13
______
که برای داشتنت دلم را نه، عشقم را نه، رویاهایم را نه ... برای داشتنت چیزی را دادم که بدون آن دیگر من، آن "من ِ " سابق نیستم ... حالا یکی هستم مثل بقیه ! و این کــُــشنده است، اما نمی کــُـشد ! دلم مالِ تو ، عشقم مال ِ تو ، رویاهایم را هم نمی خواهم اما " من ِ " خودم را پس بده ... با این من ِ الآن غریبه ام ، این حس کـُـشنده است اما نمی کـُـشد ... کاش عمق دردم را می فهمیدی ... که هیچوقت فراموشش نخواهم کرد ... ساعت ۱۷ ۲۱/۲/۹۱ تا ساعت۲۰ ۲۲/۲/۹۱ و روزهای قبلش رو که در موردش فکر کردم ... و ساعتهای پر استرس قبلش که باید تصمیم می گرفتم،همون دختر ساده بمونم و بگم نه ... یا یاغی بشم و بگم آره ؟ یه تصمیم سخت بود برام ... خیلی وقته که دیگه هیچی،هیچ اهمیتی نداره ... اما حالا من یاغی تر شدم ... و چقدر خوب بود، دور بودن از دنیا و آخرت ... چقدر خوب بود فکر نکردن به هیچ کس جز خودم ... ماریا رو خیلی دوست دارم،چون تک تک لحظه هاش رو حس می کنم . انگار از روی حس های من نوشته شده ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ توضیح : ـ شاید گنگ باشه و بی معنی یه زمانی (تا قبل از فارغ التحصیلی ) دفتر خاطرات داشتم و بیشتر روزها می نوشتم و ... بعد به این نتیجه رسیدم که دلیل نداره کلی کاغذ هدر بدم و خاطراتی رو بنویسم که بیشترش چرت و پرته . بعدها یه جایی،تاریخ روزهایی رو یادداشت می کردم که برام مهم بودن یا خاطره ی خاصی رو تداعی می کردن، یه وقتایی کنار تاریخ یک یا دو کلمه هم می نوشتم که یادم بیاد مربوط به چی بوده . الان مدتهای زیادیه که هیچ تاریخی هیچ جا نوشته نمی شه . اما باز دوست دارم یه روزهایی یادم بمونه ، واسه همین یه وقتایی اینجا یه چیزی می نویسم که برای دیگران نامفهومه و برای من نه ... پس اگه گنگ و بی معنیه، ایراد از گیرنده نیست، فرستنده مشکل داره . شاید احمقانه اس برات بنویسم برای تویی که ننوشته می خونی و نگفته،می شنوی . می دونی که همیشه باور دارم که تو بزرگترینی،مهربونترینی و تنها قدرت مطلق هستی ... اما یادت باشه که من فقط یه آدم معمولی ام با پاهایی که هی لیز می خورن و از راه دور می شم. خواستم بدونی که من معنی حکمتت رو می دونم و همه جوره قبولش دارم، اما از حد تحمل خودم می ترسم. می دونم دوستم داری حتا اون وقتایی که ازت دلخورم می دونم همیشه مهربون بودی حتا اون وقتایی که من مهربونی ات رو نمی دیدم می دونم همیشه با منی حتا لحظه هایی که تنهایی رو با عمق وجودم حس می کنم فقط لطفاً یه وقتایی یه کم زمینی تر دوستم داشته باش! وقتی دلتنگتم حتا اگه تمام لحظه ها منو نگاه کنی،تا بغلم نکنی از دلتنگی من کم نمی شه ... من فقط یه آدم معمولی ام . وقتی تنهام ،حتا اگه هر لحظه نگران من و تصمیم هام باشی، تا پیشم نباشی و نبینمت،ازتنهایی من کم نمی شه ... من فقط یه آدم معمولی ام . الآن هم باید یه تصمیم بگیرم ... راه رو می شناسم اما برام خیلی دوره ... و ... دوروبرم پر از حسهاییه که خودت می دونی. تو خدایی و با تمام قلبم به تو ایمان دارم ، تو نوری و من تو تاریکترین لحظه هام هم به حضورت ایمان دارم ... اما من فقط یه آدم معمولی ام ... حالا چشمام رو بستم و دستم رو به طرفت دراز کردم ... صدات می کنم و ازت می