه دنبال عشق و نشانه های عشق نمیگردم. فقط میخوام مسیرم رو تا انتهاش برم و فقط و فقط واسه این میخوام تا انتهاش برم که ببینم آخرش که چی ؟
و دیگه علاقه ای ندارم به امید تابلوهای اشتباهی، عاشقی های فیک یا حتا عشقِ ایده آل مسیرم رو کج کنم.
که عشق چیزی جز آب در هاون کوبیدن نیست.
این رو کسی میگه که شاعرپیشه است و عشق رو با تمام وجود توو قلبش حس میکنه. عشق به هر آدمی که هنوز آدم مونده
اما با وجود این عشق چیزی جز آب در هاون کوبیدن نیست و آدم عاقل وسط مسیرش نمیشینه یک هاون طلایی دستش بگیره و هی بکوبه ... هی بکوبه... هی بکوبه بلکه به نتیجه ای برسه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پازل:
_ منن هنوز نمیدونم عشق چیه ؟ هر جا کلمه عشق رو بکار بردم منظورم خیلی بسیار زیاد دوست داشتنِ کسی بوده .
_ هیچوقت فکر نمیکردم به این مرحله برسم که عشق و عاشقی در نظرم فقط بار اضافه روی دوش روحم باشند... اما رسیدم.
_ کسی / کسانی که نوشته های اینجا و جاهای دیگه ام رو اینور اونور کپی پیست میکنند؛ نمیبخشم.
هرچند بخشیدن یا نبخشیدنِ من چه فرقی داره؟ کسی به خاطر نوشته دزدی طوریش شده تا حالا ؟
لطفاً نوشته های منو ندزدید.
مدتیه که آدمها و حرفا و رفتارهاشون منو به شدت متعجب میکنه و دیگه به این تعجبهای خودم عادت کردم
اما بعضی وقتا شدت تعجب فراتر از روال عادی تحملم میشه
وقتی یک نفر تمام مراحلِ یک رابطه رو همزمان تجربه میکنه .
داخل پرانتز :
این که می نویسم رفرنس علمی نداره . به نظرم روابط با جنس مخالف ــ حداقل در ایران ــ اینطور هست که اول دو نفر با هم آشنا میشن، کم کم ارتباط بیشتر میشه ، بعد از اون ارتباط نزدیکتر و نزدیکتر میشه و همدلی بوجود میاد، به مرور حرفها و درددلها و گاهی رازهاشون رو به هم میگن ، ارتباط طوری میشه که از لحظه لحظه ی هم خبر دارند ... بعد یکی از طرفین از این همه دوستی دلش زده میشه، شروع میکنه به بهانه گیری، غر زدنها شروع میشه، بحثها و دعوا ها ، هر دو طرف میرن تو فاز قهر و آشتی، منت کشی ها و ناز کزدنها شروع میشه ... هر کدوم به نوبه ی خودشون منت میکشه و ناز میکشه و غرورش رو میشکنه چون به نظرش رابطه اش مهمتره ، بعد وارد فاز قهر طولانی میشن ... قهرهای طولانی مدت که هر کدوم منتظره اون یکی پا پیش بذاره و آشتی کنه، این مرحله چند بار ــ بسته به ظرفیت طرفین ــ تکرار میشه ، کم کم می فهمند که برای هم ساخته نشدند و فلانی تیپش، اخلاقش، ظاهرش یا باطنش یا هرچی ش بهتره ... مسالمت امیز یا با خیانت رابطه تموم میشه .
خب داشتم میگفتم شدت تعجبم گاهی فراتر از روال عادی تعجبهام میشه وقتی میبینم یکی تمام مراحلِ یک رابطه رو داره همزمان تجربه میکنه بدینصورت که
با یکی در حال آشنایی هستند
با اون یکی وارد مرحله صمیمیت و درددل کردن، شده و از هم لذت میبرند
با یکی دیگه در حال قهر و اشتی اند و منت کشی
با اون یکی دیگه تو فاز قهر طولانی اند و منتظر که قدم پیش بذاره و منت کشی کنه
و قس علی هذا !
