تو يه جاى پُر از زامبى، تو آدمى . از آدم بودنت، از آدم موندنت، چه حسى ممكنه داشته باشى؟
قسمت نظرات بازه، خوشحال ميشم جوابم رو بدين
لطفا"
بعداً نوشت:
برای چند نوشته که تو قسمت نظرات برام نوشتین، خیلی غمگین شدم
و ممنون که هنوز منو میخونین
تو يه جاى پُر از زامبى، تو آدمى . از آدم بودنت، از آدم موندنت، چه حسى ممكنه داشته باشى؟
قسمت نظرات بازه، خوشحال ميشم جوابم رو بدين
لطفا"
بعداً نوشت:
برای چند نوشته که تو قسمت نظرات برام نوشتین، خیلی غمگین شدم
و ممنون که هنوز منو میخونین
آره ، داشتم میگفتم دنیاتون برا من قفس ـه
وقتی یکی بیاد پُز میله های قفس رو بده، فقط حماقتش رو ثابت میکنه
یا یکی بخواد یه میله ی دیگه ای به قفسم اضافه کنه فقط حرومزادگیش رو
_______________
پازل :
ترجیح میدم همون سه نقطه یمونه این پازل . . .
از تفنــگ متنفر میشیم، نه از کسی که به سمت مان نشانه رفته
از جهنم متنفر میشیم، نه از انکه راه زندگـــی رو بسته
از مرگ متنفر میشیم، نه از آنکه ما رو کُشتـــه
ما مردمان عجیبی هستیم
_______________________
پازل :
بعدها در مورد ما چه خواهند گفت؟ واقعیتها را یا همان دروغهایی را که همیشه در کتابهای تاریخ مینویسند؟
چیزی که شاید وقتی بچه بودی برای داشتنش دلت غنج میرفت حالا بدون نیم نگاهی حتا، از کنارش رد میشوی
و اگر روزی پای بساط دستفروشی ایستاده باشی، هر علت دیگری ممکن است داشته باشد اما مطمئناً دلیلش غنج رفتن دلت مثل بچگی ها نخواهد بود
از یه جایی به بعد دلتنگی ... حتا عشق چیزی شبیه جنس های بنجل بساط دستفروشیها به نظر آدم می آیند و چقدر حیف
____________________
پازل :
1_ بارها گفته ام و بار دگر میگویم که نوشته های من صرفاً نظرات شخصی من هستند و دلیلی برای عصبانیت و جبهه گیری نیست پس اگر نظر شما مخالف من است لطفاً قبل از حمله روی ضربدر قرمز رنگ گوشه راست این صفحه کلیک کنید، صفحه به راحتی بسته خواهد شد.
2_ حتا اگر نوشته های من به مذاق کسی خوش نیاید هم دلیل نمیشود،درست نباشند. میدانم روزی تجربه اش خواهد کرد فقط اندکی صبر چون مطمئنم روزی به تمامشان خواهد رسید ؛ تأکید میکنم روزی و به تمامشان
فقط زمان رسیدن متفاوت است! یکی نیم ساعت بعد از خواندنشان خواهد رسید و یکی شاید ده سال بعد ... اما بلاخره خواهد رسید
اگر به نظرتان نه! امکان ندارد و فکر میکنید که شما از اون خانواده هاش نیستین و امکان ندارد حرفم در مورد شما صادق باشد پس لطفاً گزینه ی اول را مجدد بخوانید :)))
کسی چه میداند
زنی که توی تاکسی اشک هایش را با پشت دستش پاک میکند و دست راننده که دستمال بهش میدهد را رد میکند غمگین تر است؟ یا زنی که حتی پیازهای تکه تکه شده هم اشک هایش را در نمیاورد؟
کسی چه میداند
مردی که پشتش را میکند به زنی و چشم روی هم میگذارد عاشق تر است یا مردی که برای خوشبخت تر شدن زنی چشم روی خوشبختی خودش میبندد؟
کسی چه میداند
زنی که دائم لبهایش باز میشود به عیب های همنفسش بیشتر مبتلا به دوست داشتن همان مردِ پر از ایراد است یا کسی که هر چیزی روی لبش می آید الا گلایه ؟
کسی چه میداند
خوشبخت زنی است که موهایش همیشه با دستهای مَــردش مرتب میشود و بوسه های او سرخی لبهایش است، یا زنی که یادش رفته تارهایش را پشت گوش بیندازد ولی دستش به پشت گوش انداختن خواسته های مردش نرفته
کسی چه میداند
زنی که مشتش را پر از قـرص میکند و از بالای پل ارتفاع را میسنجد بیشتر از زندگی بریده یا مَــردی که پتو را کنار میزند و بی هیچ دلیلی چشم باز میکند و چای سرد و تلخ را سر میکشد و در را خودش پشت سرش میبندد ؟
این شهر، صندلی های مترو، گوشه های پارک ها، اتوبان های پر از ماشینهای تک سرنشین با شیشه بالاکشیده پُــر است از کسانی که ظاهرشان یک حالی را میرساند و توی دلشان یک حال دیگر است!
