13
______
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پازل : ـ فقط برای اینکه امروز یادم بمونه ... ـ شاید روزی در موردش نوشتم. ـ از دوست داشته شدن می ترسم و گریزان ... اما به کسی که منو به زندگی برگردوتد چطور بگم ؟ ـ دنیا از من چی می خواد ؟ طوری خاطره بسازید که بعد از شما بتواند زندگی کند . برای شکستن یک تلنگر کافی بود . عطار راست می گفت : اگر گِردِ کسی بسیار گـــَردی اگرچه بس عزیزی،خوار گــَردی ... ... طاقت بیار،طاقت بیار،تو سردی شبای تار طاقت بیار و قلبتو به دست تنهایی نده فانوس چشماتو ببند به این شبای غمزده ... زمزمه ی رسیدنه، پشت سکوت جاده ها چند تا قدم مونده فقط ،به خاطر خدا بیا خسته ای کوله بارتو، رو شونه های من بذار راه زیادی اومدیم، طاقت بیار،طاقت بیار ... ( از آلبوم خاطرات گمشده ی فریدون آسرایی) وقتی دیگه خوشحالی و ناراحتی ام ، براش فرقی نداشت وقتش بود که برم . موندن حتا یه روز بیشتر، یعنی شکسته شدن چیزایی که یه روزی ارزش داشت. ۳ی غمگین ذهنم خیلی آشفته اس، کلمه ها رو گم می کنم. جمله ها رو اشتباه می نویسم، انقدر تلخم که از دورها هم می شه حس کرد، امروز نوشتن برام سخته،نوشته م شده مثل تیکه های یه پازل ناقص ... ـ خدا جان، تو خدایی،یه کلمه هایی هست که فکر نمی کنم تو حسش رو متوجه بشی مثل " کم آوردن " ... مثل " بـــُریدن " ... مثل " دل کـــَندن " ـ دلم از کسی گرفته ، که می خوام براش بمیرم . ـ کهنه تر که شدم، فهمید که براش کم بودم . ـ دی : چقدر این ماه کم حرف رو دوست داشتم . ـ باور عاشق شدن آسونه ، اما مثل جون کندن می مونه باور پایانش . ـ فهمیدم عاشق بودن کافی نیست، عاشقی س.یا.ست می خواد، عاشق ِبی س.یا.ست، اونقدری که بلده،از خودش، از حس اش،با تمام قلبش مایه میذاره، در حد توانش سعی می کنه تا عشقشو زنده نگه داره ... اما آخر سر می شکنه ،هم قلبش هم غرورش و ... قسمت دردناکش اینه که انگ خودخواهی هم می خوره، که حاضر نیست به خاطر عشقش کوتاه بیاد یا از خودش بگذره ! اما می شناسم دخترایی رو که جز نقش بازی کردن، جز طاقچه بالاگذاشتن،جز خودخواهی،جز تخلیه ی حس و جیب طرف مقابلشون کاری نمی کنن اما در نظر طرف مقابلشون ،عاشق تر از اونا پیدا نمی شه ! دارم همکارا و دوستایی که از این قماشن... چقدرحرص می خورم وقتی از دوست.پسراشون یا همسراشون برام تعریف می کنن، از س.یا.ستهای زنانه ای که به کار می برن، از ترفندهایی که دارن، از کلکهای زنانه ای که می زنن ... اون نوع رفتارُ دوس ندارم، بعضی وقتا باهاشون بحث می کردم که رفتارشون عاشقانه یا دوستانه نیست، انصاف نیست ... همیشه هم می شنیدم که من تجربه ندارم و متوجه نیستم ... راست می گفتن کار اونا درسته ... من نمی فهمیدم . ـ مهم نیست چقدر دوستش داشتم، مهم اینه که رسم عاشقی نمی دونستم ... ـ عشق،توی دستِ من مثل یه شمشیر تیز دولبه بود ... اونو زخمی کردم،خودمو زخمی تر . عشق توی دست اون ... ـ دیگه از عشق می ترسم، مثل تاریکی . ـ به گریه می رسم ولی سکوت به گریه هم امان نمی دهد ... ـ چقدر دلم می خواد گریه کنم، اما انگار اشکام باهام لج کردن چشامو خیس می کنن اما پایین نمی چکن. ـ تمام مسیرهای نگاهت، رو به من مسدوده، انگار نمی بینی ام. ـ نگاهمو ببین ... باور کن تمام توانم همین قدره ،همین قدر بلدم . شاید حالا برای تو کمه اما هر چه که " می تونم " ــه . می دونم دیگه توان من یا بلد بودن من مهم نیست که قبلاً با خیلی کمتر از اینا عشق می کردی، خیلی کمتر از اینا برات باارزش بود، خیلی کمتر از اینا هم به چشمت میومد ... ـ بهانه نمی خواد،دلت به ماندن نیست عشقم ... برو ـ اگه فکر می کنی من سد راهم چه بهتر که جدا شی از نگاهم (ترانه با صدای محمدرضا احمدی) ـ زیادی دوستت داشتم . زیادی ِ همه چی بده،خسته کننده اس ... حتا عشق . ـ چرا اینطوری شد؟! ـ این دفعه بدجوری شکستم ، چاره ای برات نموند ... جز دور انداختنم . دیگه شکسته ی من،به درد خودمم نمی خوره . ـ دوستت داشتم و دارم ... گاهی با شوق، گاهی با دلتنگی و همیشه با ناامیدی . ـ ... هنوزم مبهوت این خواب کوتاهم خداحافظ هم بغضم، خداحافظ همراهم ( ترانه با صدای حامی) هنوز دوستت دارم . