جمعه ۴ فروردین ۱۳۹۱ ساعت 21:9 توسط یک آدم اینجوری!
 

 گاهی داغ نبودنها، وادارم می کنه فکر کنم...

به آنچه بود، به آنچه شد .

گاهی شک می کنم به همه چی، به خودم، به عـشـق، به هرچه که گذشت.

دیگه نمی دونم عـ شـق چیه؟ یعنی دیگه شک دارم به اون حسی که داشتم عـ شـق بگم .

فقط می دونم که روزی کسی رو به شدت دوست داشتم . اگه به شدت دوست داشتن اسمش عـ شـق باشه ،من روزی عاشـق شدم!

 

عاشـق شدن خیلی شاعـــرانه اس،رومانتـیـکه ...

اما حقیقتِ عـ شـق یه شکل دیگه داره!

دوست داشتن کسی،قشنگه اما گاهی دوست داشتن ِ تمام ِ یه آدم یـــا تمام ِ یه حس،نه تنها  آسون نیست بلکه جرأت می خواد .

این روزها فکر می کنم، همه ی قصه ی لیلی نوشته نشده... یه حسهایی بوده که هیچ کس نگفته.

فکر می کنم،مجنون هم، همه ی لیلی رو نمی خواسته ...

مجنون هم فقط تیکه هایی از لیلی رو دوست داشته،

مجنون هم تحمل همه ی عشق لیلی رو نداشته ...

 

 فکر می کنم گاهی آدمها میرن، نه به خاطر اینکه دوستم ندارن،

آدمها میرن، نه به خاطر اینکه دلیلی برای موندن نیست،

آدمها میرن ، نه به خاطر اینکه ازم رنجیدن،

آدمها میرن، چون دوست داشتن هم که از حد بگذره،شیرینیش دلو می زنه... تکراری می شه!

آدمها میرن،چون می فهمن که همه ی عـشق، " دوستت دارم "گفتن نیست،مسئولیت دیگه ای هم داره.

آدمها میرن، چون تحمل حجم بالای دوست داشتن رو ندارن .

آدمها میرن،چون براشون سنگینه حاضر می شم برای حفظ یه رابطه،کارهایی بکــــنم که با خود واقعی ام در تضاده.

آدمها میرن، چون نمی تونن همه ی من رو ـ بدون ســ ـانـ ســ ور، دوست داشته باشن،

حتا اگه ادعاشون خلاف این باشه.

 

 

دوست داشتن ها سرجاش هست،

دلتنگیها سر جاش هست،

ایمان به خوب بودن " تو" مثل ایمان به یکتایی خدا،سرجاش هست.

ولی  لابلای تمام نداشتن ها و نبودنها، می دونم :

من لیلی شدن بلدم

اما مجنون شدن کار هر کسی نیست !

 

حالا دیگه می تونم،تنها،مسیرم رو طی کنم.

هر چند شک دارم خودم هم، همه ی خودم رو دوست داشته باشم!

 

 

       

  

 

مشخصات
سلام

یه وقتایی دلم میخواد بنویسم خارج از آداب نویسندگی

می نویسم و می دونم که بیشتر نوشته هام معقول و خواننده پسند نیستن،
نوع نوشته ها بستگی به حال و هوای اون روزم داره.

گاهی هر روز میام،می نویسم و گاهی هفته ها نیستم.
گاهی مثبت اندیش ترین آدم دنیام و گاهی ناامیدتر از من پیدا نمی شه.
گاهی خدا رو کنارم می بینم و گاهی انقدر دورم که هیچ ردی ازش نیست ...


شاید این نوشته ها،انعکاس لحظه هاییه که حس شون می کنم ...
گاهی با شوق
گاهی با خشم
گاهی با عشق
و گاهی با هیچ !

و بین این "گاهی"ها،پرم از روزمرگی های تکراری .



نوشته هام صرفاً حس ها،نظرات یا عقاید شخصی من هستن که ارزش علمی و فلسفی نداشته و هیچ اعتباری ، در هیچ کجا ندارن.
و یه وقتایی جمله ها و کلمه هایی لابلای نوشته هام می بینی که مغایرباادبیات و قوانین نویسندگیه ...

پس :

اگه باب میلت نیست،خودت رو ناراحت نکن و مطمئن باش هر لحظه که بخوای، با یه کلیک روی ضربدر گوشه بالایی سمت راست،این صفحه بسته خواهد شد .

حالا که اینجایی ،فقط بخوان و بگذر ...
قضاوتت باشه برای خودت.
من نه عشق می خوام،نه تایید
نه نصیحت می خوام
و نه تحلیل روان شناسانه!


یک یادآوری:

آدمها فقط نوشته ها و گفته هاشون نیستند،گاهی نگفته هاشونند
اگه فقط لابلای نوشته ها و گفته هاشون،دنبالشون بگردی، بیراهه میری و گمشون می کنی.



ناراحت میشم از اینکه نوشته هامو،توو  وبلاگها و جاهای دیگه ببینم لطفاً نوشته هامو جای دیگه کپی نکنین
بخصوص توو ف.ی.س...ب.و.ک که چه با ذکر منبع و چه بی ذکر منبع، راضی نیستم،رد نوشته هامو اونجا ببینم.



* اگر تحمل روبرو شدن با واقعیتهای تلخ جامعه مون رو ندارید بهتر است مطالب این وبلاگ رو نخوونید.