سه شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۵ ساعت 13:40 توسط یک آدم اینجوری!
 

آدمای ارزانی که برامون گرون تموم شدند، یک درس یاد دادند که نسبت به ارزش خیلی چیزها دقت کنیم و بعضی حسهای باارزش رو بیخودی خرج هر کس و ناکسی نکنیم .

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

پازل : 

 آدمهای ارزان مثل کالاهای چینی می مونند. با اینکه همه میدونن جنس چینی یعنی بُنجل ولی حداقل بین ایرانی جماعت خواهان زیاد داره ! 

 

 

 

 

 

 

سه شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۵ ساعت 13:33 توسط یک آدم اینجوری!
 

فراموش نمیشن اولین هایی که نگاه آدم رو به اطرافش متفاوت میکنند ...

 

____________

 

پازل : 

 

گاهی کابوسهای امروز همان رویاهای دیروزند.

 

 

 

 

دوشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۵ ساعت 17:52 توسط یک آدم اینجوری!
  

روحم اونقدر بزرگ و قلبم اونقدر بخشنده نیست که بتوونم یک نفرُ ببخشم  

و نه انقدر پَست و حقیرم که بخوام انتقام بگیرم  

فقط چطور میشه یک نفرُ که مقابل محبتم، دروغ گفت و اون همه بدی در حقم کرد رو ببخشم ؟!  

اصلاً چرا باید ببخشم ؟ 

 

پی نوشت: 

گاهی هیچ کینه ای نیست اما نمیشه بخشید،نمیشه فراموش کرد.  

گذشت یعنی حماقت فقط باید رد شد!

 

 

 

دوشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۵ ساعت 0:2 توسط یک آدم اینجوری!
زندگی شاید مثل دریا / اقبانوس می مونه!

برا یه عده یه سفر بی دردسر و امن و لذت بخشه که دیدن پرواز مرغهای دریایی از رو عرشه ی کشتی براشون تکراری شده و دلزده شون میکنه.

 

برا یه عده ای یک ماجرای پر از تنش و دلهره ، پر از ترس کوسه و نهنگ و دزد دربایی، پر از گرداب و توفان، پر از احساس وارونگی قایق !

گاهی توفان وحشتناکی رو پشت سر میگذاره و با تن زخمی و روح داغون زنده می مونه، اما هنوز ساحلی به چشم نمیخوره و برا خودش و قایقش رمق زیادی نمونده 

گاهی زندگی شبیه روزگار گذراندن روی یک قایق شکسته است، حالا گیرم که هوا خوب است و ابرها زیبایند و خورشید می درخشد! 

و مسافر اون قایق شکسته فقط به این فکر میکنه گیرم ساحلی هست، گیرم ساحلی که هست، امن و زیبا هم هست ، به این همه دردسر، به این همه زخم، به این همه تقلّا می ارزید؟!

 

 

_________

 

پازل : 

 

_ دریا همیشه آرام نیست.

 

_سالهاست زنده ایم، کاش مجالی برای زندگی بود ... زندگی نه زنده گی !

 

_ باورم اینه توفان با مثبت اندیشی آرام نمیشه و موقع حمله ی کوسه ها و دزدهای دربایی هر دعایی، چیزی جز " زر مفت " به حساب نمیاد. باز شما هر جور صلاح میدونین.

 

_ عنوان؛ بریده ای از شعر زندگی/ هوشنگ ابتهاج  

 

 

شنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۵ ساعت 20:55 توسط یک آدم اینجوری!
وقتی یک ایرانی مدیر یک ساختمان چند طبقه ای چند واحدی میشه و از همون برا خودش قلک میسازه و عزمش رو جزم میکنه برای چاپیدن، دیگه از مدیران رده های بالا و اونایی که دسترسی آسان به مخزن پول دارند، چه انتظاری میشه داشت ؟!

