گاهی داغ نبودنها، وادارم می کنه فکر کنم...
به آنچه بود، به آنچه شد .
گاهی شک می کنم به همه چی، به خودم، به عـشـق، به هرچه که گذشت.
دیگه نمی دونم عـ شـق چیه؟ یعنی دیگه شک دارم به اون حسی که داشتم عـ شـق بگم .
فقط می دونم که روزی کسی رو به شدت دوست داشتم . اگه به شدت دوست داشتن اسمش عـ شـق باشه ،من روزی عاشـق شدم!
عاشـق شدن خیلی شاعـــرانه اس،رومانتـیـکه ...
اما حقیقتِ عـ شـق یه شکل دیگه داره!
دوست داشتن کسی،قشنگه اما گاهی دوست داشتن ِ تمام ِ یه آدم یـــا تمام ِ یه حس،نه تنها آسون نیست بلکه جرأت می خواد .
این روزها فکر می کنم، همه ی قصه ی لیلی نوشته نشده... یه حسهایی بوده که هیچ کس نگفته.
فکر می کنم،مجنون هم، همه ی لیلی رو نمی خواسته ...
مجنون هم فقط تیکه هایی از لیلی رو دوست داشته،
مجنون هم تحمل همه ی عشق لیلی رو نداشته ...
فکر می کنم گاهی آدمها میرن، نه به خاطر اینکه دوستم ندارن،
آدمها میرن، نه به خاطر اینکه دلیلی برای موندن نیست،
آدمها میرن ، نه به خاطر اینکه ازم رنجیدن،
آدمها میرن، چون دوست داشتن هم که از حد بگذره،شیرینیش دلو می زنه... تکراری می شه!
آدمها میرن،چون می فهمن که همه ی عـشق، " دوستت دارم "گفتن نیست،مسئولیت دیگه ای هم داره.
آدمها میرن، چون تحمل حجم بالای دوست داشتن رو ندارن .
آدمها میرن،چون براشون سنگینه حاضر می شم برای حفظ یه رابطه،کارهایی بکــــنم که با خود واقعی ام در تضاده.
آدمها میرن، چون نمی تونن همه ی من رو ـ بدون ســ ـانـ ســ ور، دوست داشته باشن،
حتا اگه ادعاشون خلاف این باشه.
دوست داشتن ها سرجاش هست،
دلتنگیها سر جاش هست،
ایمان به خوب بودن " تو" مثل ایمان به یکتایی خدا،سرجاش هست.
ولی لابلای تمام نداشتن ها و نبودنها، می دونم :
من لیلی شدن بلدم
اما مجنون شدن کار هر کسی نیست !
حالا دیگه می تونم،تنها،مسیرم رو طی کنم.
هر چند شک دارم خودم هم، همه ی خودم رو دوست داشته باشم!