چــ ـ ـ ـ ـــقدر دلم میخواد حرف بزنم
با کـسی که آدمها رو اندازه ی من نمی فهمه !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پازل :
ــ آدمها بیشتر شبیه رهگذرند تا دوست
ــ تمام آشناهای ریز و درشت ، تمام فامیل دور و نزدیک ، تمام همکاران سیاه ، سفید، خاکستری
در طرح ها ، رنگها و جنسهای مختلف همه شون با هم و به صورت فله ای معاوضه با یک " دوست "
ــ از تمام دنیا ؛ من دلم فقط یک دوست میخواد ... یک نفر شبیه خودم
یه نفر که اندازه ی من دوستی بلد باشه
خاکستری نباشه ... قسمت سفید و سیاه وجودش اندازه ی سفیدی و سیاهی من باشه
وگرنه به اندازه ی موهای سر م آدم می شناسم !
( در مورد آدمهای خاکستری و ... قبلاً نوشته بودم که تو همون آرشیو 93 هست که به فنا رفته )
ــ آدمهای زیادی ــ چه زن و چه مرد ــ ادعای دوستی دارند اما جنس دوستی شون منُ طوری می ترسونه که ترجیح میدم تنها بمونم ... بی دوست !
ــ اینجا چقدر ترسناک است ... درست مثل همان خواب 11 سالگیم
ــ . . .