 

البته بر همگان واضح و مبرهن است که همه ی ایرانیان از نژاد آریایی هستند،نسب شان به کوروش کبیر میرسد 

و به حول و قوه ی الهی همگی از حزب "  کی بود، کی بود؟ من نبودم " می باشند و ابن وصله های ناجور بهشون نمیچسبه! 

احتمالا دزد و دروغگو خودم هستم که همه را به کیش خود می پندارم!

تا دیر نشده برم و از خودم خجالت بکشم و بابت اینکه به دیگرانی که دوست نداشتند متوجه دزدی شان شوم، تهمت دزدی زدم، استغفار کنم!

 

 

 

 

شنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۵ ساعت 19:49 توسط یک آدم اینجوری!
 

از تمام ضمائر خسته ام

من -تو - او

ما- شما- ایشان

 

دلم فقط کمی خدا میخواد،

کاش خداخان زودتر از مرخصی برگرده 

 

 

جمعه ۱۴ آبان ۱۳۹۵ ساعت 22:30 توسط یک آدم اینجوری!
 

لابلای عاشقانه ها باید به حرف مغز هم گوش کرد

لابلای عاقلانه ها باید به حرف قلب هم گوش کرد.

 

عاشقانه های بی فکر همان‌قدر احمقانه اند که عاقلانه های بی حس 

 

 

 

پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۵ ساعت 13:0 توسط یک آدم اینجوری!
 

بسم الله الرحمن الرحیم

گیج یعنی من .

صدق الله العلی العظیم

 

 

 

پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۵ ساعت 3:39 توسط یک آدم اینجوری!
 

خداجون هستی دیگه ؟

خب، یه خودی نشون بده... 

 

 

 

 

 

یکشنبه ۹ آبان ۱۳۹۵ ساعت 15:1 توسط یک آدم اینجوری!
 

 بازی نمیکردم

نوبت حرکت من که شد ؛ رفتم

بازی نکردم ... رفتم

حالا نوبت اونه،تا حرکت بعدیش چی باشه،فعلا داره وقت کشی میکنه!

 

_________________ 

پازل : 

 

_ کی بود میگفت دنیا بازی نیست ؟!

  بازی بود که ... یه بازی مسخره ی ناجوانمردانه بود که ...

   ماهایی که بازی نمی کردیم، باختیم که !

 

_ کدام گزینه درست است ؟ 

    الف: شطِ رنج زندگی

    ب: شطرنجِ زندگی

    ج: فرقی نداشت،جان کندن از ما بود، بردن از روزگار 

     د: همه ی موارد 

 

_  حیدر بابا! دنیا یالان دنیادی.

 

 

 

 

جمعه ۷ آبان ۱۳۹۵ ساعت 18:39 توسط یک آدم اینجوری!
 

بعد از آن همه تقلا برای آدم بودن

 فقط خسته ام ... همین!  

 

 

 

 

 

 

جمعه ۷ آبان ۱۳۹۵ ساعت 18:29 توسط یک آدم اینجوری!

  

از شما چه پنهان وقتی دوستی ها و دوستهام رو مرور میکنم، تو ذوقم میخوره! 

شاید برای همینه که دیگه مشتاق نیستم آدم جدیدی به اسم دوست به زندگیم راه بدم. شاید برای همینه هر چند وقت یه بار، قیچی به دست آدمهای دور و برم رو هَرَس میکنم.  

تا به این جای عمرم دوستهای زیادی داشتم و دوستی های زیادی تجربه کردم؛ از هر نوعش 

گاهی پایه ی پیاده روی و ورزش و باشگاهِ دوستی بودم، گاهی پایه ی سفر کسی 

گاهی برای درس خواندن منو میخواستند گاهی برای خرید .

اغلب دوستی شون با من برا این بوده که تنها نباشند! میشدم پایه ی تنهایی شان، پایه کافه گردی،پایه درسخوانی و کتابخانه عمومی،پایه شعرخوانی، پایه درددل، پایه هر چی ... خلاصه که وقتی خاطراتم رو مرور میکنم شدیداً حس میکنم از من استفاده ی ابزاری شده ... استفاده ی ابزاری به عنوان پایه   :)))

درسته که خاطرات خوبی دارم با همونها که ازم استفاده ی ابزاری کردند به عنوان پایه ، اما خب موضوع اینه که وقتی درست و منطقی حساب میکنم میبینم من دوست اونا بودم؛ اونا دوست من نبودند. 

