شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۸ ساعت 11:55 توسط یک آدم اینجوری!
و قسم به شکوفه های گیلاس و عطر یاس

که درخت زمستانزده مان، دلش بهاری ست 

 

چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷ ساعت 18:55 توسط یک آدم اینجوری!
 

شاید تو آمده بودی، من نبودم

شاید آمده بودی، نبودم رفتی

کسی چه میداند؟

 

 

 

پنجشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۵ ساعت 19:12 توسط یک آدم اینجوری!
 

امروز ...

 

پنجشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۵ ساعت 10:38 توسط یک آدم اینجوری!
من را ندیده اید ؟ 

میانه ی کدام جاده، پشتِ کدام خاطره، زیر آوارِ کدام دلتنگی،

جا مانده ام ؟!  

 

 

 

 

 

 

 

شنبه ۱ آبان ۱۳۹۵ ساعت 9:31 توسط یک آدم اینجوری!
از یک جایی به بعد آدم دیگر دلتنگی اش را داد نمی زند، دلتنگی اش را با خودش به هر جا نمی برد  

دلتنگی اش را به غریبه ها نه ، به دوستانش هم نشان نمی دهد. 

جایی دور از چشم پنهانش می کند و گاهی فقط وقتی که تنهاست به سراغش می رود  

دستی به سر و رویِ دلتنگی اش میکشد، بغلش میکند، شاید با بغض شعری برایش بخواند یا با اشک لالایی ای ... 

و دوباره آرام پنهانش میکند؛ همان گوشه ی دنجِ دور از دیگران 

تا دیگر کسی به سرش نزند برای باجگیری، دلتنگی اش را گروگان بگیرد! 

 

 

جمعه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 20:11 توسط یک آدم اینجوری!
 

 

چــ ـ ـ ـ ـــقدر دلم میخواد حرف بزنم 

 

 با کـسی که آدمها رو اندازه ی من نمی فهمه ! 

  

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

پازل : 

 

ــ آدمها بیشتر شبیه رهگذرند تا دوست   

 

ــ تمام  آشناهای ریز و درشت ، تمام فامیل دور و نزدیک ، تمام همکاران سیاه ، سفید، خاکستری   

 در طرح ها ، رنگها و جنسهای مختلف همه شون با هم و به صورت فله ای معاوضه با یک " دوست "  

 

ــ از تمام دنیا ؛ من دلم فقط یک دوست میخواد ... یک نفر شبیه خودم   

یه نفر که اندازه ی من دوستی بلد باشه  

خاکستری نباشه ... قسمت سفید و سیاه وجودش اندازه ی سفیدی و سیاهی من باشه

 وگرنه به اندازه ی موهای سر م  آدم می شناسم ! 

 ( در مورد آدمهای خاکستری و ... قبلاً نوشته بودم که تو همون آرشیو 93 هست که به فنا رفته )  

  

 ــ آدمهای زیادی ــ چه زن و چه مرد ــ ادعای دوستی دارند اما جنس دوستی شون منُ  طوری می ترسونه که ترجیح میدم تنها بمونم ... بی دوست !  

 

ــ اینجا چقدر ترسناک است ... درست مثل همان خواب 11 سالگیم

 

ــ  . . .  

 

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۰ ساعت 23:45 توسط یک آدم اینجوری! | 
 

 

 

دلتنگی یعنی،

فاصله ای که با هیچ بهانه ای پر نمی شه

 

دلتنگی یعنی،

 عکسایی که نگاه کردن به اونا،رویاهات رو خیس می کنه

 

دلتنگی یعنی،

بغضی که باهاش کلنجار میری تا یهو نشکنه

 

دلتنگی یعنی،

اس ام اس هایی که فرستاده نمی شه،نوشته هایی که ثبت موقت می شه

 

دلتنگی یعنی،

لحظه هایی که با خودت زمزمه می کنی

                                                " حتا دیگه اومدنت،بهم کمک نمی کنه "

 

دلتنگی یعنی،

امروز ...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پازل:

 

ـ همین که می نویسم و به واژه می کشم تورو

 دوباره بار غم می شینه روی شونه های من

 

ـ هنوز پای قرار تو با دلم هستم

به این زمانه ی بی تو نمی کنم عادت

 

  

 

دوشنبه ۱ فروردین ۱۳۹۰ ساعت 21:39 توسط یک آدم اینجوری!
 

