امروز حدودای ۱۱ صبح رفت. نوشتمش که یادم بمونه شاید روزی در موردش نوشتم.
پینوشت:
مینا، پرندهای که از ده روزگیش خونه ما بود و بعد از حدود ۱۴ سال مُرد.
امروز حدودای ۱۱ صبح رفت. نوشتمش که یادم بمونه شاید روزی در موردش نوشتم.
پینوشت:
مینا، پرندهای که از ده روزگیش خونه ما بود و بعد از حدود ۱۴ سال مُرد.
تاریخ آخرین پست اینجا، اسفند ۹۹ بوده و الان که برگشتم دارم به مسیری که از اسفند ۹۹ تا الان(مرداد ۱۴۰۲) طی کردم، فکر میکنم. زندگی عجیبه، یه عجیبِ جالب که خیلی وقتا هیچ شباهتی به رؤیاهای آدم نداره، پیشبینیها یه جور دیگه، ماجراها جور دیگه و خاطرهها شکل دیگه رقم میخورن؛ جوری که اگه قبلترها همین ماجراها رو برات تعریف میکردند باور نمیکردی، میترسیدی، شوکه میشدی. فکرشم نمیکردی قراره چه واکنشهایی مقابل اون ماجراها داشته باشی و میترسیدی و میترسیدی و میترسیدی و الان میبینی همهی اونا رو زندگی کردی.
انگار چیزی شبیه توفان رو تجربه کردی... یه روزی به توفانی که از سر ت گذشته نگاه میکنی و در عین ناباوری میبینی ازش رد شدی؛ از بین توفانی عبور کردی که روزی باورت نمیشد سمت تو بیاد، یا اگه سمتت بیاد واردش بشی، یا اگه واردش شدی زنده ازش بیرون بیای ....
و درک میکنی هاروکی موراکامی داشته در مورد چی میگفته
"وقتی توفان تموم شد، یادت نمیاد چطور ازش گذشتی؟چطور جان به در بردی؟ درواقع حتا مطمئن نیستی توفان واقعا تموم شده باشه! اما یک چیزی رو میدونی اینکه وقتی از توفان بیرون اومدی، دیگه اونی نیستی که قدم به درون توفان گذاشته بود"
و نمیدونی این خوبه یا بد؟ اینکه اونی نیستی که قبل از ورود به توفان بوده، اینکه از توفان بیرون اومدی خوبه یا بد؟ اینکه اصلاََ چرا چنین توفانی رو باید میدیدی؟ راستش دیگه خیلی چیزا رو نمیدونی. چون داخل توفان دیدی که خیلی چیزا، اونی نیستند که میبینی
_________________
پازل:
-نمیدونم هنوز کسی اینجا رو میخونه؟ فکر نکنم.
بلاگفا شبیه یه شهر متروکهی ویرانه شده، اینجام که یه خونه تو یه کوچهی بنبسته، بعید میدونم کسی اینجا رو یادش باشه
_گاهی وارد توفان نمیشی، سمت توفان هل داده میشی
_ چقدر دلم میخواد با یکی شبیه خودم، حرف بزنم.... آدما رو امتحان کردم، شبیه خودم پیدا نکردم اداشو در میارن ولی نه، نبودند
آدم باید عمیق باشه که بخوای شیرجه بزنی تو فکر و روح و احساسش و غرق بشی تو یه حس ناب و خوشی غیرقابل وصف... و اینجا تا چشم کار می کنه کلی جسم دوپای سطحیِ شناور رو آب می بینی که دارند از رو آب موندناشون شوآف و افتخارای الکی میسازند!
به قول حسين پناهی از عشق گفتن برای آدمی هنوز زود است؛ خیلی زود!
بیایین از چیزای سادهتر شروع کنیم:
مثلا” اسم سرگرمیامونو رفیق نذاریم.
عشق هم یکی از اون مقوله هاست که فقط پخته اش ارزش چشیدن داره. خامش یه مزه ی حال بهم زن میده.
که وقتی می چشی، همه جونت بوی حماقت میگیره.