زیر این آسمان آبی دود گرفته، پر از کسانی ست که تو نمیتوانی از لبخندشان خوشی شان را بفهمی،
اشکهایشان را نمیتوانی بگذاری به پای درد جانشان!
زندگیشان از هزار مُــردگی بدتر است و از بس تظاهر کرده اند روزی سه بار خودشان نبودن را توی دستشویی بالا می آورند!
اینجا روی این زمین متزلزل گرد، ظاهر آدمها نشان هرچیز که فکرش را بکنی هست، جز حال واقعیشان
ما ولی ظاهر زندگی آدمها را میبینیم و برای باطن زندگی خودمان آه میکشیم
فاطمه جوادی
آدمها گاهی قسمتی از خودشان یا تمامشان را با نقاب یا ماسکی میپوشانند، گاهی از سر ترس، گاهی برای فریبکاری، گاهی برای قوی نشان دادن خودشان
هر کدام از ما آدمها خواسته یا ناخواسته گاهی از این نقاب و ماسکها زده ایم که؛
حرفم این نیست
داشتم به این فکر میکردم همیشه در هر کدام از ما، قسمتی ست که هیچوقت دیده نمیشود، به خصوص وقتی که خودِ خودِ خودمان هستیم، بخصوص وقتی از هیچ نقاب و ماسکی استفاده نمیکنیم
همیشه قسمتی از هر آدمی هست که هیچوقت دیده نمیشود با اینکه هیچ تلاشی برای پوشاندن یا قائم کردنش نمیکند، تأکید میکنم ؛ همیشه
و گاهی این دیده نشدنها تأسفی ست برای تمام آنها که ندیدند، تأسفی ست برای آنهایی که توانایی دیدنش را نداشتند
________________
پازل :
منظورم نیمه ی پنهان وجود آدمها نیست، منظورم وجهی از آدمها که تلاش برای پوشاندنش دارند هم نیست
با سهمیه تو یه دانشگاه دولتی درس خونده _ درست نیست فضولی کنیم و بگیم که اگه سهمیه نداشت هوشش در حد پایان دوره ابتدایی بود ولاغیر _ با پارتی جایی استخدام شده و ... با اتکا به کارت فلانِ فعالش! یه گوشه ی سفر ه ی انـ ـقـ لاب نشسته و داره میخوره
مثبت اندیش! است و گاه گاهی بین بلعیدن لقمه هاش یه نگاه به ما میکنه و میگه: باور کنین خدا عادل ــه
و من داشتم به این فکر میکردم اگر خدای عادلی و عدالتی بود قاعدتاً باید لقمه هاش تو گلوش گیر میکرد و خفه میشد!
_______________________
پازل :
_ گاهی نشانه های عدالت خداوند، چیزی شبیه دهن کجی به خودش و عدالت کذایی اش هستند.
_ و خداوند عادل است ... هه! عجب چِرت قشنگی
شاید تو آمده بودی، من نبودم
شاید آمده بودی، نبودم رفتی
کسی چه میداند؟
چرا بايد از زنى كه حتا درست نميشناسمش و جز چند شعر و چند معر چيز زيادى ازش نميدونم، انقدر حس بد به من منتقل بشه؟
تا اينكه چند وقت پيش فهميدم سركار خانم دكتر! مژ گا.ن عبا.سلو همسر موجود عوضى مغز فندقى اى به نام جناب آقاى دكتر! تو حيد عز يز ى هستند، خانم و آقاى طبيب البته به زور سهميه و شياف شدن در مقعد فلان ، هه!
