سه شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۰ ساعت 19:43 توسط یک آدم اینجوری!
 

 

 

                                                                           ۳ی غمگین

 

 

ذهنم خیلی آشفته اس، کلمه ها رو گم می کنم. جمله ها رو اشتباه می نویسم،

انقدر تلخم که از دورها هم می شه حس کرد، امروز نوشتن برام سخته،نوشته م شده مثل تیکه های یه پازل ناقص ...

 

ـ خدا جان، تو خدایی،یه کلمه هایی هست که فکر نمی کنم تو حسش رو  متوجه بشی  

                        مثل " کم آوردن " ... مثل " بـــُریدن " ... مثل " دل کـــَندن "

 

ـ دلم از کسی گرفته ، که می خوام براش بمیرم .

 

ـ فهمیدم عاشق بودن کافی نیست، عاشقی س.یا.ست می خواد، عاشق ِبی س.یا.ست، اونقدری که بلده،از خودش، از حس اش،با تمام قلبش مایه میذاره، در حد توانش سعی می کنه تا عشقشو زنده نگه داره ... اما آخر سر می شکنه ،هم قلبش هم غرورش و ...

قسمت دردناکش اینه که انگ خودخواهی هم می خوره، که حاضر نیست به خاطر عشقش کوتاه بیاد یا از خودش بگذره ! 

اما می شناسم دخترایی رو که جز نقش بازی کردن، جز طاقچه بالاگذاشتن،جز خودخواهی،جز تخلیه ی حس و جیب طرف مقابلشون کاری نمی کنن اما در نظر طرف مقابلشون ،عاشق تر از اونا پیدا نمی شه ! دارم همکارا و دوستایی که از این قماشن... چقدرحرص می خورم وقتی از دوست.پسراشون یا همسراشون برام تعریف می کنن، از س.یا.ستهای زنانه ای که به کار می برن، از ترفندهایی که دارن، از کلکهای زنانه ای که می زنن ...

اون نوع رفتارُ دوس ندارم، بعضی وقتا باهاشون بحث می کردم که رفتارشون عاشقانه یا دوستانه نیست، انصاف نیست ... همیشه هم می شنیدم که من تجربه ندارم و متوجه نیستم ... راست می گفتن کار اونا درسته ... من نمی فهمیدم .

 

ـ مهم نیست چقدر دوستش داشتم، مهم اینه که رسم عاشقی نمی دونستم ...

 

ـ دیگه از عشق می ترسم، مثل تاریکی .

 

ـ باور کن تمام توانم همین قدره ... همین قدر بلدم .

  شاید حالا برای تو کمه اما هر چه که " می تونم " ــه .

 

 می دونم دیگه توان من یا بلد بودن من مهم نیست که قبلاً با خیلی کمتر از اینا عشق می کردی،

 خیلی کمتر از اینا برات باارزش بود، خیلی کمتر از اینا هم به چشمت میومد ...

 

 ـ بهانه نمی خواد،دلت به ماندن نیست عشقم ... برو

 

ـ زیادی دوستت داشتم .

 زیادی ِ همه چی بده، دلــــو می زنـــه ... حتا عشق .

 

ـ این دفعه بدجوری شکستم ، چاره ای نموند ... جز دور انداختن.

   دیگه شکسته ی من،به درد خودمم نمی خوره .

 

ـ دوستت داشتم و دارم ... گاهی با شوق، گاهی با دلتنگی و همیشه با ناامیدی .

  

ـ ... هنوزم مبهوت این خواب کوتاهم

 خداحافظ هم بغضم، خداحافظ همراهم ( ترانه با صدای حامی)

 

 

 

 

 

 

مشخصات
سلام

یه وقتایی دلم میخواد بنویسم خارج از آداب نویسندگی

می نویسم و می دونم که بیشتر نوشته هام معقول و خواننده پسند نیستن،
نوع نوشته ها بستگی به حال و هوای اون روزم داره.

گاهی هر روز میام،می نویسم و گاهی هفته ها نیستم.
گاهی مثبت اندیش ترین آدم دنیام و گاهی ناامیدتر از من پیدا نمی شه.
گاهی خدا رو کنارم می بینم و گاهی انقدر دورم که هیچ ردی ازش نیست ...


شاید این نوشته ها،انعکاس لحظه هاییه که حس شون می کنم ...
گاهی با شوق
گاهی با خشم
گاهی با عشق
و گاهی با هیچ !

و بین این "گاهی"ها،پرم از روزمرگی های تکراری .



نوشته هام صرفاً حس ها،نظرات یا عقاید شخصی من هستن که ارزش علمی و فلسفی نداشته و هیچ اعتباری ، در هیچ کجا ندارن.
و یه وقتایی جمله ها و کلمه هایی لابلای نوشته هام می بینی که مغایرباادبیات و قوانین نویسندگیه ...

پس :

اگه باب میلت نیست،خودت رو ناراحت نکن و مطمئن باش هر لحظه که بخوای، با یه کلیک روی ضربدر گوشه بالایی سمت راست،این صفحه بسته خواهد شد .

حالا که اینجایی ،فقط بخوان و بگذر ...
قضاوتت باشه برای خودت.
من نه عشق می خوام،نه تایید
نه نصیحت می خوام
و نه تحلیل روان شناسانه!


یک یادآوری:

آدمها فقط نوشته ها و گفته هاشون نیستند،گاهی نگفته هاشونند
اگه فقط لابلای نوشته ها و گفته هاشون،دنبالشون بگردی، بیراهه میری و گمشون می کنی.



ناراحت میشم از اینکه نوشته هامو،توو  وبلاگها و جاهای دیگه ببینم لطفاً نوشته هامو جای دیگه کپی نکنین
بخصوص توو ف.ی.س...ب.و.ک که چه با ذکر منبع و چه بی ذکر منبع، راضی نیستم،رد نوشته هامو اونجا ببینم.



* اگر تحمل روبرو شدن با واقعیتهای تلخ جامعه مون رو ندارید بهتر است مطالب این وبلاگ رو نخوونید.