و من متعجبم از ظرفیت قلب و فکر موجودات اینچنینی که چطور همزمان چندین رابطه رو در مراحل مختلف مدیریت میکنند؟
لازم به ذکر است که مورد داشتیم با چند نفر مراحل اولیه ی رابطه رو در حال تجربه هستند و با چندین نفر در مراحل بینابینی در حال خاطره سازی هستند و با جمع کثیری در حال برگزاری مراسم اختتامیه !
جل الخالق
- حقیقت نیازی به باور و تایید من و تو یا هیچکس دیگه نداره.
- از ترسو، از نامرد، از دروغگو، از هرزه توقع گفتن حقیقت رو نداشته باش، توقع تحمل شنیدن حقیقت نیز هم !
- ادعاها رو بی خیال ، ادعاها هم درست مثل دعاها، فقط زر مفت هستند.
* خارج از ادعا زنانی را میشناسم که حاضر نشدند زنانگی هایشان را بفروشند و دست خالی" مرد " شدند.
هه! مردی را میشناسم که مرام و مردانگی اش را به چند میلیون فروخت و با دست پر " پست " شد و تمامش هیچ نمی ارزید!
- چند نفر تحمل آدمی مثل خودش رو داره؟
یه بار جایی نوشته بودم : مهم نیست چقدر خوب حرف میرنی، مهم نیست چقدر ادعات میشه، مهم نیست چقدر خودت رو قبول داری، یک بار با خودت خلوت کن و فقط به یه سوال جواب بده- جواب واقعی، نه از این جوابهای توجیه کن - تصور کن یک بچه داری، حاضری بچه ات با یکی مثل خودت ازدواج کنه ؟!
در مورد " گرفتاریهای زن بودن " نوشتم و فرستاده شد توو موزه ی " ثبت موقت شده ها "
یک وبلاگ خدا بیامرزی داشتم که هه! در مورد مسائل اجتماعی مینوشتم، فقط نظرات شخصی ام رو، بی هیچ بحث سیاسی
یک بار در مورد خشونت های غیر فیزیکی و بسیار رایج در کشور پهناور اسلامیمون! نوشتم و فیلتر نه، کلا به باد فنا رفت .
نوشتن از زنان به چه کار میاد وقتی علیرغم پیشرفتهای زیاد در همه ی زمینه ها،هنوز ... هنوز ... هنوز ... جواب خیلی از حرفهایت انگشت میانی خیلی هاست!
قبلترها نوشته بودم : زن بودن همیشه و همه جا سخت است، در خاورمیانه سخت تر ... هنوز هم نظرم همینه.
قبلترها نوشته بودم : اعتراض به خشونت علیه زنان مغایر با هیچ حق مردانه ای نیست، دفاع از زن ، معنی اش جنگیدن با هیچ مردی نیست.
قبلترها نوشته بودم: پای حرف هر زنی بشینی، زخمهای زیادی به تن و قلب و روحش خواهی دید ... نه از مردان، از همجنسانش که با بی رحمی مثل یک ماده گرگ گرسنه براش از بی معرفتیها خاطره ساخته اند.
قبلترها نوشته بودم: اگر من در دفاع از " زن " حرفی میزنم، منظورم محکوم کردن هیچ "مردی" نیست که این دنیای وحشی نه مردانه است نه زنانه ... فقط نامردانه است.
امروز در مورد زنان نوشتم و... ثبت موقت شد
میدونی؟ من خسته ام از دنیای نامرد و همدستهای نامردترش... من خسته ترم از ماده گرگهای هرزه
من خسته ام از جنگهای بزرگ برای حقهای ناچیز... من خسته ترم از قصه های زنان علیه زنان
چقدر حرف دارم و گفتنشان به هیچ دردی نمیخورد، کاش میشد کاری کرد وگرنه گفتن حرف مفت کار سختی نیست.
هزار هزار هم بگویی، هزار هزار هم بنویسی، بی فایده است
برای فهمیدن یه چیزهایی فقط باید زن باشی، ماده بودن کافی نیست !
وای ... چقدر دلم پره از ماده های بد ذات، چقدر دلم پره از نامردیها، چقدر حرف دارم از دنیایی که جای ترسناکی است برای زن بودن
چیزی نگم بهتره... اما روزی طوری فریاد خواهم زد که صدا م به گوش آقای خدا برسه.
