چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶ ساعت 13:44 توسط یک آدم اینجوری!
 

خدا ؟ 

هست، شك ندارم 

اما در مورد عدالتش، مهربانيش و  خيلى چيزاى ديگه به شدت شك دارم.

 

____________________

پازل: 

بى شك  مطالب  مذهبى  را خوانده ام و افتخارى ندارد بلغور  طوطى وار اراجيف مذهبى متعصبانه 

 

شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ ساعت 23:19 توسط یک آدم اینجوری!
 

ناتوهایی که کارشون دست من گیــر میکنه با مظلوم نمایی سعی میکنند توجه منو به این نکته جلب کنند که هر کی به بنده ی خدا رحم کنه، خدا هم به اون رحم میکنه !  

که وادارم کنند کاری  رو که باب میل اوناست انجام بدم، چه بسا اون کار غیرقانونی بوده یا خلاف مقررات بوده باشه حتا

 

اما تو شرایط مشابه که موقعیت عوض میشه هیچ توجهی ندارند به این نکته که هرکی به بنده خدا رحم کنه، خدا هم به اون رحم میکنه! 

و کار من ـ طبق موازین قانون ـ که هیچ، وظیفه ی حرفه ای خودشون رو انجام نمیدن ! 

 

جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت 7:56 توسط یک آدم اینجوری!
 

 

 

با تمـام وجــــود، غمگینم  

مثل وقتی که دوست می میره ... 

 

  

 

________________

 

پازل : 

 

_ ازش خبر داری؟ 

+ آره همین دیروز بود دیدمش  

اون داشت میرفت زیر خاک؛ من فقط نگاش میکردم  

  من لعنتی فقط نگاش میکردم  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶ ساعت 17:14 توسط یک آدم اینجوری!
 

یکی رفت یه یه کشور دیگه 

یکی رفت یه یه قاره ی دیگه 

و تو رفتی به یه دنیای دیگه  

و ... من ماندم بی دوست  

 

 

چهارشنبه ۵ مهر ۱۳۹۶ ساعت 16:16 توسط یک آدم اینجوری!
 

 

نمیدونم زیر خاک میره یا به آسمونها؟ 

نمیدونم باید غمگین باشم که دیگه نمی بینمش یا باید خوشحال باشم چون تو این دنیا که به نظرش اصلاً قشنگ نبود، دیگه عذاب نمیکشه

یعنی الان در چه حالیه؟ 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

پازل : 

 

 

_ حس بدی دارم... خیلی خیلی بد 

انگار دستمو گرفته بود و من حواسم پرتِ این بود که چطور به اونای دیگه کمک کنم؟ خسته بودم، تمرکز نداشتم. زخمهای زیادی رو قلبم بود که سوزشون حواسم رو پرت میکرد. باید به این سه تا کمک میکردم، خسته بودم، خیلی خسته و ... دست اونو محکم نگرفتم . 

حالا دارم خودمو محاکمه میکنم. چرا دستش رو محکم نگرفتم؟ شاید اگه محکمتر گرفته بودمش  میتونستم نگهش دارم ...شاید

لعنت به من که دستش رو محکم نگرفتم ... لعنت به من ... منِ لعنتی نباید خسته میشدم. 

لعنت به من  

 

 _ دلم داره میترکه... 

کاش کاری جز گریه برمیومد یـــا کاش کاری از گریه بر میومد  

 

 

 

 

 

 

مشخصات
سلام

یه وقتایی دلم میخواد بنویسم خارج از آداب نویسندگی

می نویسم و می دونم که بیشتر نوشته هام معقول و خواننده پسند نیستن،
نوع نوشته ها بستگی به حال و هوای اون روزم داره.

گاهی هر روز میام،می نویسم و گاهی هفته ها نیستم.
گاهی مثبت اندیش ترین آدم دنیام و گاهی ناامیدتر از من پیدا نمی شه.
گاهی خدا رو کنارم می بینم و گاهی انقدر دورم که هیچ ردی ازش نیست ...


شاید این نوشته ها،انعکاس لحظه هاییه که حس شون می کنم ...
گاهی با شوق
گاهی با خشم
گاهی با عشق
و گاهی با هیچ !

و بین این "گاهی"ها،پرم از روزمرگی های تکراری .



نوشته هام صرفاً حس ها،نظرات یا عقاید شخصی من هستن که ارزش علمی و فلسفی نداشته و هیچ اعتباری ، در هیچ کجا ندارن.
و یه وقتایی جمله ها و کلمه هایی لابلای نوشته هام می بینی که مغایرباادبیات و قوانین نویسندگیه ...

پس :

اگه باب میلت نیست،خودت رو ناراحت نکن و مطمئن باش هر لحظه که بخوای، با یه کلیک روی ضربدر گوشه بالایی سمت راست،این صفحه بسته خواهد شد .

حالا که اینجایی ،فقط بخوان و بگذر ...
قضاوتت باشه برای خودت.
من نه عشق می خوام،نه تایید
نه نصیحت می خوام
و نه تحلیل روان شناسانه!


یک یادآوری:

آدمها فقط نوشته ها و گفته هاشون نیستند،گاهی نگفته هاشونند
اگه فقط لابلای نوشته ها و گفته هاشون،دنبالشون بگردی، بیراهه میری و گمشون می کنی.



ناراحت میشم از اینکه نوشته هامو،توو  وبلاگها و جاهای دیگه ببینم لطفاً نوشته هامو جای دیگه کپی نکنین
بخصوص توو ف.ی.س...ب.و.ک که چه با ذکر منبع و چه بی ذکر منبع، راضی نیستم،رد نوشته هامو اونجا ببینم.



* اگر تحمل روبرو شدن با واقعیتهای تلخ جامعه مون رو ندارید بهتر است مطالب این وبلاگ رو نخوونید.