_________________
پازل:
_ که البته به ما چه. لابد عشق هم مثل سوشی یه، به مزاج بعضی آدما خام و فلانش خوش میاد.
آدما اغلب یادشون میره خیلی چیزا مثل CPRمی مونند. زمان خیلی مهم؛ خیلی بسیار زیاد مهمه. یه کارایی به موقع باید انجام بشن، یه حرفایی به موقع باید گفته بشن، یه چیزایی باید به وقتش باشند، درست مثل CPR که تو فقط چند دقیقه وقت داری برای برگرداندن درستِ زندگی. که اگه اون کارا رو تو اون تایم پنج دقیقه ای درست و به موقع انجام بدی، احتمال برگشتنِ مریض هست اما اگه تو اون تایم چند دقیقه ای کاری که باید انجام بشه، نشه، که اگه تو اون تایم چند دقیقه ای اعضای تیم احیا نباشند یا وسایل و داروهایی که لازمه نباشن، بعدش هیچی دیگه هیچ اهمیتی نداره و اون مریض دیگه مُرده! حالا بالاترین مقام بلند پایه ی وزارت بهداشت بیاد عملیات احیا رو مدیریت کنه یا حرفه ای ترین پرستارا و پزشکا بیان و احیا کنن یا کارآمدترین مانیتور و ونتیلاتور والکتروشوک رو بیارن که ازش استفاده بشه! هیچ کدومش، هیچ اهمیتی ندارن. اگه کاری به وقتش انجام نشه، اگه اونی که باید به وقتش نباشه اگه حرفی که باید، به وقتش گفته نشه، بعدش سر سوزن ارزشی نداره، اهمیتی هم! و این آدمها استاد حرفهای تاریخ گذشته ی کهنه اند، متخصص کارهای بی اهمیتِ دیر و دورند، قهرمان های دوست داشتن های خراب و گندیده اند و عجیب این که به شدت هم به دعا معتقد، طوری که وقتی کار از کار گذشت باور قلبی دارند که با یه مشت حرف_ که باد هواست_ می توونند همه چی رو به شکل روز اول در بیارن.
آدما اغلب یادشون میره خیلی چیزا مثل CPR می مونه، یادشون میره که یه کارایی باید به وقتش انجام میشد، یه حرفایی باید به وقتش گفته میشد و یه دوست داشتن های باید به وقتش می بود. که وقتش که گذشت هیچ اهمیتی نداره، هیچ ارزشی هم!
و ما می مانیم و کلی منت رو سرمون! بابت حرفا و کارا و احساسات تاریخ گذشته ی گندیده.
آقاتیمور _نگهبان مؤسسه_با آب و تاب داشت تعریف میکرد که یه کبوتر رو نجات داده. کدوم کبوتر؟ همون کبوتری که یه گربه داشته میخوردتش، ایشون دیده و با کلی تقلا از دهن گربه هه کشیده بوده بیرون.
حالا حال کبوتره چطور بود؟ کل هیکلش خون؛ جوری که معلوم نبود چشمش در اومده یا فقط خونیه، یه بالش جوری شکسته که استخوونش از چند جا بیرون زده، پا و سر پنجههاش داغون. حالا داشت به نجاتِ اون بیچارهی تیکه پاره شدهی خونین افتخار میکرد و من هی داشتم کلمهی نجات رو برا خودم هجی میکردم و عجیب یاد نجات دادن های لجن کثافتی که بهش میگن خدا(!) افتاده بودم. هه! خداتون هم همینطوری نجات میده.
کار آقا تیمور اسمش میتونه نجات باشه؟ اون کبوتر الان باید از آقاتیمور ممنون باشه؟ الان که نه جون داره پرواز کنه، نه حتا نای راه رفتن داره و نه میتونه بمیره.
____________________
پازل:
_ نجات هم مثل خیلی چیزای دیگه تعریف خودشو داره. تعریف نجات از نظر شما چیه؟ عشق، آزادی، عدالت چی؟ تعریفی براشون دارین یا به هر خلبازی رمانتیکی میگین عشق، به هر بی بندوباری غیرمسئولانهای میگین آزادی و به هر برابری ای میگین عدالت؟
وقتی یه روزی، یه جایی برای عشق یه کسی مُرده نباید توقع داشته باشم با دوستیِ من زنده بشه و قلبش مثل روز اول بتپه. بعضی کارها حتا از توان عشق هم خارجه چه برسه به دوستی.