رازهایی به من گفته شده و مطمئن بودند و مطمئن هستم با من به گور خواهند رفت، اما هیچوقت کسی نتوونست اعتمادم رو جلب کنه که باهاش درددل کنم بی پشیمانی. 

تابستان گذشت پاییز رسید، زمستون نزدیکه و بعدش بهار ... فصل دوست نیومد

دلم لک زده برای یک دوست ، برای کمی دوستی. 

 رفیق زیاده اما دریغ از یک دوست. انگار آدمها دنبال دوست میگردند اما علاقه ای ندارند دوستِ کسی باشند. 

همونطور که به شیفتگی های گذرا میگن عشق ، به رفاقتهای مصلحتی هم میگن " دوستی "

رفاقتهای تاریخ انقضا دار...  هه!

  

شفاف سازی : 

منظورم این نیست که من خوبم، بقیه بد ... منظورم چیز دیگه ایست اگه کسی متوجه نشد، مطمئناً با توضیح دادن هم متوجه نمیشه . 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

پازل : 

ــ انگار همه یک دوستیِ کامل و بی نقص از من طلبکارند! 

 

ــ مطلبم در مورد " دوست " نوشته شده نه دوست پسر! 

 

 ــ اصلاً آدم خوش اخلاقی نیستم و هزار ایراد کوچیک و بزرگ دیگه هم دارم اما کاش یک دوست مثل خودم داشتم.   

  

ــ مدتهاست دنبال دوست نمیگردم؛ از من فاصله بگیر رفیق جان .  

 از پایه بودن استعفا دادم ... خیلی وقته ! 

 

 

 

 

پنجشنبه ۶ آبان ۱۳۹۵ ساعت 9:57 توسط یک آدم اینجوری!
یادم باشه، یادت باشه علاوه بر اینکه دروغ نگیم بهم دیگه 

اینو آویزه گوشمون کنیم که خیلی وقتا تقصیر هیچکس نیست ، زخمها و دردها و شکستن های ما ...

شاید بهتر بود فعل و شناسه جمله رو اول شخص مفرد مینوشتم، نه جمع.

یادم باشه تقصیر هیچکس نیست، زخمها،دردها،شکستن های من 

گاهی با اینکه میدونم آخر قصه ی بعضی مهربانیها، بعضی اعتمادها، بعضی دوست داشتن ها، بعضی رفاقت ها،بعضی کارها چیزی جز غصه نیست، اما آگاهانه و در کمال سلامت عقل و روح انجامش میدم.

چون تحمل زخم و شکستن برام راحت تر از پشیمانی سالها بعده ... پشیمانی از اینکه چرا آدم نبودم؟

 

یه وقتهایی تنها نشانه ی آدم بودن کارهایی هست که میدونیم ته اش چیزی جز زخم، جز غم، جز شکستن نیست.گاهی پاداش اعتماد به یک دوست یک زخم عمیق رو قلب میشه، گاهی ممکنه نتیجه ی یک دوست داشتن بی توقع، یک شکستن بی دلیل باشه و شاید عاقبت یک رفاقت بی ریا، یک غم همیشگی باشه ولی من ترجیح میدم یک دوست زخمی، یک قلب شکسته، یک رفیق بی ریا باشم. نمیدونم شاید اشتباه فکر میکنم ... اما کاش تعداد مون بیشتر بود، شاید دنیا جای بهتری میشد.

 

یادم باشه، یادت باشه

علاوه بر اینکه  دروغ نگیم بهم دیگه

از آدم بودن نترسیم

آدمها رو از خوب بودن نترسونیم. 

