آدما اغلب یادشون میره خیلی چیزا مثل CPRمی مونند. زمان خیلی مهم؛ خیلی بسیار زیاد مهمه. یه کارایی به موقع باید انجام بشن، یه حرفایی به موقع باید گفته بشن، یه چیزایی باید به وقتش باشند، درست مثل CPR که تو فقط چند دقیقه وقت داری برای برگرداندن درستِ زندگی. که اگه اون کارا رو تو اون تایم پنج دقیقه ای درست و به موقع انجام بدی، احتمال برگشتنِ مریض هست اما اگه تو اون تایم چند دقیقه ای کاری که باید انجام بشه، نشه، که اگه تو اون تایم چند دقیقه ای اعضای تیم احیا نباشند یا وسایل و داروهایی که لازمه نباشن، بعدش هیچی دیگه هیچ اهمیتی نداره و اون مریض دیگه مُرده! حالا بالاترین مقام بلند پایه ی وزارت بهداشت بیاد عملیات احیا رو مدیریت کنه یا حرفه ای ترین پرستارا و پزشکا بیان و احیا کنن یا کارآمدترین مانیتور و ونتیلاتور والکتروشوک رو بیارن که ازش استفاده بشه! هیچ کدومش، هیچ اهمیتی ندارن. اگه کاری به وقتش انجام نشه، اگه اونی که باید به وقتش نباشه اگه حرفی که باید، به وقتش گفته نشه، بعدش سر سوزن ارزشی نداره، اهمیتی هم! و این آدمها استاد حرفهای تاریخ گذشته ی کهنه اند، متخصص کارهای بی اهمیتِ دیر و دورند، قهرمان های دوست داشتن های خراب و گندیده اند و عجیب این که به شدت هم به دعا معتقد، طوری که وقتی کار از کار گذشت باور قلبی دارند که با یه مشت حرف_ که باد هواست_ می توونند همه چی رو به شکل روز اول در بیارن.
آدما اغلب یادشون میره خیلی چیزا مثل CPR می مونه، یادشون میره که یه کارایی باید به وقتش انجام میشد، یه حرفایی باید به وقتش گفته میشد و یه دوست داشتن های باید به وقتش می بود. که وقتش که گذشت هیچ اهمیتی نداره، هیچ ارزشی هم!
و ما می مانیم و کلی منت رو سرمون! بابت حرفا و کارا و احساسات تاریخ گذشته ی گندیده.