آدم همیشه باید منطقی باشه.
____________________
پازل:
_ [چند جملهی نوشته شدهی پاک شده]
اون وقتایی که از هر چیزی اینجا می نوشتم و حالم خوب میشد، چه شکلی بودم؟
پازل:
اومدم بنویسم، دیدم وبلاگم دیگه شباهتی به وبلاگم نداره، اون قالب قشنگ آبیش کو؟
عین یه دخمهی تاریک نمور شده، باید برگردم درستش کنم.
اين آدما حتا دوست داشتنشون هم گوشه نداره. مثل يك تراول چك مچاله ى بى گوشه كه مى مونى باهاش چيكار كنى، دوست داشتنشون مچاله ميشه ته قلبت. نه به كار ت مياد، نه به دردت ميخوره، فقط گاهى باهاش منت ميذارن سر ت، گاهى ...
پى نوشت: گاهى اين سه نقطه ها حكم سنگر رو دارن، پشتشون قايم ميشى آدما حمله نكنن بهت
________________
پازل:
...
رؤياى من، اسبى بود
كه هيچ وقت به ميدان مسابقه نرفت
اسبى جوان و دونده
كه به خيش بستند
تا گرسنگى آدمها را شخم بزند
رؤياى من جاى خوبى به دنيا نيامده بود
___________
نام شاعر: سيد رسول پيره
موافق عقايد و حرفاش نيستم ولى اين شعر خوبى ست
عاشقى در بهترين حالتش، در صادقانه ترين شكلش، در واقعى ترين حس و حالش و در ايده آل ترين شرايط، كشك ـه. نمى دونم اين بلاهتهاى مضحكى كه تو سرتاسر كشور پهناور اسلامى مون رايجه و اين جوزدگيهاى احساسى كودكانه كه به جاى عشق به خورد همديگه ميدن اسمش چيه؟
بعد هر چى بيشتر نگاه ميكنى، هر چى بيشتر مى گردى، بيشتر مى فهمى از جنسشون نيستى و بيشتر فرو ميرى تو عمق تنهايى ات
مدتهاست احساس تنهایی نمیکنم حتا تو تنهاترین حس و حالم ... اما هر روز بیشتر از روز قبل احساس غریبگی میکنم تو سیاره تون
پی نوشت:
تو اون سه نقطه نوشتم که چرا مدتهاست دیگه احساس تنهایی نمیکنم اما نوشتنش به چه دردی میخوره؟ پاکش کردم
وبلاگمم شده مثل فکرهام ... پِر از ثبت موقت شده هایِ بلاتکلیف رها شده
میشه یه نفر زیبا باشه اما هیچی از معیارهای زیبایی نفهمه
میشه یه نفر به زور زیبا شده باشه(مثلاً) اما نه زیبا شده باشه و نه از زیبایی چیزی بارش باشه
________________
پازل:
یه چیزی میخواستم بگم اما پشیمون شدم :|
اروین یالوم
وقتی نیچه گریست
__________________
پازل:
_ چقدر آدم می شناسم که چون موقعیت خیانت، توان دزدی، دسترسی به قدرت و شرایط تجاوز رو ندارند خودشون رو قدیس می پندارند!
_ در مورد هیچ چیزی، هیچوقت هیچ ادعایی نداشته و ندارم جز شناخت آدمها!
در این یه مورد بدچور مدعی ام!
و آدمهای زیادی رو تو موقعیتهای مختلف و گاهی شرایط خاص زیاد دیدم شاید برا همینه که در مورد یه چیزایی، یه ادعاهایی، یه دوست داشتن هایی، یه رفاقتهایی، یه عشقهایی حرفهایی دارم که وقتی میگم/می نویسم در نگاه اول غیرقابل قبول میاد. شاید برا همینه که اغلب چیزایی که دیگران بهش برچسب " عشق" می چسبونند من فقط میتونم حماقت حسابش کنم. شاید برای همینه که وقتی حرف از دوستی و دوست داشتن میاد، نکته سنج میشم و ذره بین میگیرم دستم و هر رابطه ای رو دوستی و هر دوست داشته شدنی رو قشنگ نمی بینم.