___________________
پازل:
_ خيلى وقتها، شهود درونى ام يه چيزا ميگه كه برا خودم حتا، نامفهوم و گنگه و هميشه چند وقت بعدش معلوم ميشه چرا
_ بله متوجه شدم چى ميخواين بگين، نبايد در مورد ديگران قضاوت كرد، صِرفِ زن يك عوضى بودن، از يه نفر لجن نميسازه، بله بله متوجه هستم چقدر دلت ميخواد منو ارشاد و هدايت كنى و از گمراهى قضاوت بد برهانى ولى خب ؛ نميشه
و ممنونم از شهود درونى ام كه حتا يك بار به من دروغ نگفته ، حتا اگه اون لحظه متوجه مفهوم حرفش نباشم، اما بعدها مشخص ميشه هميشه حق با اونه
افشين يداللهى
_____________
پازل :
من هم از منتظرانت بودم . . . بودم ! گاهى اين سه نقطه ها، گاهى اين " بودم " ها كلى حرف دارند اما فقط يك سه نقطه، يك بودم مينويسيمشان و رد ميشويم
و چند دقيقه بعدش فهميدم كلا" عروسكم رو نياوردند
حال الانم؛ حس اون لحظه ى پنج سالگيمه كه پر بود از استيصال، نااميدى از اينكه چطور ميتونم تنهايى برگردم و پيداش كنم؟ و شوك و غمگينى بيش از حدم
http://13l.blogfa.com/post-335.aspx
_____________________
پازل:
_ هنوز نميدونم عروسكمو، مامانم به كسى داده بود يا تو سطل زباله انداخته بودش ؟
_ هنوز وقتى ببينم دختربچه اى دنبال عروسكش ميگرده، با همه ى جونم سعى ميكنم پيداش كنم يا حداقل باهاش دنبالش بگردم
توجه:
اسم نويسنده ى واقعى اين متن رو پيدا نكردم،اما تو وبلاگها و سايتها و كانالهاى مختلف، آدمهاى مختلف به اسم خودشون نوشتنش!
چرا؟ چون اينجا ايران است و نه تنها هنر نزد ايرانيان است و بس، بلكه همه هم نويسنده و عكاس و شاعر هستند البته ورژن كپى شده و دزدى اش!
سرشار از اميد و عشقه
و ميدونم برا اون كه اهل آرومترين كشور دنياست، غير قابل دركه اميدهاى شكسته و صلح هاى زخمى و گاهى حرفهاى نامفهوم يك دختر اهل خاورميانه!
ميدونم گاهى چقدر براش عجيبم و چقدر خوبه كه خانه ى دوست در امن ترين جاى دنياست و خيلى از دغدغه هاى من براى جنگيدن با روزگار رو هيچوقت نميفهمه.
بوى كباب نيست، خر داغ ميكنن
________________
پازل:
_ زهرا نوشته بود: اونجاش سخته که می بینی چقدر دویدی تا به روزایی برسی که دیگران از اول همونجا وایستاده بودن
_ چقدر درد كشيد، چقدر غصه خورد، چقدر قوى بود، چقدر ... چقدر دلم براش تنگ شده
گاهی دلتنگ میشم برای اتفاقهایی که هیچوقت نیفتادند
آدمهایی که هیچوقت آمدنی نبودند
روزهایی که هیچوقت اونطور که من میخواستم خوب نبودند
روز شوآفِ عاشقى ست با سلفى هاى كنار خرساى عروسكى گُنده و شكلاتاى بزرگ و هديه هاى گران، روز ماسكهاى خندانِ "ببین من چقدرخوشبختم"
والنتاينِ ايرانى! هه!
شانس آورديم عرازشه والنتاينو تقبيح ميكنن وگرنه شاهد چيز مضحكترى بوديم : والنتاين ايرانى-اسلامى
__________________
پازل:
- تجربه بارها و بارها ثابت كرده كه هر چيزى - حتا خوبترينها - كه ايرانيزه ميشه ياسعى ميكنن طبق موازين اسلامى تبيين اش كنن، يٓك گند اساسى بهش زده ميشه.. من به هر چيزى با شوآف ايرانى بودن، با برچسب اسلامى مشكوك ميشم، شمام ميتونى فكر كنى بدبينم، والا
خيلى خوبه كه آدم براى خوشحال بودن/ خوشحال شدن وابسته به اتفاقهاى خاص، وابسته به اتفاقهاى خارق العاده و بزرگ نباشه و بلد باشه با اتفاقهاى كوچيك لبخند بزنه و با دلخوشيهاى مسخره خوشحال بشه
ولى خيلى خوب به نظر نمياد آدمى تنها افتخارش همين باشه كه با اتفاقهاى كوچيك لبخند زدن بلده و به دلخوشيهاى مسخره اش افتخار كنه.
_______________________
پازل :
هميشه مرز باريكى بين هر چيزى وجود داره كه اكثر قريب به اتفاق آدما قدرت تشخيصش رو ندارند.
بلاخره يه روزى، يه جايى باورت ميشه كه دنيا اصلا" منصفانه نيست.
كه جواب خوبى خيلى وقتها بدى يه، كه اغلب مهربونها قلبشون هزار تكه است ...
