از شما چه پنهان وقتی دوستی ها و دوستهام رو مرور میکنم، تو ذوقم میخوره!
شاید برای همینه که دیگه مشتاق نیستم آدم جدیدی به اسم دوست به زندگیم راه بدم. شاید برای همینه هر چند وقت یه بار، قیچی به دست آدمهای دور و برم رو هَرَس میکنم.
تا به این جای عمرم دوستهای زیادی داشتم و دوستی های زیادی تجربه کردم؛ از هر نوعش
گاهی پایه ی پیاده روی و ورزش و باشگاهِ دوستی بودم، گاهی پایه ی سفر کسی
گاهی برای درس خواندن منو میخواستند گاهی برای خرید .
اغلب دوستی شون با من برا این بوده که تنها نباشند! میشدم پایه ی تنهایی شان، پایه کافه گردی،پایه درسخوانی و کتابخانه عمومی،پایه شعرخوانی، پایه درددل، پایه هر چی ... خلاصه که وقتی خاطراتم رو مرور میکنم شدیداً حس میکنم از من استفاده ی ابزاری شده ... استفاده ی ابزاری به عنوان پایه :)))
درسته که خاطرات خوبی دارم با همونها که ازم استفاده ی ابزاری کردند به عنوان پایه ، اما خب موضوع اینه که وقتی درست و منطقی حساب میکنم میبینم من دوست اونا بودم؛ اونا دوست من نبودند.
رازهایی به من گفته شده و مطمئن بودند و مطمئن هستم با من به گور خواهند رفت، اما هیچوقت کسی نتوونست اعتمادم رو جلب کنه که باهاش درددل کنم بی پشیمانی.
تابستان گذشت پاییز رسید، زمستون نزدیکه و بعدش بهار ... فصل دوست نیومد
دلم لک زده برای یک دوست ، برای کمی دوستی.
رفیق زیاده اما دریغ از یک دوست. انگار آدمها دنبال دوست میگردند اما علاقه ای ندارند دوستِ کسی باشند.
همونطور که به شیفتگی های گذرا میگن عشق ، به رفاقتهای مصلحتی هم میگن " دوستی "
رفاقتهای تاریخ انقضا دار... هه!
شفاف سازی :
منظورم این نیست که من خوبم، بقیه بد ... منظورم چیز دیگه ایست اگه کسی متوجه نشد، مطمئناً با توضیح دادن هم متوجه نمیشه .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پازل :
ــ انگار همه یک دوستیِ کامل و بی نقص از من طلبکارند!
ــ مطلبم در مورد " دوست " نوشته شده نه دوست پسر!
ــ اصلاً آدم خوش اخلاقی نیستم و هزار ایراد کوچیک و بزرگ دیگه هم دارم اما کاش یک دوست مثل خودم داشتم.
ــ مدتهاست دنبال دوست نمیگردم؛ از من فاصله بگیر رفیق جان .
از پایه بودن استعفا دادم ... خیلی وقته !