_ . . .
بهم گفت: مثل نفس كشيدن مى مونى، وقتى نيستى آدم تازه متوجه نبودنت ميشه
فقط نگاش کردم با اینکه حرف جالب و دلخوشکنکی شاید به نظر برسه اما خب! وقتی هستم کارهام، دوست داشتنهام و کلاً بودنم انقدر عادی یه، حالا گیرم نبودنم براشون سخت ـه، گیرم به نظرشون مثل نفس می مونم هه! به چه کاری میاد؟
بهم گفت: مثل نفس می مونی، وقتی نیستی آدم تازه متوجه نبودنت میشه
فقط نگاش کردم.
گاهى عجيب دلم تنگ مى شود؛
براى منِ سالهاى خيلى دور 😐
گاهى آدم دلش كمى تعطيلى مى خواهد
بنشيند كنجى، گوشه اى، جايى
برود به گذشته هاى دور دور
هاى هاى دنبال خودش بگردد
امير وجود
از بی اهمیت ترین پیگیری ها تا بزرگترین مشغله هاشون تا جایی که در توانم بوده، سعی کردم کنارشون باشم و سرشون هیچ منتی نیست
امروز هر سه رفتیم یه یه مرکز درمانی، ترجیح دادم اول کار اونا انجام بشه، که خیالم راحت باشه بعد از اینکه کارشون تموم شد رفتم دنبال کار خودم. باید یه جراحی کوچیک انجام میدادم، یه جراحی ساده و سرپایی
وقتی تموم شد و اومدم بیرون حتا نپرسیدند که چرا طول کشید یا اصلاً چی شد؟ یا حالت خوبه؟ می تونی راه بری؟
یکی یه جا پیدا کرده بود که یواشکی سیگار بکشه و اون یکی نگران این که یه وقت دفترچه بیمه اش گم نشه! توقعی ازشون نبود و نیست، فقط از اینکه متوجه جایگاهم شدم یه کم قلبم مچاله شد؛ همین
_________________
پازل :
_ عنوان؛ از اشعار سهراب سپهری
_ ...
_ از سیاره تون خسته ام، از اهالی سیاره تون خسته تر
لبخند رو دوست دارم، نه پوزخند پیروزیِ نامردیها و بی شرفیها رو
لبخند رو دوست دارم، نه خنده هاى از ته دل اونايى رو كه به زور سهميه و پارتى و ژن لجنى شونن يا با اتكا به ٥متر پارچه سياهى كه دورشون پيچيدند و يه متر ريشى كه از چانه شون آويزونه،، در بيكرانِ موفقيت!هه! دارن يورتمه ميرند
خنديدن رو دوست دارم اما نه وقتى مى خورند و مى بَرند و مى بُرند و مى دزدند و به ريش من و تو مى خندند
صداى خندیدن ها رو دوست دارم، نه عربده کشیهای ناشی از ارضـ ـای سیاه مـ ـسـ ـتهای روی تخت های اجاره ای رو!