خوام دستم رو بگیری ،دستمو زمینی بگیر تا لمست کنم . چشمامو بستم و دستامو به طرفت دراز کردم ... با اینکه می خوام فقط تو دستمو بگیری اما اگه یکی دیگه هم بگیره باهاش میرم . این که گفتم نه تهدیده نه چیز دیگه. فقط خواستم بدونی منتظرم که یه کم زمینی تر دوستم داشته باشی. فقط خواستم بدونی که منتظر دستاتم، و ... خیلی خسته ... باد می وزد و من هوس می کنم، به همه بگویم :خداحافظ و همراهش بروم ... (گشتم اما اسم شاعرش رو پیدا نکردم .) آهن خام به کارگاه آهنگری می رسد و باید آهنگر آن را به قطعات لازم تبدیل کند. اول فولاد را با حرارتی دوزخی حرارت می دهد تا سرخ شود،بعد بدون هیچ ترحمی ،سنگین ترین پتک را بر می دارد و آنقدر ضربات مختلف را با شدت می زند تا به شکل مطلوب در بیاید،بعد آن را در سطلی از آب سرد فرو می برد و تمام کارگاه پُر می شود از غلیان بخار.در حالیکه قطعه ی فلزی، از تغییر ناگهانی دما می نالد و ترق ترق می کند. آهنگراین فرایند را آنقدر تکرار می کند تا قطعه ی کامل به دست بیاید ... بارها و بارها باید تکرار شود، فقط یک بار کافی نیست . گاهی فولادی که به کارگاه می رسد این رفتار را تاب نمی آورد... حرارت،ضربات پتک و آب سرد باعث می شود ترک بخورد و این فلز ترک خورده هرگز به خیش شخم زنی خوب و یا محور ماشین یا ... مبدل نمی شود. پس آهنگر آن را روی توده ی قراضه های جلوی آهنگری اش می اندازد. دانستم که خدا دارد مرا روی آتش ناملایمات می گدازد، ضربات پتکی را که زندگی برمن وارد می کند را پذیرفته ام و گاهی احساس سرما و بی تفاوتی شدیدی می کنم مثل آبی که فولاد را سرد می کند! اما تنها چیزی که دعا می کنم این است : خدایا ! از من دست نکش تا بتوانم شکلی را که از من انتظار می رود ،بگیرم . این کار را به هر شیوه که بهتر می دانی، انجام بده و تا هر وقت که می خواهی ... اما هرگز مرا روی توده قراضه های روح نینداز! (پائو.لو) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پازل : ـ این چند روز خیلی سخت گذشت، روحی و جسمی اذیت شدم اما خدا رو شکر که ارزش ضربات پتک رو داشتم. خدا رو شکر که هنوز از من دست نکشیده . ـ یه وقتهایی مسیرمون رو اشتباه میریم، خدا به راهمون میاره گاهی با آرام صدا کردن گاهی با داد زدن گاهی با تکان دادن گاهی با سیلی زدن ... یه سیلی از خدا خوردم ... ... چگونه می توان پروانه شد ؟ ــ باید آنقدر در آرزوی پرواز باشی که حاضر شوی از کرم بودن دست بکشی ! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پازل : ـ کم کم دلم از این و از آن سیر می شود با چشم مهربان ِتو تسخیر می شود ... ـ بکوشید در مورد خدا قضاوت نکنید. بدانید که توفانها، گردبادها،جنایت و فقر به اندازه ی روزهای آفتابی، دریاهای آرام، مهربانی و نیکبختی،بخشی از طرح الهی اند . تمایل شما برای بهبود نیز،جزیی از این طرح به شمار می آید . پس به جای توجه به بعضی شرایط به ظاهر نادرست؛ ذهنتان را به طرح الهی زندگی تان معطوف کنید. ( وین دایر ) ـ نمی دونم حقیقت چیه ؟ اما دارم دنبالش می گردم . به همه چیز و همه کس بی اعتنا می شی ، دیگه نه از کسی می رنجی ؛ نه به عشق کسی دل می بندی . از یه جایی به بعد، مرض چک کردن موبایل ات خوب می شه ، حتا یه وقتایی یادت میره گوشی داری . دیگه دلشوره نداری که موبایلتو جا بذاری یا اس ام اسی بی جواب بمونه . ازیه جایی به بعد، دیگه دوست نداری هیچکس رو به خلوت خودت راه بــِـدی حتا اگه تنهایی و دلتنگی کلافه ات کرده باشه . از یه جایی به بعد،باور می کنی کسی برای تنها نموندنِ تو نمیاد ... اگه کسی میاد برای تنها نبودنِ خودشه . از یه جایی به بعد وقتی کسی بهت می گه،دوستت داره ، لبخند می زنی و ازش فاصله می گیری . از یه جایی به بعد،دیگه گریه نمی کنی، فقط یه بغض همیشگی هست که بهش عادت می کنی. از یه جایی به بعد، هر روز دلت برای یه آغوش امن،تنگ می شه اما دیگه به هیچ آغوشی فکر نمی کنی. از یه جایی به بعد دیگه حرفی برای گفتن نداری، ساکت بودن رو به خیلی حرفها ترجیح میدی . میری تو لاک خودت ... از یه جایی به بعد از اینکه دوستت داشته باشن،می ترسی جای دوست داشته شدن ها،توی تن و قلب و فکرت می سوزه... از یه جایی به بعد، فقط یک حس داری، حس بی تفاوتی ! نه از دوست داشته شدن،خوشحال می شی ... نه دوست داشته نشدن،ناراحتت می کنه. از یه جایی به بعد، توی هیجان انگیزترین لحظه ها هم،فقط نگاه می کنی و سکوت ... از یه جایی به بعد فقط عشق خدا رو باور داری ، خدا هم که . . . خدا خیلی بزرگه اما وقتی فقط دوستی خدا رو باور داری ، یعنی تنهایی مفرط ... از یه جایی به بعد . . . من مشکی جاده دلتنگیهای فراموش شده بغض سالهای رفته ی بی تو، که ناگهان سیل شد و همه ی منو با خودش برد ... داری با من چیکار می کنی؟ از شروع امسال،مدام خاطره ی اون پنجره، تو و اون نگاه میاد تو خیال رنگ و رو رفته ام ... سنگینی اون دستها رو که منو " از محراب نگاهت دزدیدند " مدام روی شونه هام حس می کنم. داره یادم میاد که سالها دور شدم از خودم . این سالها من کجا بودم؟ گم شدم، چرا پیدام نکردی ؟ تو جزییات دنیای منو می شناسی اما من نمی تونم حتا دنیای تو رو تصور کنم. نمی دونم از کدوم طرف به دنیای تو می رسم، اصلاً می رسم ؟ امروز ۳۰ کیلومتر از مسیرم رو با اشکهام شستم،دیدی؟ چطور پیدات کنم؟ کجایی؟ صدای قدمهاتو نمی شنوم اما می دونم نزدیکی ... اتفاقهایی که برام می افته،اینو می گن . درست مثل فیلمهای تخــ ـیلی ـ مـ ـاورایـی !!!!! هر قدم که به سمت تو برمی دارم،انگار یه دنیا درست روبروم می ایسته با آدمهایی که نمی شناسمشون اما می فهمم که همه از طرف یه نیرو و به یه منظور سر راهم سبز می شن . این بد نیست،حداقل می تونم به حساب یه نشون بذارم که دارم مسیرو درست میرم! فقط کمکم کن ... می ترسم طاقت نیارم . کمکم کن... خودت که دیدی،می لغزم، گم می شم،از یادم میره ... از یادم میری . منو پیدا کن،یه فرصت دیگه بهم بده، تا اونی بشم که می خواستی. هیچ ندارم جز یه دل که بیقرارته و هنوز امید دارم " شاید یک شب، با صدای تو،از خواب این سردرگمی پا شم. " ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پازل : ـ اون لحظه که یکشنبه، بیست و هفتم رو انتخاب کردم،یادمه ... اما بعدش چی؟ یادم نمیاد. ـ اسفند: دو ماهی که خلاف جهت هم شنا می کنن ... دو دنیای متضاد مثل من که معلقم بین زمین و آسمان ... نه تحمل زمین رو دارم و نه شباهتی به آسمان ... ـ " مرداب " رو که خیلی سال پیش برات نوشتم، می خوام درستش کنم ، یه جور دیگه بنویسم،بنویسم که منتظرتم ...