 

 

________________

 

پازل : 

 

_ از آنجایی که متنفرم از برداشتهای اشتباهی که از من و حرفهام و نوشته هام میشه لازمه که شفاف سازی کنم : 

ساده بودن همان احمق بودن نیست... ساده باشیم بی غل و غش، نه احمق

به هر غریبه ای اعتماد کردن حماقته،عاشق هر رهگذری شدن حماقته،رفاقت با هر زامبی ای حماقته ... احمق نباشیم.

 

_ آدم باشیم ... احمق بودن هیچ افتخاری نداره.

 

_ پیرزن مهربانی که کل عمرش پاشو از روستاش بیرون نذاشته، کسی جز بچه ها و نوه های خودش رو ندیده و همیشه مهربانه و همه رو دوست داره، دوست داشتنیه

اما فرق زیادی داره با یکی که توو یه شهر شلوغ و بزرگ زندگی میکنه، بارها پاداش مهربانی های بزرگ و کوچیکش، تعجب از حرفها و کارهای و برداشتهای اشتباه دیگران بوده . بارها از دوستی و رفاقت بقیه آسیب دیده و همچنان ترجیح میده آدمها رو دوست داشته باشه و عاقلانه مهربان بمونه... بفهمیم که فرق داره، فرق زیاد 

 

هر دوی اون آدمها دوست داشتنی اند، اما این کجا و آن کجا ؟!

 

 _ و همواره یادم باشه که در هر کاری کاسه ی داغتر از آش نباشم ، همانا !

 

 

 

 

چهارشنبه ۵ آبان ۱۳۹۵ ساعت 19:56 توسط یک آدم اینجوری!

پست ترین انسان ‏‎کسی است که ‏‎خوب بودن کسی را ‏‎به حساب زرنگی خود ‏‎بگذارد.

 

 جبران خلیل جبران

 

 

 

سه شنبه ۴ آبان ۱۳۹۵ ساعت 11:37 توسط یک آدم اینجوری!

 

 

دنیای مردها را نه ، ولی دنیای نامرد را خوب می شناسم و زنهایی را هم که مردانه تر از صد مرد پای حرفهایشان، قولهایشان،کارهایشان می مانند.

من زنی را می شناسم که قوی و نترس هر روز با دنیای نامرد میجنگد و همچنان پای هر کار و هر حرفش ایستاده  ... حتا پای اشتباهش! 

دیروز همان زن ، همان زنِ خیلی قوی که هیچوقت از هیچ چیزی شکایت نمی کند،در جواب غصه هایش لبخند می زند و جملات خوب خوب میگوید،چند بار چشمهایش ابری شد و من فقط خودم را به ندیدن زدم تا مبادا با حرفی یا با نگاهی باعث ترکیدن بغضش شوم ... در جمعی که محکم ایستادنش را می دیدند نه چشمهایش را .

 

 _____________________ 

 

پازل : 

 

زنها دو دسته اند: 

ــ زنانی که اشکشان دم مشک شان است و گریه ی مکارانه شان اسلحه ای برای باجگیری های زنانه است.  

و تعداد عضوهای این گروه بیشمار است.

چقدر متنفرم از این گروه زنان .. هرچند به نظر میرسد مردان زیادی طرفدار همین گروه چندش آورند؛ طرفدار زنان مکارِ بی احساسی که بلدند چطور فیلم بازی کنند و با گریه کارشان را پیش ببرند!

 

 

ــ آنهایی که با اینکه زن هستند و کلکهای زنانه را از بَـرند اما هیچوقت نه برای باجگیری که برای هیچ چیز مسخره ای گریه هایشان را نمی فروشند. 

اعضای این گروه تعدادشان زیاد نیست و بارها دیده ام که گاهی مردان زیادی برای شکستنشان رقابت میکنند! 

زنان این گروه فقط وقتی گریه میکنند که دیگر قلبشان گنجایش غمهای زیادشان را نداشته باشد. 