صداى خنديدن رو دوست دارم اما نه اصوات از سر خوشىِ كفتارها رو
خلاصه كه من خندیدن رو دوست دارم، لبخندها رو دوست دارم اما تو دنیاشون/دنیاتون از اون لبخندها و خنده هایی که دوست دارم،خبری نیست
اینجا، خنده هاشونم ترسناکه
خیلی خسته ام رئیس،خسته از تنها سفر کردن،تنها مثل یه چلچله زیر بارون
خسته ام از این که هیچوقت رفیقی نداشتم که پهلوم بشینه و ازم بپرسه از کجا اومدم و کجا میرم یا چرا؟
انقدر خسته ام از این که آدما همدیگه رو اذیت می کنن خسته ام از تمام دردهایی که تو دنیا حس می کنم و می شنوم و هر روز دردها بیشتر میشه
درد تو سر م مثل خرده های شیشه،اینجا، تمام مدت
می فهمی؟
دیالوگ جان کافی تو فیلم
The Green Mile
http://www.namasha.com/v/Ki1qr9FG
واقعیت اینه؛
وقتی یکی، دونه گندم بکاره اما از ته دلش دعا کنه،وردهای مفاتیح رو بخونه و فوت کنه تو خاکش و نذر کنه ازش درخت پرتقال عمل بیاد،معتقد نیست؛ احمق ـه
وقتی یکی، دونه گندم بکاره و هر شب ساعت 11 براش کلی انرژی مثبت بفرسته و هر روز جمله مثبت اندیشی پــاش بخونه، مثبت اندیش نیست؛ احمق ـه
و
جالب اینه که به گروه اول بگی دونه گندم با ورد و دعا خووندن،درخت پرتقال نمیشه در نظرش کافرِ بی همه چیزی
تازه اگه شانس بیاری دمِ اون احمق ـه کلفت نباشه و انگهای دیگه بهت نچسبونه که حکم اعدام برات صادر بشه
و اگه به اون آدم دومیه بگی دونه گندم با هیچ موج مثبت و تکرار اراجیف درخت پرتقال نمیشه در نظرش یک آدم موج منفی و بدبینی
و جالبتر اینکه ...
بذار این سه نقطه ها رو تو دل خودم تکرار کنم چون از گفتن ها و کجکی فهمیدن ها دیگه عاصی ام
_ کودکی و جوانیمان رو دزدیدند و هیچ کداممان هیچ نگفتیم، آنهایی هم که حرفی زدند همان دزدان کودکی و جوانیمان، کُشتند و باز ما هیچ نگفتیم اما خدا نیاره اون روز رو که یک بیشعور زرنگ بازی دربیاره و خارج از صف کاری کنه! دودمانش رو به باد میدیم
در این که اون یه نفر بیشعوره و به وقت مردم احترام قائل نبوده و خواسته زرنگ بازی دربیاره، حرفی نیست هرچند همون بیشعور هم حاصل تربیت همین چامعه ی بیماریه که ما دیدیم و هیچ نگفتیم
_ هر روز خبر دزدیهای کلان و حقوقهای نجومی و پولهایی که کامیون کامیون از ایران خارج میشه تا خرج نکبتها و نکبت زاده ها در قلب اروپا یا ماتحت امریکا بشه رو می شنویم و لال می مونیم اما حواسمون هست که دستهای مردی که از سر ناچاری و با اسلحه ی قلابی اقدام به دزدی کرده تا برای بچه اش شیرخشک بخره رو، قطع کنیم. اخه میدونی در اسلام ناب محمدی! دست دزد باید قطع بشه
در این که دزدی کار اشتباهی ست شکی نیست اما هیچوقت هیچ کداممان اعتراضِ واقعی* نکردیم که چرا تو کشوری که رو گنج ساخته شده باید کسی از سر فقر دزد باشه یا از سر فقر و بی فرهنگی آدم بکشه یا خلاف کنه؟ چرا باید تو کشوری که این همه ثروت داره با پشتوانه ی فرهنگی دو هزار ساله چنین بی فرهنگیها و اشتباهات و دله دزدیهایی دیده بشه؟ یقه ی دزد رو میگیریم و برای دزد بزرگی که علاوه بر ثروت و دارایی، فرهنگ و شعور و احترام و عزتمون رو هم دزدید، دست میزنیم و اجازه میدیم یه روز یک مترسک سبزمون کنه، روز دیگه یک روباه بنفشمون کنه و هر روز یک یابو/گوساله/کوسه قهوه ای یا سیاه مون کنه
