این روزها بغضم بزرگتر شده و بهانه برای شکستنش کوچیک
آدمم دیگه!
خسته می شم،بی حوصله می شم،کم میارم
خسته می شم از توضیح دادنا و توضیح خواستنا
خسته می شم از زخم حرفهایی که بهم گفته می شه و باید صبور بمونم
خسته می شم از آدما،از روزگار،از خودم،حتا از خدا
خسته می شم از خواستن ها و نشدن ها ... از شدن ها و نخواستن ها
خسته می شم از صبور بودن،مهربان بودن،آرام بودن
خسته می شم از ثبت لبخندهایی که باید به لبها بنشونم و خودم ...

خسته می شم از شمردن روزها و ساعتهای طولانی و عذاب آوری که صرف شغلی می شن که متنفرم
ساعتهای که جزیی از عمر منه و دوست دارم جور دیگه زندگی کنم ... دور از ز.ا.م.ب.ی. ها

خسته می شم از تحمل تلخیِ صبر
خسته می شم از قوی ماندن
خسته می شم از گشتن دنبال یه گوشه ی دنج که صدای هیچ آدمی به گوشم نرسه.
یه جایی دور از آدمها،ساکت بشینم... بدون هیچ حرفی
یه گوشه ای که آرام بگیرم و یه کم مالِ خودم باشم ...فقط مالِ خودم باشم.
دلم قرار می خواد.

من که از بچگی می دونستم مسیرم اینه و هر کاری کردم،اراده ی من تغییرش نداد.
این اتفاقهایی که افتاد و منو رسوند به اینجا،چرا و چطور پیش اومد؟
کسی رو نمی تونم محکوم کنم،همه رو می ذارم کنار و ... من می مونم و خدا
غُر می زنم سرش، محکومش می کنم! از دستش عصبانی می شم(البته هنوزم هستم)
اما می دونم باید یاد بگیرم :
در تمام رنجهایی که می بینیم،
صبر کردن، اوج احترام به قوانین الهی است .

خسته می شم از تصوّر ِاینکه ...
باید عادت کنم که دیگه اون دوره تموم شده . حالا یه مرحله ی جدید از زندگیه اونه :
رها از بودنِ من
این روزها مدام تکرار می کنم :
رفتن دلیل نمی خواهد، بهانه های ماندن که تمام شد، کافی ست.