و با اطمینان میگویم : گریه های این گروه از زنان بسیار غمگین کننده است و سَندی ست برای نامردیِ دنیا 

شرمشان باد تمام آنهایی که همدست دنیای نامرد می شوند و باعث گریه ی زنانِ قوی

 

 ــ آقای خدا ؟ اجازه ؟ 

 من دیروز بغض چشمهاش رو دیدم، تو هم دیدی ؟ 

 

 

سه شنبه ۴ آبان ۱۳۹۵ ساعت 5:39 توسط یک آدم اینجوری!
 

 

روزگار قوی هست و بی انصاف و نامرد 

اما ما ضعیف نیستیم،از پسش بر می آییم

اگر بدجنسها آب در آسیابش نریزند!

 

 

____________

 

پازل : 

 

. . . 

 

 

دوشنبه ۳ آبان ۱۳۹۵ ساعت 0:7 توسط یک آدم اینجوری!
 

هیچوقت آدم مذهبی ای نبوده ام ، اما تا چند سال پیش باورهای قلبی و اعتقادات قشنگی داشتم.

از آن باورهای قشنگ که خدا را رحمان ترین رحیم ها می داند و به سمیع و بصیر بودنش اطمینان کامل دارد.

از آن باورهای " ته دل قرص کن " که خداوند را تنها قدرت مطلق کائنات میدانست و ایمان داشت همیشه حق به حقدار میرسد و همیشه ظالمین و شیاطین سزای کارهای نامردانه و بدجنسی هایشان را میبینند ... درست مثل قصه های کودکی !

تا چند سال پیش باورهای مطمئن و قشنگی داشتم، خیلی خیلی قشنگ که از من دزدیده شدند.

همیشه یه یگانگی خدا ایمان داشتم و دارم اما مدتهاست فکر میکنم آقای خدا دنیا و آدمهایش را به امان هیچکس ول کرده و مرخصی رفته!

 

بگذریم که من چه فکر میکنم ... زنی را میشناسم که به قول خودش تنها دارایی اش "امید به خدا" ست

زنی را میشناسم که محکم ایستاده روی پاهایی که نایی برایشان نمانده است 

زنی را میشناسم که تنها تکیه گاهش خداست، نگرانش هستم 

اگر امیدش نا امید شود،چه بر سرش خواهد آمد؟

 

خداخان! مهم نیست من را میشنوی یا نه

اما کاش به حق ناله های بیصدای زینب ت، نگاه پر از حرف آن زن را بشنوی و جوابش را بدهی؟!

جواب حکمت طور نه ... جواب درست، از همانها که امیدش را دارد.

 

خداخان حکمتهایت دمار از روزگارمان درآورد...  کاش کمی هم رحمتت را رو کنی 

 

_____________

پازل : 

 

 کاش به دعا اعتقاد داشتم، کاش مترادف دعا در نظرم حرف مفت نبود.

کاش کاری از دستم بر می آمد 

 

 

یکشنبه ۲ آبان ۱۳۹۵ ساعت 2:50 توسط یک آدم اینجوری!
 

اگه قبل از بچه دار شدن از والدین تست هوش میگرفتند و از نظر روانشناسی درست و واقعی بررسی میشدند و بعد از دریافت گواهینامه ی سلامت روح و روان اجازه ی بچه دار شدن داده میشد، بدون شک شاهد صحنه های ناراحت کننده و تاسف برانگیز نبودیم.

صحنه های تاسف برانگیز، مثل همین قصه های عادی و رایج  که هر روز توو سطح جامعه میبینیم و ... هه!

 

 

 

شنبه ۱ آبان ۱۳۹۵ ساعت 10:16 توسط یک آدم اینجوری!
 

 

زندگی ساده نبود ولی من سادگیهایم را زندگی کردم.

زندگی اصلاً ساده نیست وقتی یکی بخواهد سادگیهایش را زندگی کند!

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

پازل : 

 

گاهی یک دقیقه زمان زیادی نیست برای خراب کردنِ آنچه که ساختنش ماه ها طول کشیده بود!