* کاش بر همگان واضح و مبرهن بود که اعتراض واقعی با هشتگ زدن و شلوغ کاری و ایجاد تشنج فرق داره، اعتراض واقعی با هارت وپورت کردن و قیل و قال راه انداختن فرق داره و موضوع اینه که حتا اعتراض واقعی هم خیلی وقتا جواب نمیده چه برسه به اعتراضات مسخره ی ما ، باید انقدر عُرضه و جربزه داشته باشی که هیچ نکبتی جرأت دزدی و غارت خودت و کشورت رو نداشته باشه وگرنه اعتراض کیلو چنده؟
_ میلیون میلیون حقمون رو خوردند و می خورند، میلیارد میلیارد سرمایه ی کشورمون رو غارت میکنند و ما هیچ کداممان هیچ نگفتیم اما خدا نیاره اون روز رو که یه راننده تاکسی پول خرد نداشته باشه و از بقیه پولت صد تومن دستش مونده باشه
در این که راننده تاکسی یکی از وظایفش اینه که پول خرد داشته باشه، در اینکه باید،تکرار میکنم باید جوری برنامه ریزی و مدیریت کنه که همیشه پول خرد داشته باشه شکی نیست. در اینکه بعضی از راننده های تاکسی پس ندادن بقیه پول مسافر جزو روتینشون شده و داشته باشن هم نمیدن، باز شکی نیست حرفم اصل قصه است که حق مون رو هر روز و هر جا و هر یابو و گوساله ی دارای ژن نکبت میخوره و یه آب هم روش و بعدش در حالی که آروغ میزنه به ریش من و تو میخنده و ما لالیم _ بعضیهامون لال نیستیم اما کاش حداقل لال بودیم و از ژن نکبتی ها و نکبت ها و نکبت زاده ها دفاع نمیکردیم و دزدیها رو توجیه نمیکردیم _ بگذریم. داشتم میگفتم که حق مون رو هر روز و هر جا می خورند اما ما حواسمون هست که خدای نکرده یییییهو یکی یک ریال بیشتر از ما نکَنه، جوانیمون رو میدزدند و ما حواسمون هست ییییهو یکی یک ثانیه از وقت ما رو زایل نکنه
عجب مردمان ابلهِ خود زرنگ پنداری هستیم، هه! عجب مردمانی !
_________________________________
پازل:
_ به نظر میاد که مردم ایران رو صادق هدایت خیلی خوب میشناخت که تمام تعاریف و حرفاش در مورد ایرانی جماعت عین واقعیته هرچند به پر قبای بعضی از نوادگان کوروش کبیر و نژاد اریایی برمیخوره ولی خب واقعیت اغلب شیرین نیست و به مذاق خیلیا خوش نمیاد بخصوص اگه اون خیلیا، ایرانیهای دروغ پسندِ عاشق حرف مفت باشند
شاید برای همینه که دزدهای بزرگ از هدایت خوششون نمیاد و تحمل واقع گویی های آدمی مثل هدایت رو ندارند و از نظرشون آدم بدی است که جلو اسمش ده تا هم ضربدر داره!
چون میدونند مردم با خواندن کتابهای امثال هدایت ممکنه به فکر برن و از خودشون بپرسند نکنه منم مثل همینایی ام که هدایت میگه؟ و کافیه یه نفر این سوال رو از خودش بپرسه؛ دیگه میل به دروغ رو از دست بده و اشتهاش برای جوزدگی کم شه و بتونه واقعیتها رو خوب هضم کنه، دیگه روباه ها و گوساله ها و کوسه ها و یابوها نمیتونن ازش سواری بگیرن و این چنین میشه که امثال صادق هدایتها و احمد شاملوها میشن تیغ در چشم دزدهای مردمفریب
_ ... مرگ در زندان را برای خاطیان کوچک مقرر می داریم در حالی که افتخار و ثروت و کمال واحترام را به دزدان بزرگ می بخشیم
دزدیدن یک گل را پستی می خوانیم و دزدیدن گلستان را سلحشوری
کسی که تن کسی را می کشد باید بمیرد اما کسی که روحها را می کشد، آزاد است!
جبران خلیل جبران
_ جهت دق کردن، به همراهیِ یک دوست که اندازه ی من مردمش را نفهمد، نیازمندم
کسی چه میداند چه دروغها گفته ایم حتا وقت هایی که صادق بوده ایم، حتا وقت هایی که صادقانه، رو راست بوده ایم
کسی چه میداند؟