سه شنبه ۸ شهریور ۱۳۹۰ ساعت 8:31 توسط یک آدم اینجوری!
 

این روزها بغضم بزرگتر شده و بهانه برای شکستنش کوچیک

آدمم دیگه!

خسته می شم،بی حوصله می شم،کم میارم

خسته می شم از توضیح دادنا و توضیح خواستنا

خسته می شم از زخم حرفهایی که بهم گفته می شه و باید صبور بمونم

 

          

خسته می شم از آدما،از روزگار،از خودم،حتا از خدا

خسته می شم از خواستن ها و نشدن ها ... از شدن ها و نخواستن ها

خسته می شم از صبور بودن،مهربان بودن،آرام بودن

خسته می شم از ثبت لبخندهایی که باید به لبها بنشونم و خودم ...

 

    

 

خسته می شم از شمردن روزها و ساعتهای طولانی و عذاب آوری که صرف شغلی می شن که متنفرم

ساعتهای که جزیی از عمر منه و دوست دارم جور دیگه زندگی کنم ... دور از ز.ا.م.ب.ی. ها

 

                                    http://s1.picofile.com/file/7104984622/86918354fu7.jpg

خسته می شم از تحمل تلخیِ صبر

خسته می شم از قوی ماندن

خسته می شم از گشتن دنبال یه گوشه ی دنج که صدای هیچ آدمی به گوشم نرسه.

یه جایی دور از آدمها،ساکت بشینم... بدون هیچ حرفی

یه گوشه ای که آرام بگیرم و یه کم مالِ خودم باشم ...فقط مالِ خودم باشم.

 دلم قرار می خواد.

 

                           

 

من که از بچگی می دونستم مسیرم اینه و هر کاری کردم،اراده ی من تغییرش نداد.

این اتفاقهایی که افتاد و منو رسوند به اینجا،چرا و چطور پیش اومد؟

کسی رو نمی تونم محکوم کنم،همه رو می ذارم کنار و ... من می مونم و خدا

غُر می زنم سرش، محکومش می کنم! از دستش عصبانی می شم(البته هنوزم هستم)

اما می دونم باید یاد بگیرم :

در تمام رنجهایی که می بینیم،

 صبر کردن، اوج احترام به قوانین الهی است .

 

                       

 

خسته می شم از تصوّر ِاینکه  ...

باید عادت کنم که دیگه اون دوره تموم شده . حالا یه مرحله ی جدید از زندگیه اونه :

رها از بودنِ من                   

 

این روزها مدام تکرار می کنم :

رفتن دلیل نمی خواهد، بهانه های ماندن که تمام شد، کافی ست.

 

                

 

 

مشخصات
سلام

یه وقتایی دلم میخواد بنویسم خارج از آداب نویسندگی

می نویسم و می دونم که بیشتر نوشته هام معقول و خواننده پسند نیستن،
نوع نوشته ها بستگی به حال و هوای اون روزم داره.

گاهی هر روز میام،می نویسم و گاهی هفته ها نیستم.
گاهی مثبت اندیش ترین آدم دنیام و گاهی ناامیدتر از من پیدا نمی شه.
گاهی خدا رو کنارم می بینم و گاهی انقدر دورم که هیچ ردی ازش نیست ...


شاید این نوشته ها،انعکاس لحظه هاییه که حس شون می کنم ...
گاهی با شوق
گاهی با خشم
گاهی با عشق
و گاهی با هیچ !

و بین این "گاهی"ها،پرم از روزمرگی های تکراری .



نوشته هام صرفاً حس ها،نظرات یا عقاید شخصی من هستن که ارزش علمی و فلسفی نداشته و هیچ اعتباری ، در هیچ کجا ندارن.
و یه وقتایی جمله ها و کلمه هایی لابلای نوشته هام می بینی که مغایرباادبیات و قوانین نویسندگیه ...

پس :

اگه باب میلت نیست،خودت رو ناراحت نکن و مطمئن باش هر لحظه که بخوای، با یه کلیک روی ضربدر گوشه بالایی سمت راست،این صفحه بسته خواهد شد .

حالا که اینجایی ،فقط بخوان و بگذر ...
قضاوتت باشه برای خودت.
من نه عشق می خوام،نه تایید
نه نصیحت می خوام
و نه تحلیل روان شناسانه!


یک یادآوری:

آدمها فقط نوشته ها و گفته هاشون نیستند،گاهی نگفته هاشونند
اگه فقط لابلای نوشته ها و گفته هاشون،دنبالشون بگردی، بیراهه میری و گمشون می کنی.



ناراحت میشم از اینکه نوشته هامو،توو  وبلاگها و جاهای دیگه ببینم لطفاً نوشته هامو جای دیگه کپی نکنین
بخصوص توو ف.ی.س...ب.و.ک که چه با ذکر منبع و چه بی ذکر منبع، راضی نیستم،رد نوشته هامو اونجا ببینم.



* اگر تحمل روبرو شدن با واقعیتهای تلخ جامعه مون رو ندارید بهتر است مطالب این وبلاگ رو نخوونید.