 

 

...

من از تو، از خودم، از ما

از این احساس ترسیدم

تو باید جای من باشی

ببینی در تو چی دیدم

تو باید جای من باشی

بفهمی من چرا تنهام؟

بفهمی چی بهت می گم

ببینی از تو چی می خوام ...

(شاعر: روزبه بمانی )

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پازل :

 

ـ نمی دونم چه حسی دارم ... امسال لحظه تحویل سال برام متفاوت بود.

 

ـ دلتنگی یعنی،اس ام اس بنویسی و به جای فشار دادن دگمه " send" ذخیره اش کنی... دلتنگی یعنی،بخوای واسه تبریک عید تماس بگیری،اما بترسی. دلتنگی یعنی،اسمش رو تو گوشی ات عوض کنی تا یهو از روی عادت واسه اش،اس ام اس نفرستی.دلتنگی یعنی،بگی عیدت مبارک عشق من  و ... به باد بسپری .

 

ـ تو میری ... آره می دونم

 نمی گم که بمون پیشم

 ولی تــــــا لحظه ی رفتن

یه عالم عاشقت می شم ...

 

 

 

چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۹ ساعت 21:2 توسط یک آدم اینجوری!
 

 

اگر

همه ی بهانه ها هم

 دست به دست هم بدهند،

دورتر از آنی

که دست دلم برسد ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پازل :

 

ـ بی حوصله نیستم ، بی " تو " ام !

 

ـ خسته ام از :

                         دویدن ها و نرسیدن هــــــــــــا

 

 

 

 

دوشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۹ ساعت 21:5 توسط یک آدم اینجوری! | 
 

 

چیزهایی هست که نمی دانم.

می دانم،سبزه ای را بکَنَم خواهم مرد.

می روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم.

راه می بینم در ظلمت،من پر از فانوسم.

من پر از نورم و شن

و پر از دار و درخت.

پرم از راه،از پل،از رود، از موج.

پرم از سایه ی برگی در آب :

چه درونم تنهاست!

(سهراب سپهری)

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 پازل :

 

ـ از تمام ضمایر اطرافم خسته ام  :  من   تو   او      ما    شما    ایشان

 

ـ به سبک نوشته های پشت وانت ها (البته با کمی تغییر)  : رفیق بی کلک ... خدا !

 

دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۹ ساعت 23:19 توسط یک آدم اینجوری! | 
 دنميدونم چرا مثل دختراى ديگه زياد عروسك بازى و خاله بازى نكردم ،بازى با اسباب بازی یه کار حقیرانه برام بود.خوره ى كتاب داستان بودم و لوازم تحرير،  برام عروسك ميخريدند ميدادمش به خواهرم،جز يكى...حسى که به اون یه دونه داشتم ، هنوز یادمه. وقتی ۴-۳ سالم بود، با وجود اسباب بازیهای دیگه، اون عروسک عزیزترین و با ارزشترین چیزی بود که داشتم.. وقتی کوچیک بودم،بابام به خاطر کارش،خیلی سفر می رفت و اونو تو یکی از سفراش برام سوغات آورده بود. حالا بماند که مدتها توی جعبه اش زندانی بود و من اجازه نداشتم باهاش بازی کنم و بغل کردنش برام شده بود یه آرزو و  مدتها بعد از خریدنش، برام قابل دسترس شد.. بچه ها با عروسکاشون حرف می زنن و خاله بازی می کنن و ... اما من یادمه باهاش حرف نمی زدم .خاله بازی نمی کردم،فقط بغلش می کردم ، اون حسی که با بغل کردن اون پیدا می کردم، یک حس قشنگِ مبهم بود برام، ،شبیه یک حس آرامش عمیق ... 