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عصبانی ام اما حس دوست داشتنم، پررنگتراز اونه که با عصبانیت از بین بره ... قبل از هرچیز، اینجا نمی نویسم که تورا احساساتی کنم ـ البته اگر روزی آمدی و خواندی... اگر. نمی نویسم که بگویند کسی را دوست داشته ام. فقط می نویسم که یادم بماند. امروز می توانست روز دیگری باشد،متفاوت تر از امروزی که بود! این روزها می شدجشن گرفت برای سه سالگی عشقمان، البته باز هم می توان جشن گرفت : جشن باز شدن زنجیری که به پایت بود. خواستم بنویسم،هنوز هم دوستت دارم، اما یاد روزی افتادم که کلنجارهای احمقانه رهایم نکرد و آمدم تا بگویم بوی رفتن می آید از اینهمه بهانه،بوی رفتن می دهدآن رفتارهای کلیشه ای اما ،شبیه "هیچ" شدم مقابل تو . یاد بغض" من" اینور میز و نیشخند" تو" آنور میز افتادم و پشیمان شدم از نوشتنش . آمده بودم تا ساکت نباشم که مظلوم نمایی تعبیر نکنی، آمده بودم داد بزنم : " نمی خواهم بروی،نمی خواهم بروم." اما هجوم حضورم برایت سنگین بود و حرفهایم یادم رفت ... شد بغض و نبارید. وقتی بهانه گیر می شوی، نمی دانم حرف یزنم یا ساکت بمانم ؟ آنروز از آن همه بهانه که همراهت بود، سوختم.چیزی که به نشان عشق داده بودم،شد سلاحی برای آتش زدنم! قبل تر بهانه های من بود و صبر کردن های تو ... شبیه ناراحت شدنها و دلخوری های من و عصبانی شدن های تو نبود ... اصلاً حسی که آدم را وادار می کند هرچه می خواهد نثار طرف مقابلش کند(حتا اگر مقصرترین باشد) عشق نیست، بی رحمی ست. و بی رحم بودن با سنگدل بودن فرق دارد. اینجا می نویسم تا اگر روزی خواندی، یادت بیاید وقتی می گویم هیچکس نمی تواند مثل من دوستت داشته باشد،معنایش نفرین! نیست معنایش اطمینانی ست که به عشقم دارم. و ... در آستانه ی سه سالگی عشقمان، دوباره مرا به خدا سپردی! و من می دانم هرچه را به خدا بسپارند ... رفتی یا رفتم؟ ... نمی دانم ! اما می دانم رفتن هم مثل خیلی کارها بار اولش سخت است... من و تو ماهر شده ایم. حرفهایی هست که نباید گفت. حرفهایی که گفته نمی شود اما فراموش هم نخواهند شد و این درد دارد. می نویسم : هنوز دوستت دارم فقط نمی دانم آخر جمله ام نقطه بگذارم یا علامت سؤال ؟ هنوزم می گم : در هزارتوی خاموش تا انتهای بودن بی فانوس و بی چراغ به چشمانت اعتماد می کنم اما ... یا تو در تخمین صبر من اشتباه کرده بودی یا من در تخمین رحم تو ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ انقدر عصبانی و بهم ریخته ام که حرفم نمیاد اما دوست دارم امروز یادم بمونه، پس برا خودم می نویسم. آروم که شدم ، شاید حذفش کنم. هر بار که به من نزدیک می شوی باور می کنم هنوز می شود زندگی را دوست داشت از من فاصله بگیر من،خسته ام از این امیدهای کوتاه ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پازل : ـ معنی عاشقی در بعضی لغتنامه ها: هر وقت دلت خواست بیای، هر وقت دلت خواست بری! بدون اینکه ببینی چه خرابه ای پشت سرت جا گذاشتی ... ـ انگار منجمد شدم،اما مثه یه بمب اتمم که تو خرابه ها جا مونده! ـ نمی دونی تو این روزا چقدر حالم پریشونه دلم با رفتنت تنگ و دلم با بودنت خونه ۱۲:۴۵ ـ چقدر ترانه ی " سلام " فریدون آسرایی دلنشینه و شبیه امروز. ـ سلام شبهای دل کندن ...
میان هجوم دلهره و خستگی درست همان وقتی که نباید (نویسنده : نمی دونم) ــــــــــــــــــــــــــ پازل : ـ لیلی ترین هم که باشم،یه وقتایی هست که مجنون می شم. ـ دست همان دست بود ، اما ... ـ گاهی دلخوشی : فقط یه " شب بخیر ِ" ساده اس ... که گفته نمی شه ! (کریستین بوبن) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پازل : ـ چند بار تکرارش کنم تا یادم بمونه؟ ـ می دونم " این نیز بگذرد " ... اما تا بگذرد،جونم بالا میاد! 


ادامه مطلب

تنها می شوی!