الان چیزی نگم بهتره که گفتن حرف مفت رو همه بلدند روزی کاری خواهم کرد ... روزی ... کاری ... حتماً
______________
پازل :
_ من ؟ زن ... اینجا ؟ جهان سوم
زنانگیهایم را لذت نبردم، ترسیدم!
_ من یک زنم که تکه های زیادی از من گم شد!
قسمتهایی از زنانگی ام ...
سانسور شد
محکوم شد
مسخره شد
سنگسار شد
زنده به گور شد
حرام شد ...
اینجا دنیاست، صدای جهان سوم و ... من یک زنم، یک زن تکه تکه !
دنیاعلیرغم زیباییهاش، خیلی کثیفه.خیلی چیزها آلوده شده
هشدار !
مراقب خودتون باشید،نکات ایمنی رو رعایت کنین تا آلوده نشید، مریض نشید.
تعداد زامبی ها روز به روز داره بیشتر میشه،باشد که به حول و قوه ی الهی آدم بمونیم.
کسی چه میدونه تا آخر مسیر چند نفر از ما زامبی نشده و آدمه هنوز ؟!
دوست وکیلم داره رو پرونده ای کار میکنه با موضوع تکراریِ " دعوای عروس و مادر شوهر "
که علیرغم تکراری بودنش و سادگیِ ظاهری ماجرا حاشیه های پیچیده ای داره
داشت در موردش حرف میزد و لابلای حرفهاش من خودم رو گاهی جای عروس فرض میکردم و دلم به حالش می سوخت و حق رو بهش می دادم
گاهی خودم رو جای مادرشوهر میذاشتم و غم زیادش رو درک میکردم و حق رو به اون می دادم
ولی ساکت بودم و فقط گوش میکردم
دوستم گفت و گفت ... آخرش پرسید نظر تو چیه ؟!
حرفی نداشتم، چون باورم اینه که تو هر قصه ای چیزهایی هست که گفته نمیشه، شنیده نمیشه و درست همونها کلید حل معما هستند
در ضمن من از مسائل قانونی چیز زیادی نمیدونم و اظهار نظر در مورد چیزی که نمیدونم به نظرم غلط زیادی حساب میشه!
ولی حالا که فکر میکنم می بینم اگه من قاضی بودم
حداقل در مورد پرونده های دعوای عروس و مادر شوهر یک ایده ی قاطع و لازم الاجرا داشتم اینکه :
اگه من قاضی بودم و پرونده ی اینچنینی به من ارجاع داده میشد،قبل از اینکه حرفهای دو طرف رو بشنوم، قبل از اینکه به دفاعیات وکیلهای دو طرف گوش کنم ، اصلاً قبل از اینکه حتا لای پرونده رو باز کنم
ابتدا مرد قصه رو ـ همسر عروس و پسر مادرشوهر ــ رو احضار میکردم
بدون اینکه اجازه ی حرف زدن بهش داده بشه ؛ میدادم چند نفر طوری بزننش که صدای سگ پاسوخته ی زخمی ِگرسنه بده ... وقتی به اندازه ی کافی کتک خورد
داخل پرانتز : اندازه ی کافی رو فِقط خودم تشخیص میدم؛ بر اساس آنچه که تو صورت داماد قصه می بینم!
وقتی به اندازه ی کافی کتک خورد سپس پرونده رو مطالعه میکردم و به حرفهای دو طرف و دفاعیات طرفین گوش میکردم و مدارک و شواهد رو بررسی میکردم و ... بعد قضاوت .
* معتقدم اگه مرد قصه ی تکراریِ " عروس و مادر شوهر " واقعاً آدم منصف و باشعوری باشه؛ بلد باشه به دور از جو زدگی های افراطیِ مرد ایرانی به مادرش درست و واقعی احترام بذاره، اگه بلد باشه به دور از شیفتگیهای حال به هم زن رایج درست و واقعی به عروسش حس عشق و احترام بده امکان نداره عروس انقدر کینه ای و عوضی باشه که بخواد بلایی سر مادر شوهرش بیاد . یا مادرشوهر انقدر بدجنس باشه که به مرگ عروسش راضی بشه .
