از یک جایی به بعد آدم دیگر دلتنگی اش را داد نمی زند، دلتنگی اش را با خودش به هر جا نمی برد
دلتنگی اش را به غریبه ها نه ، به دوستانش هم نشان نمی دهد.
جایی دور از چشم پنهانش می کند و گاهی فقط وقتی که تنهاست به سراغش می رود
دستی به سر و رویِ دلتنگی اش میکشد، بغلش میکند، شاید با بغض شعری برایش بخواند یا با اشک لالایی ای ...
و دوباره آرام پنهانش میکند؛ همان گوشه ی دنجِ دور از دیگران
تا دیگر کسی به سرش نزند برای باجگیری، دلتنگی اش را گروگان بگیرد!