بعد از اون روز اگه همچنان منصف، همچنان خوب، همچنان مهربان موندى باورت بشه كه صدها فرسنگ جلوتر از ديگرانى و اين يعنى بايد تنهايى ات رو باور كنى .
منِ عجول كه پا به پاى صبر ماندم
منِ از جنسِ رفتنى كه پاى نماندنيها پوسيدم
شايد غم يعنى همين. كسى چه ميدونه؟
سال های زیادی گذشت تا بفهمم زندگی شوخیِ به اشتباه جدی گرفته شده ماست و به اندازه خواستن های ما بخیل و به اندازه نخواستن های ما دست و دلباز
و از هیچ کس هیچ چیز بعید نیست همانقدر که از روزگار
فهمیده ام بعضی قرص اعصاب مصرف میکنند، بعضی چهار اثر از اسکاول شین میخوانند و انرژی مثبت جذب میکنند،بعضی دعا میکنند و منتظر معجزه میمانند
بعضی هم هیچ غلطی نمیکنند به ریش بقیه میخندند
فهمیده ام گاهی کارکرد یک " آغوش " به مراتب اثر بخش تر از قرص اعصاب و الکل و مخدر و دعا و چهار اثر از اسکاول شین است
فهمیده ام اغلب آن هایی که حرف میزنند معمولا در عمل لنگ میزنند
فهمیده ام کتاب خواندن بهتر از نخواندنش است اما باید برای سطر سطر این آگاهی منتظر رنج های مضاعفی باشی
میدانم اندازه عشق ها و زخم ها و دلتنگی هایی که دچارش میشوی شب بیداری هایت کش خواهد آمد و قرص خواب، بی مروتی زبان نفهم است که کارش را بلد نیست
یاد گرفته ام بلد میشوی خودت را و همانقدر که بلد میشوی خودت را خسته میشوی از خودت
و همانقدر که خسته میشوی از خودت سماجت میکنی به بودن
و همانقدر که سماجت میکنی به بودن دیگر از نبودن نمی هراسی
یاد گرفته ام خیلی چیزهایی که حتی فکرش را نمیکنی از طریق ژن منتقل میشود مثل دوست داشتنِ خود
و توی لعنتی ممکن است وارث این ژن لعنتی نباشی. آنوقت مجبوری آن را با میخ طویله توی مغز و روحت فرو کنی
یاد گرفته ام تا آخر این عمر لامصب قرار است یاد بگیری و امتحان شوی و باز آن لحظه آخر هیچ بعید نیست که یک گاف بزرگ بدهی
یاد گرفته ام گاهی نه میتوانی به تمامی مومن شوی نه به تمامی مشرک پس ترجیح میدهی بیخیال شانس و قسمت و مصلحت، مسئولیت گندهایی را که میزنی و حتی گندهایی را که دیگران به زندگی ات میزنند،خودت به عهده بگیری و خواستنی هایت را از خودت بخواهی تا کلاهت با پرودگارت توی هم نرود
یاد گرفته ام با همه این تفاسیر امید آخرین چیزی ست که میمیرد
و شاید به همین خاطر است که همچنان ادامه میدهی و ادامه میدهی و ادامه میدهی
و یاد گرفته ام که بعد از اینهمه سال زندگی هیچ چیز یاد نگرفته ام
هیچ چیز
پریسا زابلی پور
آدمای احساساتی معمولاً موجوداتِ بی احساسِ جوگیری هستند که به راحتی با تکیه بر حرف مفت،سیاه رو سفید میببینند و برعکس و جالبه که اغلب همون دامنه ی دیدِ ناقص رو به عنوان مرجع برای هر چیزی در نظر میگیرند.با مشتی حرف مفت تهییج شده و به راحتی توسط گوینده ی حرف مفت به هر طرفی رانده میشن، درست مثل گله ی گوسفند!
هر چقدر که موجود احساساتی غیرقابل اعتماده و جوگیر و دردسرسازه، آدم با احساس قابل اعتماده و منطقی و در عین حال که مهربان ـه، اختلال بینایی نداره سفید رو سفید میبینه و سیاه رو سیاه.
موجودات احساساتی به اندازه ی دروغگوها و لاسوها چندش آورند و احساساتشون معمولاً سرشار از حماقت ـه چون وقتایی که باید درست ببینند و بشنوند، یا برا خودشون قصه میسازند یا گریــه میکنند.
جاهاى ديگه رو خبر ندارم اما توو كشور پهناور اسلاميمون، خيلى وقته كه دوست داشتن ها هم کلیشه شده اند، درست مثل دوست داشتنی ها
فقط حرفو فقط تكرارو فقط تظاهرو فقط جوگيرى.