با اطمینان صددرصد میگم که پشتِ دعواهای عروس و مادرشوهر یک مرد احمق خنگ دست و پاچلفتیِ بی لیاقت هست که کلاً هیچی نمی فهمه ... حتا اگه شونصد تا مدرک دانندگی از دانشگاه های معتبر داشته باشه
نِ می فَهـ مِه ... چهار بخش ـه
گفتم که خوب شد من قاضی نیستم !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پازل :
ــ من فمینیست نیستم. از فیمینیست بودن به همون اندازه خوشم نمیاد که از مرد سالاری
ــ نوشته های من اینجا یا هرجای دیگه صرفاً نظرات شخصی من هستند ... همین
نیاز به سنگربندی و جبهه گیری در هیچ جناحی نیست
ــ من همجنسانم رو خعععلی خوب میشناسم و بدجنسیها و کلکهای زنانه رو به راحتی تشخیص میدم
و انقدر که من از زن جماعت میترسم؛ از مردها نمی ترسم
بارها و بارها به رفتار و کردار مکارانه ی همجنسان خودم به شدت اعتراض داشتم و دارم
ولی این نوشته ربطی به زرنگ بازیها و موذی گریهای زنانه نداره،
حرفم نادانیِ بعضی آقایانه که باعث ماجراهای ناراحت کننده میشه که یا عروسی کشته میشه یا مادر شوهری بی دلیل آسیب می بینه. در صورتی که مقصر اصلی کسی هست که توو پرونده اسمی ازش بُرده نشده
مـــرد نیستم اما
برای سنجیدن مردانگی آدمها ، فقط یک معیار دارم : خودم !
اگه به نظرت خودخواه اومدم، مهم نیست، راحت باش .
عنوان نوشته ام " برداشت آزاد " هست !
_______________________
پازل :
ـ به نظر می رسه واژه ی مردانـــگی در بیشتر زبانها مفهوم " مرد بودن " داره .
منظورم از مردانگی، مرد بودن نیست . یکی می گفت، منظور از مردانگی، جوانمردیه .
اما درحال حاضر منظورم فقط جوانمردی هم نیست؛ منظورم تمام اون چیزیه که از یه مرد در مفهوم عام ، جدای جنسیتش انتظار داریم .
وقتی می نوشتم تازه متوجه شدم تو اکثر زبانهای دیگه هم مثل فارسی و انگلیسی، واژه ی " مـــــردانــگی " از کلمه " مــــرد " در همون زبان استفاده شده
مرد / مردانگی
مرد / مردانه
و ...
کاش یه کلمه ای بود که مفهوم رو می شد فهموند بدون اشاره به جنسـیت .
ـ همیشه مخالف دسته کردن آدمها به صورت مرسوم بودم .
آدمها رو مرد و زن دسته بندی نمی کنم .
به یاد دوران مدرسه، دسته بندی آدمها به " از خوبها ـــ از بدها " رو ترجیح میدم ، بی توجه به جنــسـیــ ـت!
البته نه اون خوب و بدی که جامعه تعیین می کنه . آدمی رو خوب می دونم که با تعریف من از انسان خوب همخونی داشته باشه .
و این ربطی نداره به اینکه اون آدم چادر داره یا مانتوی تنــگ و کوتاه می پوشه / ریش داره یا صورتش ۶ تیغه / خونه اش مراسم عزاداری داره یا پـــــ ــارتــ ــی / دکترا داره یا فقط خواندن ـ نوشتن بلده .
ـ خیلی بسیار زیاد مخالف زورگویی های مردانه ی مرسوم جامــ ـعه هستم و با شدت بیشــتر مخالف فمیــ ـ نیــ ـسـ ـت بازی های رایجم.
ـ مردانگــ ـــی رو با " نـــ ــر " بودن و زنـــ ـــانگی رو با " مــ ــاده " بودن اشتباه نگیریم که در این صورت تنها فرقی که با هم دارن، یک چــــیــزه !
ـ یه سوال :
خانمی که انقدر از نامردی ، فلان مرد صحبت می کنی،
تا حالا فکر کردی که : خودت چقدر مــردی ؟
ـ معیار مـــردانگی برای خیلی ها، امام علی یا حضرت ابوالفضل هست که یه معیار ایده آل به زعم خودشونه
به شرطی که فقط نمایشی نباشه ، به شرطی که فقط به زبون گفته نشه و تو عمل نشون بدین!