 

 

 

 

شنبه ۱ آبان ۱۳۹۵ ساعت 9:31 توسط یک آدم اینجوری!
از یک جایی به بعد آدم دیگر دلتنگی اش را داد نمی زند، دلتنگی اش را با خودش به هر جا نمی برد  

دلتنگی اش را به غریبه ها نه ، به دوستانش هم نشان نمی دهد. 

جایی دور از چشم پنهانش می کند و گاهی فقط وقتی که تنهاست به سراغش می رود  

دستی به سر و رویِ دلتنگی اش میکشد، بغلش میکند، شاید با بغض شعری برایش بخواند یا با اشک لالایی ای ... 

و دوباره آرام پنهانش میکند؛ همان گوشه ی دنجِ دور از دیگران 

تا دیگر کسی به سرش نزند برای باجگیری، دلتنگی اش را گروگان بگیرد! 

 

 

جمعه ۳۰ مهر ۱۳۹۵ ساعت 22:20 توسط یک آدم اینجوری!
 

گاهی زودتر از موعد در خانه ی عشق را می زنیم و عشق آماده نیست 

گاهی دیرهنگام عشق در خانه ی ما را می زند و ما خسته تر از آنیم که در به رویش باز کنیم .

 

 

 

 

 

جمعه ۳۰ مهر ۱۳۹۵ ساعت 20:16 توسط یک آدم اینجوری!
 

مکالمه ی درون فردی من با خودم : 

خودم جان

اگه بخوادت، راهی برای بودنت پیدا میکنه

آرام باش، جز این هر کار دیگه ای تقلای بیهوده است .

 

 

___________

 

پازل : 

 

گاهی باید دست کشید از هر بودنی و ... رفت.

 

 

 

پنجشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۵ ساعت 15:42 توسط یک آدم اینجوری!

 

دوست وکیلم داره رو پرونده ای کار میکنه با موضوع تکراریِ " دعوای عروس و مادر شوهر " 

که علیرغم تکراری بودنش و سادگیِ ظاهری ماجرا حاشیه های پیچیده ای داره 

داشت در موردش حرف میزد و لابلای حرفهاش من خودم رو گاهی جای عروس فرض میکردم و دلم به حالش می سوخت و حق رو بهش می دادم 

گاهی خودم رو جای مادرشوهر میذاشتم و غم زیادش رو درک میکردم و حق رو به اون می دادم 

ولی ساکت بودم و فقط گوش میکردم  

دوستم گفت و گفت ... آخرش پرسید نظر تو چیه ؟! 

حرفی نداشتم، چون باورم اینه که تو هر قصه ای چیزهایی هست که گفته نمیشه، شنیده نمیشه و درست همونها کلید حل معما هستند 

در ضمن من از مسائل قانونی چیز زیادی نمیدونم و اظهار نظر در مورد چیزی که نمیدونم به نظرم غلط زیادی حساب میشه!

 

ولی حالا که فکر میکنم می بینم اگه من قاضی بودم  

حداقل در مورد پرونده های دعوای عروس و مادر شوهر یک ایده ی قاطع و لازم الاجرا داشتم اینکه : 

 اگه من قاضی بودم و پرونده ی اینچنینی به من ارجاع داده میشد،قبل از اینکه حرفهای دو طرف رو بشنوم، قبل از اینکه به دفاعیات وکیلهای دو طرف گوش کنم ، اصلاً قبل از اینکه حتا لای پرونده رو باز کنم  

ابتدا مرد قصه رو ـ همسر عروس و پسر مادرشوهر ــ رو احضار میکردم 

بدون اینکه اجازه ی حرف زدن بهش داده بشه ؛ میدادم چند نفر طوری بزننش که صدای سگ پاسوخته ی زخمی ِگرسنه بده ... وقتی به اندازه ی کافی کتک خورد  

داخل پرانتز : اندازه ی کافی رو فِقط خودم تشخیص میدم؛ بر اساس آنچه که تو صورت داماد قصه می بینم!

