از بی اهمیت ترین پیگیری ها تا بزرگترین مشغله هاشون تا جایی که در توانم بوده، سعی کردم کنارشون باشم و سرشون هیچ منتی نیست
امروز هر سه رفتیم یه یه مرکز درمانی، ترجیح دادم اول کار اونا انجام بشه، که خیالم راحت باشه بعد از اینکه کارشون تموم شد رفتم دنبال کار خودم. باید یه جراحی کوچیک انجام میدادم، یه جراحی ساده و سرپایی
وقتی تموم شد و اومدم بیرون حتا نپرسیدند که چرا طول کشید یا اصلاً چی شد؟ یا حالت خوبه؟ می تونی راه بری؟
یکی یه جا پیدا کرده بود که یواشکی سیگار بکشه و اون یکی نگران این که یه وقت دفترچه بیمه اش گم نشه! توقعی ازشون نبود و نیست، فقط از اینکه متوجه جایگاهم شدم یه کم قلبم مچاله شد؛ همین
_________________
پازل :
_ عنوان؛ از اشعار سهراب سپهری
_ ...
_ از سیاره تون خسته ام، از اهالی سیاره تون خسته تر