بدونی که بیقرار دیدنتم ، اما شعر گفتن فراموشم شده . ـ یه دل دارم که حفظه شعر دوریُ نداره چاره ای به جز صبوریُ می خواد شریک گریه های من بشه بیا ببین دل غریب من چشه ؟ ( ترانه با صدای پویا بیاتی ) ـ تو داری میای ... من دلم روشنه . هیچ انتظاری از کسی ندارم. این نشان دهنده ی قدرت نیست... مسأله خستگی از اعتمادهای شکسته است ! (فاطمه روحی ) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پازل : ـ یه جا خووندم : ناامیدترین ها،همان کسانی هستند که روزی بیشترین امید را داشته اند . ـ . . . نمی دانم، تعهدی را بپذیر که جایی بروی، و برو ببین چه کاری را نا تمام رهــا کرده ای و کار را تمام کن . دنیا در همین لحظه،در حال خلق و عدم دایم است. هر کسی را که ملاقات کردی،دوباره از راه خواهد رسید، هر کسی را که از دست داده ای،دوباره برخواهد گشت. لطف ایزدی را که نصیبت شده،کفران نکن. بفهم که درونت،چه می گذرد تا بفهمی درون دیگران چه می گذرد . من برای صلح نیامده ام، که برای شمشیر . پــــ ـائـولـ ـو کـ وئـیــ ـلو ـ کتاب " الف " اینجا کسی هست که : بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد . و می دانددلتنگی،بهانه ی خوبی برای آزار دادن نیست ... روزها و شبهایی هست که خیال می کنم،گمشده ای دارم و باید دنبالش بگردم ... اما واقعیت این است که تو همانجایی که باید باشی، این منم که گم شده ام، خیال می کنم عاشقت هستم اما راستش این است که من عشق تو را ارزان فروختم... به قیمت احساسات کمرنگ خاک خورده ای که هیچ نمی ارزید . خیال می کنم که دلم برای دیدنت پر می کشد اما واقعیت این است که روزهای زیادی را بدون اینکه حتا لحظه ای به فکر تو و تنهایی ات باشم،بی خیال ِ بی خیال گذرانده ام. خیال می کردم که دنبالت می گردم و پیدایت نمی کنم، اما راستش بعد از آنکه آن روزها گمت کردم،اصلاً دنبالت نگشتم . همان چند خاطره و چند خواب کوتاه را،همان روزها،دفن کردم و حتا برایشان عزاداری هم نکردم . جرأت می خواهد که بگویم من فراموشت کرده بودم . اما می دانم تو نه ... می دانم هر بار که من گمتر می شدم، دلت برایم سوخته ... می دانم به یادم بوده ای ، با تأسف . می بینی ؟ دیگر شبیه آن دختر بچه ی ساده ای که روزی به سراغش آمدی،نیستم ... حالا بزرگ شده ام، بهتر می فهمم ... دوست داشتن را درک می کنم . اما حیف دیگر برای تو، آن دختر کوچک ساده، با یک قلب بزرگ نیستم . حالا دیگر رنگ روزگار گرفته ام. شاید درست به اندازه ی همین روزگار ،بد و نامهربان شده ام ... حالا دوست داشتن را می فهمم، اما کمی دیر شده است . دیگر از خدا نمی خواهم حس هایی را تجربه کنم که به کارم نمی آیند . دیگر از خدا نمی خواهم چیزهایی را بدانم که گره ای از کار من باز نمی کنند. حالا بزرگ شده ام هر چند قلبم کوچک شده ... اما دیگر می دانم تمام آن راهها، فرعی بوده اند. راستی چه شد؟ قرار بود به چه تبدیل شوم؟ قرار بود کجا بیایم ؟ قرار بود چکار کنم؟ یادم نمی آید ... دلم می خواهد دوباره برگردم پشت همان پنجره ی چوبی ... ساعتها بنشینم و چشم بدوزم به همانجا که دیدمت . یادت هست که مات مانده بودم؟ کاش می شد دوباره ببینمت اما این بار ماتِ نگاهت نمانم، بیایم و دستت را بگیرم تا دوباره گم نشوم . خوش خیالی ست... می دانم . روزها گذشته از آنروز ... روزها نه، سالها گذشته، اما نگاه من همان نگاه ناباور ِمبهوت مانده است . هر بار که می خواهم پیدایت کنم،گمتر می شوم . هر بار که صدایت می کنم،پی انعکاسهای دروغین صداهایی می روم که اصلاً شبیه صدای تو نیست. خسته شده ام از بیراهه هایی که مرا به هیچ کجا نمی رسانند . اینجا تاریک است و من گم شده ام ... یک بار دیگر بیا ... نمی خواهم برایم چراغ بیاوری یا راه را نشانم دهی . یک بار دیگر بیا ... تا بدانم هنوز امیدی به من هست ... یا نه ... نیا . بگذار خودم پیدایت کنم . بگذار نشانت دهم که دوست داشتن را یاد گرفته ام ... سخت بود اما توانستم . بگذار نشانت دهم که دیگر دنبال هر چه شکل عشق است نمی روم. بگذار ثابت کنم که اصل را از بدل می توانم تشخیص دهم . دیگر نمی گویم بیا ... اجازه بده بیایم . شاید هنوز درون من،چیزهایی از آن دخترک ساده ی آن روزها مانده باشد . نمی خواهم نشانی ات را برایم بفرستی، فقط یک نشان برایم کافی ست . آن حس ام را برگردان، خودم پیدایت خواهم کرد . من از تعبیر آن خواب ِ آخر، می ترسم . بگذار یکبار دیگر ببینمت ... گاهی داغ نبودنها، وادارم می کنه فکر کنم... به آنچه بود، به آنچه شد . گاهی شک می کنم به همه چی، به خودم، به عـشـق، به هرچه که گذشت. دیگه نمی دونم عـ شـق چیه؟ یعنی دیگه شک دارم به اون حسی که داشتم عـ شـق بگم . فقط می دونم که روزی کسی رو به شدت دوست داشتم . اگه به شدت دوست داشتن اسمش عـ شـق باشه ،من روزی عاشـق شدم! عاشـق شدن خیلی شاعـــرانه اس،رومانتـیـکه ... اما حقیقتِ عـ شـق یه شکل دیگه داره! دوست داشتن کسی،قشنگه اما گاهی دوست داشتن ِ تمام ِ یه آدم یـــا تمام ِ یه حس،نه تنها آسون نیست بلکه جرأت می خواد . این روزها فکر می کنم، همه ی قصه ی لیلی نوشته نشده... یه حسهایی بوده که هیچ کس نگفته. فکر می کنم،مجنون هم، همه ی لیلی رو نمی خواسته ... مجنون هم فقط تیکه هایی از لیلی رو دوست داشته، مجنون هم تحمل همه ی عشق لیلی رو نداشته ... فکر می کنم گاهی آدمها میرن، نه به خاطر اینکه دوستم ندارن، آدمها میرن، نه به خاطر اینکه دلیلی برای موندن نیست، آدمها میرن ، نه به خاطر اینکه ازم رنجیدن، آدمها میرن، چون دوست داشتن هم که از حد بگذره،شیرینیش دلو می زنه... تکراری می شه! آدمها میرن،چون می فهمن که همه ی عـشق، " دوستت دارم "گفتن نیست،مسئولیت دیگه ای هم داره. آدمها میرن، چون تحمل حجم بالای دوست داشتن رو ندارن . آدمها میرن،چون براشون سنگینه حاضر می شم برای حفظ یه رابطه،کارهایی بکــنه که با خود واقعی ام در تضاده. آدمها میرن، چون نمی تونن همه ی من رو ـ بدون ســ ـانـ ســ ورـ دوست داشته باشن، حتا اگه ادعاشون خلاف این باشه. دوست داشتن ها سرجاش هست، دلتنگیها سر جاش هست، ایمان به خوب بودن " تو" مثل ایمان به یکتایی خدا،سرجاش هست. ولی لابلای تمام نداشتن ها و نبودنها، می دونم : من لیلی شدن بلدم اما مجنون شدن کار هر کسی نیست ! حالا دیگه می تونم،تنها،مسیرم رو طی کنم. هر چند شک دارم خودم هم، همه ی خودم رو دوست داشته باشم! خواستم بنویسم : عیدت مبارک . دلم تنگ شده برای ... یاد التماس نگام و بغض چشمام افتادم ... ننوشتم . ...