وقتی به اندازه ی کافی کتک خورد سپس پرونده رو مطالعه میکردم و به حرفهای دو طرف و دفاعیات طرفین گوش میکردم و مدارک و شواهد رو بررسی میکردم و ... بعد قضاوت .

 

* معتقدم اگه مرد قصه ی تکراریِ " عروس و مادر شوهر " واقعاً آدم منصف و باشعوری باشه؛ بلد باشه به دور از جو زدگی های افراطیِ مرد ایرانی به مادرش درست و واقعی احترام بذاره، اگه بلد باشه به دور از شیفتگیهای حال به هم زن رایج درست و واقعی به عروسش حس عشق و احترام بده امکان نداره عروس انقدر کینه ای و عوضی باشه که بخواد بلایی سر مادر شوهرش بیاد . یا مادرشوهر انقدر بدجنس باشه که به مرگ عروسش راضی بشه . 

 

با اطمینان صددرصد میگم که پشتِ دعواهای عروس و مادرشوهر یک مرد احمق خنگ دست و پاچلفتیِ بی لیاقت هست که کلاً هیچی نمی فهمه ... حتا اگه شونصد تا مدرک دانندگی از دانشگاه های معتبر داشته باشه 

نِ می فَهـ  مِه ... چهار بخش ـه

   

گفتم که خوب شد من قاضی نیستم !

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

پازل : 

 

ــ من فمینیست نیستم. از فیمینیست بودن به همون اندازه خوشم نمیاد که از مرد سالاری  

 

ــ نوشته های من اینجا یا هرجای دیگه صرفاً نظرات شخصی من هستند ... همین  

  نیاز به سنگربندی و جبهه گیری در هیچ جناحی نیست  

 

ــ من همجنسانم رو خعععلی خوب میشناسم و بدجنسیها و کلکهای زنانه رو به راحتی تشخیص میدم

 و انقدر که من از زن جماعت میترسم؛ از مردها نمی ترسم

 بارها و بارها به رفتار و کردار مکارانه ی همجنسان خودم به شدت اعتراض داشتم و دارم  

 ولی این نوشته ربطی به زرنگ بازیها و موذی گریهای زنانه نداره، 

حرفم نادانیِ بعضی آقایانه که باعث ماجراهای ناراحت کننده میشه که یا عروسی کشته میشه یا مادر شوهری بی دلیل آسیب می بینه. در صورتی که مقصر اصلی کسی هست که توو پرونده اسمی ازش بُرده نشده

 

چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۵ ساعت 16:6 توسط یک آدم اینجوری!
 

 

برای کمی زندگی، چقــ ـ ـ ـ ـــدر مُــردیم ... 

 

 

چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۵ ساعت 16:0 توسط یک آدم اینجوری!
 

 

 

 

 

با نمک بود 

 

خنده هایش با دیگران

 

زخمهایم می سوخت ... 

 

  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

پازل : 

 

من ناز نمی کشم دلت خواست، برو

کج کج نکنم نگاه و یکراست، برو

هرجور که مایلی بزن قید مرا

هرچند دلم یکه و تنهاست، برو ...

خودخواهی و در فکر خودت هستی و بس

پس خواهش و التماس بیجاست، برو

روراست بگویم نه من آن مجنونم

نه در سر تو هوای لیلاست، برو ...

از اول کار اشتباه از من بود

آری همه از ماست که بر ماست، برو

بی معرفتی ولی ندارم گله ای

این رسم همیشه های دنیاست، برو ...

 

شهراد میدری

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۵ ساعت 1:45 توسط یک آدم اینجوری!
 

اینجا آدمها چقدر حیف میشوند!