با اینکه دیگه کهنه شده بود اما اون عروسک برام مثل یه گنج بود، اونو با چیزی عوض نمی کردم ..

 ــــــــــــــــــــــــــــــــ

پازل 

 - وقتی  ٥سالم بود ، تو اسباب کشی ، اون عروسک به نظر مامانم کهنه و به دردنخور اومده بود و ...و من وقتی فهمیدم که دیگه خیلی دیر شده بود،از اون خونه کیلومترها دور بودم.حس دلتنگی و غم زیادی که به خاطر از دست دادنش داشتم و تلخى حس ناتوانی که واسه پیدا کردنش داشتمو  هنوز یادمه.

 ـ قیافه اش خاطرم هست ،می خواستم یه عکسی شبیه اون،ضمیمه ی این یادداشت کنم،تو اینترنت گشتم ، پیدا نکردم. یک عروسک با و پای تپل، موهای قهوه ای رنگش تا پایین گوشاش بود ، چشمای قهوه ای که باز و بسته می شدن

پنجشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 22:24 توسط یک آدم اینجوری! | 

 

 

فردا روز دبگری است

که بی تو ٬بر عمر تلف شده

افزوده می شود

همین روز ها ٬

زمان رفتن٬ فرا می رسد

و من

طوری از خیال تو گم می شوم ٬

که انگار هرگز نبوده ام . . .

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد نوشت :

 

باور کردنی نیست، اما حقیقت دارد

طوری از خیال تو گم شدم

که انگار هرگز نبوده ام !!!

 

 

 

مشخصات
سلام

یه وقتایی دلم میخواد بنویسم خارج از آداب نویسندگی

می نویسم و می دونم که بیشتر نوشته هام معقول و خواننده پسند نیستن،
نوع نوشته ها بستگی به حال و هوای اون روزم داره.

گاهی هر روز میام،می نویسم و گاهی هفته ها نیستم.
گاهی مثبت اندیش ترین آدم دنیام و گاهی ناامیدتر از من پیدا نمی شه.
گاهی خدا رو کنارم می بینم و گاهی انقدر دورم که هیچ ردی ازش نیست ...


شاید این نوشته ها،انعکاس لحظه هاییه که حس شون می کنم ...
گاهی با شوق
گاهی با خشم
گاهی با عشق
و گاهی با هیچ !

و بین این "گاهی"ها،پرم از روزمرگی های تکراری .



نوشته هام صرفاً حس ها،نظرات یا عقاید شخصی من هستن که ارزش علمی و فلسفی نداشته و هیچ اعتباری ، در هیچ کجا ندارن.
و یه وقتایی جمله ها و کلمه هایی لابلای نوشته هام می بینی که مغایرباادبیات و قوانین نویسندگیه ...

پس :

اگه باب میلت نیست،خودت رو ناراحت نکن و مطمئن باش هر لحظه که بخوای، با یه کلیک روی ضربدر گوشه بالایی سمت راست،این صفحه بسته خواهد شد .

حالا که اینجایی ،فقط بخوان و بگذر ...
قضاوتت باشه برای خودت.
من نه عشق می خوام،نه تایید
نه نصیحت می خوام
و نه تحلیل روان شناسانه!


یک یادآوری:

آدمها فقط نوشته ها و گفته هاشون نیستند،گاهی نگفته هاشونند
اگه فقط لابلای نوشته ها و گفته هاشون،دنبالشون بگردی، بیراهه میری و گمشون می کنی.



ناراحت میشم از اینکه نوشته هامو،توو  وبلاگها و جاهای دیگه ببینم لطفاً نوشته هامو جای دیگه کپی نکنین
بخصوص توو ف.ی.س...ب.و.ک که چه با ذکر منبع و چه بی ذکر منبع، راضی نیستم،رد نوشته هامو اونجا ببینم.



* اگر تحمل روبرو شدن با واقعیتهای تلخ جامعه مون رو ندارید بهتر است مطالب این وبلاگ رو نخوونید.