یکشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۲ ساعت 17:10 توسط یک آدم اینجوری! | 

تاریخ آخرین پست اینجا، اسفند ۹۹ بوده و الان که برگشتم دارم به مسیری که از اسفند ۹۹ تا الان(مرداد ۱۴۰۲) طی کردم، فکر می‌کنم. زندگی عجیبه، یه عجیبِ جالب که خیلی وقتا هیچ شباهتی به رؤیاهای آدم نداره، پیش‌بینی‌ها یه جور دیگه، ماجراها جور دیگه و خاطره‌ها شکل دیگه رقم می‌خورن؛ جوری که اگه قبل‌ترها همین ماجراها رو برات تعریف می‌کردند باور نمی‌کردی، می‌ترسیدی، شوکه می‌شدی. فکرشم نمی‌کردی قراره چه واکنش‌هایی مقابل اون ماجراها داشته باشی و می‌ترسیدی و می‌ترسیدی و می‌ترسیدی و الان می‌بینی همه‌ی اونا رو زندگی کردی.

انگار چیزی شبیه توفان رو تجربه کردی... یه روزی به توفانی که از سر ت گذشته نگاه می‌کنی و در عین ناباوری می‌بینی ازش رد شدی؛ از بین توفانی عبور کردی که روزی باورت نمیشد سمت تو بیاد، یا اگه سمتت بیاد واردش بشی، یا اگه واردش شدی زنده ازش بیرون بیای ....

و درک می‌کنی هاروکی موراکامی داشته در مورد چی میگفته

"وقتی توفان تموم شد، یادت نمیاد چطور ازش گذشتی؟چطور جان به در بردی؟ درواقع حتا مطمئن نیستی توفان واقعا تموم شده باشه! اما یک چیزی رو می‌دونی این‌که وقتی از توفان بیرون اومدی، دیگه اونی نیستی که قدم به درون توفان گذاشته بود"

و نمی‌دونی این خوبه یا بد؟ اینکه اونی نیستی که قبل از ورود به توفان بوده، اینکه از توفان بیرون اومدی خوبه یا بد؟ اینکه اصلاََ چرا چنین توفانی رو باید می‌دیدی؟ راستش دیگه خیلی چیزا رو نمی‌دونی. چون داخل توفان دیدی که خیلی چیزا، اونی نیستند که می‌بینی

_________________

پازل:

-نمی‌دونم هنوز کسی اینجا رو می‌خونه؟ فکر نکنم.

بلاگفا شبیه یه شهر متروکه‌ی ویرانه شده، اینجام که یه خونه تو یه کوچه‌ی بن‌بست‌ه، بعید می‌دونم کسی اینجا رو یادش باشه

_گاهی وارد توفان نمیشی، سمت توفان هل‌ داده میشی

_ چقدر دلم میخواد با یکی شبیه خودم، حرف بزنم.... آدما رو امتحان کردم، شبیه خودم پیدا نکردم اداشو در میارن ولی نه، نبودند

مشخصات
سلام

یه وقتایی دلم میخواد بنویسم خارج از آداب نویسندگی

می نویسم و می دونم که بیشتر نوشته هام معقول و خواننده پسند نیستن،
نوع نوشته ها بستگی به حال و هوای اون روزم داره.

گاهی هر روز میام،می نویسم و گاهی هفته ها نیستم.
گاهی مثبت اندیش ترین آدم دنیام و گاهی ناامیدتر از من پیدا نمی شه.
گاهی خدا رو کنارم می بینم و گاهی انقدر دورم که هیچ ردی ازش نیست ...


شاید این نوشته ها،انعکاس لحظه هاییه که حس شون می کنم ...
گاهی با شوق
گاهی با خشم
گاهی با عشق
و گاهی با هیچ !

و بین این "گاهی"ها،پرم از روزمرگی های تکراری .



نوشته هام صرفاً حس ها،نظرات یا عقاید شخصی من هستن که ارزش علمی و فلسفی نداشته و هیچ اعتباری ، در هیچ کجا ندارن.
و یه وقتایی جمله ها و کلمه هایی لابلای نوشته هام می بینی که مغایرباادبیات و قوانین نویسندگیه ...

پس :

اگه باب میلت نیست،خودت رو ناراحت نکن و مطمئن باش هر لحظه که بخوای، با یه کلیک روی ضربدر گوشه بالایی سمت راست،این صفحه بسته خواهد شد .

حالا که اینجایی ،فقط بخوان و بگذر ...
قضاوتت باشه برای خودت.
من نه عشق می خوام،نه تایید
نه نصیحت می خوام
و نه تحلیل روان شناسانه!


یک یادآوری:

آدمها فقط نوشته ها و گفته هاشون نیستند،گاهی نگفته هاشونند
اگه فقط لابلای نوشته ها و گفته هاشون،دنبالشون بگردی، بیراهه میری و گمشون می کنی.



ناراحت میشم از اینکه نوشته هامو،توو  وبلاگها و جاهای دیگه ببینم لطفاً نوشته هامو جای دیگه کپی نکنین
بخصوص توو ف.ی.س...ب.و.ک که چه با ذکر منبع و چه بی ذکر منبع، راضی نیستم،رد نوشته هامو اونجا ببینم.



* اگر تحمل روبرو شدن با واقعیتهای تلخ جامعه مون رو ندارید بهتر است مطالب این وبلاگ رو نخوونید.