هنوز بی روی تو
آینده، طرحِ مبهمِ بی رنگی است ... ـــــــــــــــــــــــــــ پازل : ـ امسال رو جایی متفاوت شروع کردم ... متفاوت نگاهم کن . ـ فریاد بی صدایم،در سینه حبس گشته از بـس که ناله کــــردم،آهـم صــدا ندارد ... ـ از همه توبه می کنم،بلکه تو باورم کنی ... ـ کجا دنبالت بگردم؟ ... خودت پیدایم کن. ـ پنجره عوض شده من عوض شدم اما نگاه من،پشت پنجره ،همان نگاه مشتاق ِ ناباور است، بار دیگر می بینمت آیا ؟ سیبی نخوردم تاوان سیب خوردن شما،برایم سنگین است ! همیشه روزهای آخر سال،آغاز می شم. اما امسال آغازشدنم، برام خیلی خاص و متفاوته . عصر حرفای زیادی نوشتم،اما به لطف بـ ـ لاگفـ ـــا ثبت نشد. شب دوباره اومدم تا بنویسم اما دیگه حرفم نیومد! هیچکدوم از حرفام، به زیبایی حرفهای خـــورخــه بـــورخــس نبود. کم کم یاد خواهی گـرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و به زنجیر کشیدن یک روح را ... اینکه عشق،تکیه گاه نیست و رفاقت، اطمینان خاطر. و یاد می گـــیری که بوسه ها قرارداد نیستند و هدیه ها معنی تعهد و پیمان نمی دهند! کم کم یاد می گـــیری که حتا نور خورشید هم می سوزاند،اگر زیاد آفتاب بگــیری. به جای اینکه منتظر باشی تا کسی برایت گل بیـاورد،باید باغ خودت را پرورش دهی. یاد می گـــیری که می توانی تحمل کنی،که محکم باشی پای هر خداحافظی. یاد می گــــیری که خیلی می ارزی ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پازل : ـ بعضی وقتها آدمها الماسی تو دست دارن،بعد چشمشون می افته به یه گردو. خم می شن اونو بردارن، الماس از دستشون می افته زمین و قل می خوره و می افته تو عمق یه چاه . می دونی چی میمونه ؟ یه آدم ... یه دهن باز ... یه گردوی پوک ... یه دنیا حسرت . ـ من یه چیزی متفاوت داشتم، خواستم مثل بقیه باشم ... الماسم رو گم کردم ... شاید فقط ۳۶۵ روز،فرصت داشته باشم، اونو پیدا کنم ... البته اگه هنوز تو انتخابهای خدا جایی داشته باشم . پشت این بغض، بیدی نشسته که خیال می کرد با این بادها نمی لرزد ! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پازل : ـ فهمیدم که من ِ روز با من ِ شب متفاوته ! من ِ روز : سرسخت و محکم من ِ شب : تُــرد و شکننده ـ مجنون گاهی دخترکی است که ... ـ . . . تمام جمله هام با " فعلاً " تموم می شه !!! برای مثال : خانم خیلی مهربونیه ... فعلاً ! آقای موقر و خوبیه ... فعلاً ! چقدر متینه ... فعلاً ! چقدر هوای منو داره ... فعلاً ! چقدر قدرشناسه ... فعلاً ! چه آدم خوبه ... فعلاً ! امروز روز خوبیه ... فعلاً ! ... خلاصه تمام جمله هام به این کلمه ی تکراری " فعلاً " ختم می شه ! درست مثل نقطه ـ . ـ آخر ِ تمام جمله هام میاد ! حالا نمی دونم من بدبینم یا بدی ها زیاد شدن و من فقط واقع بینم ؟ نمی دونم من بدبینم یا زندگی ام شده پیاده رو آدم بدها ؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پازل : ـ می گذره ... می گذره ... می گذره . ـ من روزهای خوب زیاد و آدم های خوب زیادی تو زندگی ام داشتم. فقط باید تحمل کنم تا این روزها بگذرن ... فعلاً ! روزی معنای آخرین نگاهم ر ُ فهمیدی ...