 

 

چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۵ ساعت 1:42 توسط یک آدم اینجوری!
یک حسهایی مردانه اند، شاید درک کردنش برای یک زن کمی سخت باشه

یک حسهایی زنانه اند که فهمیدنش برای یک مرد شاید غیرممکن باشه

و

یک حسهایی با اینکه زنانه اند اما هر زنی قادر به درکش نیست 

مثل حس آلیس توو رزیدنت اویل وقتی بیسمش رو خاموش میکنه

یا حس آفاق توو فیلم نرگس

یا حس سارا توو سکانس آخر فیلم سارا 

یا حس اِما توو فیلم دِ وان دی 

یا حس اِستِر وقتی تصمیم میگیره ناپدید بشه 

 

 

 

سه شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۵ ساعت 11:43 توسط یک آدم اینجوری!
هر چقدر هم که مبارز باشی 

لحظه ای میرسد که دلت میخواهد شمشیر و سپرت را زمین بگذاری؛

زخمهایت را برداری و ... بروی .

 

این را با خودم هی تکرار کردم و دل سپردم به رفتن 

شاید روزی زخمها خوب شوند و بی نیاز به هیچ جنگی ، با صلح برگردم.

 

 

 

 

_______________

 

پازل : 

 

زخمها خوب میشوند 

اما خوب شدن با مثل روز اول شدن، فرق دارد 

 

اوریانا فالاچی 

 

 

 

سه شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۵ ساعت 9:56 توسط یک آدم اینجوری!
 

تنها تصویر کدری بودم از تمام خوب بودنها ...

 

 

_________________

 

پازل :

 

دلگیر و دلتنگ و دلسرد ، منم !

سه شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۵ ساعت 8:56 توسط یک آدم اینجوری!
 

گویا همه چی از قوانین فیزیک پیروی میکنند

غم و درد هم مثل انرژی از بین نمی روند بلکه از حالتی به حالت دیگر تبدیل میشوند!

 

 

 

مشخصات
سلام

یه وقتایی دلم میخواد بنویسم خارج از آداب نویسندگی

می نویسم و می دونم که بیشتر نوشته هام معقول و خواننده پسند نیستن،
نوع نوشته ها بستگی به حال و هوای اون روزم داره.

گاهی هر روز میام،می نویسم و گاهی هفته ها نیستم.
گاهی مثبت اندیش ترین آدم دنیام و گاهی ناامیدتر از من پیدا نمی شه.
گاهی خدا رو کنارم می بینم و گاهی انقدر دورم که هیچ ردی ازش نیست ...


شاید این نوشته ها،انعکاس لحظه هاییه که حس شون می کنم ...
گاهی با شوق
گاهی با خشم
گاهی با عشق
و گاهی با هیچ !

و بین این "گاهی"ها،پرم از روزمرگی های تکراری .



نوشته هام صرفاً حس ها،نظرات یا عقاید شخصی من هستن که ارزش علمی و فلسفی نداشته و هیچ اعتباری ، در هیچ کجا ندارن.
و یه وقتایی جمله ها و کلمه هایی لابلای نوشته هام می بینی که مغایرباادبیات و قوانین نویسندگیه ...

پس :

اگه باب میلت نیست،خودت رو ناراحت نکن و مطمئن باش هر لحظه که بخوای، با یه کلیک روی ضربدر گوشه بالایی سمت راست،این صفحه بسته خواهد شد .

حالا که اینجایی ،فقط بخوان و بگذر ...
قضاوتت باشه برای خودت.
من نه عشق می خوام،نه تایید
نه نصیحت می خوام
و نه تحلیل روان شناسانه!


یک یادآوری:

آدمها فقط نوشته ها و گفته هاشون نیستند،گاهی نگفته هاشونند
اگه فقط لابلای نوشته ها و گفته هاشون،دنبالشون بگردی، بیراهه میری و گمشون می کنی.



ناراحت میشم از اینکه نوشته هامو،توو  وبلاگها و جاهای دیگه ببینم لطفاً نوشته هامو جای دیگه کپی نکنین
بخصوص توو ف.ی.س...ب.و.ک که چه با ذکر منبع و چه بی ذکر منبع، راضی نیستم،رد نوشته هامو اونجا ببینم.



* اگر تحمل روبرو شدن با واقعیتهای تلخ جامعه مون رو ندارید بهتر است مطالب این وبلاگ رو نخوونید.