تنها خبرِ قابل استناد اینه که چند روز دیگه به خونه برمیگردم،البته امیدوارم
با حرف، عاشق ميشوند. با حرف كينه هاى عميق ميسازند. با حرف ايمان مي آورند. با حرف هيجان زده میشوند برای مهربانیهای عجیب . با حرف جوگير میشوند ،برای آدم کُشتن .با حرف قديس ميتراشند.با حرف همان قديس را به شيطان تبدیل میکنند و بالعکس . با حرف از وطن فروش، اسطوره میسازند.با حرف توّهم میزنند و همان توّهمات را با برچسبِ " این واقعیت است " به قیمت گزاف می فروشند .با حرف گول میخورند.با حرف انقلاب ميكنند. با حرف راضى ميشوند. با حرف بازيچه ميشوند،با حرف رأى ميدهند. با حرف قانع میشوند(با حرف به هر خفتی قانع میشوند).با حرف تحریک میشوند. با حرف به ار.گ .ا . سم ميرسند.با حرف هر روز به یک رنگ در می آیند و اغلب در انتها قهوه ای میشوند!
هر روز و هر شب اشتباه ميكنند و با حرف توجيه میشوند و توجیه ميكنند. هر ساعت فريب ميخورند و با حرف، دليل ميتراشند. هر دقيقه شاهد جنايتها و خيانتها هستند و با حرف قانع ميشوند كه آن جنايت، كه آن خيانت درست بوده ... هه!
شاید بعدها ايرانى شناسِ واقع بينِ بيطرفى در مورد ايرانيان بنويسد:
مردمانى عجيب كه شيفته ى حرفهاى مفت ميشوند و حا كما نشان اين را به خوبى ميدانند و چه استادان جوساز و چه موج سواران قابلى بودند!
شيفتگان حرف مفت، استادان دروغين پرورش ميدهند.
#برداشت_آزاد
لطفاً این نوشته را بدون جوگیری و با هشتگ برداشتِ آزاد بخوانید.برداشت آزادتان واقع بینانه باشد چه بهتر.
حرفها رو بيخيال، ببيــن انتخابِ نهایی اش چيه؟
خودِ واقعى آدمها رو انتخابهاشون لو ميده.
زندگی برای من قشنگه
خیلی چیزای دیگه توش هست که من دلم میخواد ببینم.میخوام بمونم ببینم ظلم تا چه حد پیش میره.؟میخوام بمونم و ببینم آدم تا چه اندازه قوه ستم کشیدن داره؟ میخوام بمونم و تموم رنگهای رنگین کمون دروغ رو ببینم ...
هم تخريب حيثيت مسكن مهر و بانى اون كامل ميشه (تخريب مسكن مهر يه چيزه، تخريب حيثيت مسكن مهر و بانى ش يه چيز ديگه، كه سعى كردند به هر سه برسند)
هم به زعم خودشون، شورشيان گوشمالى ميشن، حالا به جاى زمزمه ى جدايى و ياغى گرى بدوند دنبال مراسم كفن و دفن، پيدا كردن يه سرپناه و ساختن دوباره زندگى اونم از صفر
هم اذهان عمومى به راحتى منحرف ميشه تا آقايان فرصت كافى براى نقشه چيدن براى ... داشته باشند.
_______________
پازل :
بله، ميدونم نبايد بدبين بود ... ايرانو گسلو كمربند زلزله و بدحجابيو گناهانو بلایای طبیعیو فلان
ولى خب،كل كائنات بگن حادثه بود، من يكى ميگم نع
شبيه سازى ارتعاشات، نيروگاه اتمى، قدرت تخريب عجيب... هه! باشه زلــــزله بود، باور كرديم. مثل پلا سكو كه حادثه اتش سوزى و انفجار بود، مثل سقوط هواپيماها و تصادف قطارها و واژگونى بعضى اتوبوسها كه حادثه بود، مثل خيلى چيزاى ديگه كه اتفاقى بود... باشه باور كرديم تا ببينيم جناب خدا كى يادش ميفته ببينه و بشنوه!
ميخواستم بهش بگم حق دارى، جاى تو بودن سخته و سخت تر اينه كه اين همه تلاش و زحمتت بى نتيجه است
اما نتونستم.
فقط نگاش كردم و با لبخند گفتم درست ميشه.
اما درست ترينش اينه
_ دوستت دارم
+ مهم نيست! روزى كسى خواهد آمد و فراموش خواهى كرد
_____________
پازل
هيچ دوست داشتن و هيچ دوست داشته شدنى ارزش غش و ضعف رفتن نداره،منطقى باشيم