سوالم اینه : تو جامعــه ی الآن،چند نفر از همونایی که دم از علی میزنن، مردَن ؟؟؟
ـ هیچوقت رستم دستان برای من نماد مردانگی نبوده ، چه اون وقتا که از زبون بابابزرگم قصه هاشو می شنیدم و چه وقتی که بزرگ شدم و خودم شناختمش !
رستم برای من نماد نامردیه !
ـ یک ترازو دارم که همه چی رو با اون می سنجم ، از وزن کاغذ تــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ـا حس و مــــرام آدمها!!!
مهم نیست کسی قبولش داره یا نه ،مهم نیست که اصلاً این ترازوی من جایی ثبت شده یا نه .
مهم اینه که ۹۹۹/۹۹٪ موارد درست عمل می کنه و بــارها و بـــارها امتحانش رو پس داده .
و این باعث می شه با خودخواهی تمام بگم :
مرد نیستم اما برای سنجیدن مردانگی آدمها فقط یک معیار دارم : ترازوی خودم!
حتا از باران هم کاری برنمی آید ، برای جنگلی که تبر تبر می میرد .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پارل :
ـ از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست،دگر حوصله ای نیست
ـ پُرم از " بی حسی "
به قول " فرهاد " : دیگه به خوب امید و از بد گله ندارم !
ـ خدایا دارم سعی می کنم ایمانم را بدست آورم. در وسط چنین ماحرایی،ترکم نکن.(پائولو کوئیلو)
چندین سال پیش یه دوست،به مناسبت یلدا،این اس ام اس رو برام فرستاد
سالهای زیادی،اس ام اس های زیادی به مناسبت یلدا برام فرستاده شده اما اینو خیلی دوست دارم.یه سؤال تکراری که ...
آخر پاییزه ، جوجه هاتو شمردی ؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پازل :
ـ یلدا مبارک
می خواستم جوجه ها رو بشمرم، نبودن یا اگه بودن ، مهم نبودن .
ـ سالهای زیادی زنده بودیم،
اگه بخوایم به خدا حساب پس بدیم،گذشته از بهونه ها و توجیه های الکی ، حرفی واسه گفتن داریم ... آیا؟ داشتم فکر می کردم تو این همه سال،چه کار مهمی انجام دادم ؟
داخل پرانتز : منظورم درس خوندن و کار کردن و پول درآوردن ...حتا نماز خوندن نیست .منظورم کاری هست که بتونیم تو ترازوی خدا بذاریم و پُزشو بدیم . من که نزدیک ترازو هم نمی تونم بشم . آخه پاکتم خالیه .
ـ شاید دارم افسرده می شم ... نمی دونم .
چیزایی دارم که خیلی ها شاید آرزوشو دارن ، اما خوشحال نیستم .
آخرین برگ سفرنامه ی باران این است
که زمین
چرکین است ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پازل :
ـ توی ایران،معمولاً خبرای خوب، فقط یه شایعه اس واسه فریب ... اما این دفعه همه می خوان خبر اومدنت واقعی باشه.
ـ مدیریت ایرانی یعنی دنبال راه حل گشتن، وقتی دیگه فرصتی واسه نجات دادن چیزی نیست!
مدیریت ایرانی یعنی راه حل های مقطعی و به دردنخور و آ.خ.و.ن.د.انه !
مدیریت ایرانی یعنی یه خروار اراجیف و حرف مفت به خُرد مردم دادن !
مدیریت ایرانی یعنی توجیه احمقانه ی اشتباهات !
مدیریت ایرانی یعنی منتظر ظهور امام زمان (عج) بودن واسه حل تمام مشکلات از جمله مشکل آلودگی هوا!
مدیریت ایرانی یعنی ... ... ... درد، تأسف،غصه !
ـ طرح زوج و فرد ، یکی از طرح های صددرصد ایرانیه !
ـ انگار دیگه بارون هم از ایران و ایرانی، ناامید شده و رفته خارج !!!
ـ باران، منتظریم ... ظهور کن !